راه بهشت، قسمت(5)

مسیر پیاده روی نجف-کربلا
مسیر پیاده روی نجف-کربلا



روز پنجم 15/06/1401

شب را خوابیده و صبح علی الطلوع ساعت های هشت ، نُه کوله بارمان را جمع کرده و از دوستان گیلانی حاضر خداحافظی کرده و به سمت مسیر شروع پیاده روی راه افتادیم. حسینیه نزدیک جاده ای که به جاده ی پیاده روی اربعین وصل میشود نزدیک بود. پس پیاده تا آنجا رفتیم و دیدیم جماعت زیادی دارند رد می شوند. پس به آنها پیوستیم و چند کیلومتر راه رفتیم ولی مگر به عمود 1 می رسیدیم؟ پس رمز زده و جلوی یک ماشین را گرفتیم و ازو خواستیم که تا عمود 202 که موکب حضرت فاطمه زهرا بود ما را ببرد که برد و دو دینار ازمان گرفت فکر کنم.

از سیاره که پایین جستیم خبری از موکب مورد نظر نبود. البته بود ولی چشم هایمان بسته شد که نرویم تجسس کنیم و سری به داخل بزنیم. ظاهرش می خورد که موکب برای بیماران باشد و حالت بیمارستان صحرائی طور داشت باری بعد فهمیدیم که گر به داخل می رفتیم چه خبر بوده که بیا و ببین. و ما راه را اینطور طی الارض می کردیم که کمی پیاده می رفتیم و چون جانمان به لبمان می رسید و خسته می شدیم سریع بالای سفینه ای می پریدیم و به سمت یکی دیگر از موکب هایی که شناسایی کرده بودیم می رفتیم. کمی پیاده رفتیم و به دنبال جایی بودیم که مغاسل یا حمام خوبی داشته باشد. پس موکبی عراقی را یافتیم که حمام داشت باقلوا. نوبتی به حمام رفتیم و شامپویی از کسی به عاریه گرفتیم و من که در قامت شلوار و تیشرت سبز بودم و کعینهو تاپالوگا -اژدهای سبز- شده بودم. پیراهن مشکی و شلوار ورزشی سورمه ای پوشیدم و شمایلم اربعینی تر شد. بعد از آن برای فطور(صبحانه)، نیمرویی خوشمزه بر بدن زدیم و کمی استراحت نمودیم.

موکب بعدی موکب عرب های قطیف عربستان بود که آنجا را هم در سفر سه سال پیشمان یعنی سال 1398 یافته بودیم و چون عربی را فصیح صحبت می کردند اخوی گرام انگار به آغوش وطن بازگشته باشد به میان آنها رفته بود و با آنها مثل بلبل عربی صحبت می کرد و می خندید و تفرج می نمود و آشَک یَداک گویان برادران عربش را در آغوش می گرفت، لذا بر آن شدم ازین پس او را با لقب الحاج عرب بخوانم.

به موکب عمود 502 که رسیدیم پس از گفتن رمز عبور و اینکه آشنای فلانی هستیم ما را راه دادند و ما را به اتاق مدیریت راهنمایی کردند و اینجا دیگر عرب هایش عرب ارجینال بودند و چهره ها سیه چرده تر. ولی خب اتاق بسیار شیک و مبله و خنک بود و پذیرایی نسکافه و موز و شیرینی خوب. لذا خم به ابرو نیاوردم و سعی کردم از مواهب الهی بهره کافی برده و کمی استراحت کنم. این ها شیعیان شهر قطیف عربستان بودند که شیعه هستند و این حسینیه را در راه برای خودشان ساخته بودند. پولدار بودند حسابی و رئیس همین حسینیه که با الحاج عرب عرب باشی آشنا بود ، صاحب یک شرکت نفتی بود. کمی استراحت کردیم و عربی شنیدیم و نماز به جماعت خواندیم و برای صرف ناهار برگشتیم که همانا ناهار قیمه ی نجفی بود. غذایی که رنگش شبیه قیمه ست و مزه اش هم بد نیست ولی قیمه ایرانی کجا و قیمه ی نجفی کجا. خدا را شکر. کمی غذا تناول کردیم و بنده ی خدا ما را به خوابگاهی اختصاصی راهنمایی کرد. یعنی به دری رسیدیم. کلید انداخت. وارد شدیم. از پله ها بالا رفتیم. دری دیگر را باز کرد. به راهرویی وارد شدیم. به چپ پیچیدیم و دری را باز کرد که تخت هایی در آنجا بود و کولر گازی بزرگی. آمدیم و روی تخت ها سکنی گزیدیم ولی برق ها رفته بود و کولر خاموش بود. یک لحظه برق آمد و یکم خنک شد ولی باز برق رفت و ما به طبقه پایین و خوابگاه عمومی کوچ کردیم. آنجا دیگر مملو از زوار ایرانی بود و کولر و پنکه سقفی هایش روشن. که باز اینجا از سرما آدم خوابش نمی برد. و منظورم از آدم شخص شخیص خودم است. چون دیگران خواب بودند و صدای خر و پفشان به هوا بلند. در همین توقف یکی دو ساعته یک بنده خدای اصفهانی هم پیدا شد که به زور شماره از ما گرفت و گفت برایم دعا کنید حتما ها. بهتان یاداوری می کنم. ما هم شماره دادیم و گفتیم عمرا. یعنی معلوم نیست ما شما را یادمان باشد. شما هم عمرا که یاداوری کنید که دعایتان کنیم. کمی استراحت کردیم و بلند شدیم که برویم و موکبی دیگر برای اسکان پیدا کنیم.

پس به دنبال موکب علی ابن موسی الرضا که تعریفش را شنیده بودیم راهی شدیم. دو عدد داشتیم ازین موکب یکی عمود 658 و دیگری که به فراموشی سپرده بودیم عمود 707. پس چند عمودی را پیاده رفتیم و به علت گرمای بیش از حد هوا اجی مجی لا ترجی کرده و به عمود 658 رسیدیم و دیدیم خبری نیست. هی پرسیدیم از موکب ها که آماری از این موکب ندارند که اظهار بی اطلاعی می کردند. یکی می گفت بالاتر است و دیگری می گفت پایین تر است. خلاصه درست کرده بودند ما را و ما مثل هاجر در سعی صفا و مروه هی چهار عمود پایین می رفتیم و باز چند عمود بالا می آمدیم تا اینکه بالاخره یکی گفت عمود 707 همیشه موکب امام رضا برپا بوده است. پس به سمت موکب امام رضا رفتیم و بالاخره نزدیک های تاریک شدن هوا یافتیمش. باید وارد کوچه ای می شدیم و صد متری راه می رفتیم تا به ورودی موکب برسیم. به ورودی موکب که رسیدیم سوله ای بود به ظاهر شیک. الحاج عرب هم که یکی از رفیق هایش را دیده بود و با او حرف می زد. به داخل نگاهی انداختیم و دیدیم نه ، چنگی به دل نمی زند. آفتابه لگن هفت دست ، شام و ناهار هیچی. پس به دنبال جایی بهتر دوباره راه افتادیم و حاج عرب به مرافق موکب ها سر میزد و اگر آنها را خوب و تمیز می یافت که نمی یافت می گفت اینجا خوب است. خلاصه هفت هشت موکبی را چک کردیم و هیچ کدام پسند ایشان نیفتاد تا اینکه اذان بگفتند و از برای اقامه ی نماز به حسینیه ای وارد گشتیم و اول من مواظب وسایل بودم و حاج عرب رفت وضو بگرفت و بعد ایشان مراقبت نمود. ما که باز گشتیم دیدیم حاج عرب که دشداشه ی سفید پوشیده بود و شال سبز هم روی شانه اش انداخته بود را امام جماعت کرده اند و دارد اقامه می گوید.

پس ما هم پشت سر ایشان ایستادیم و نماز مغرب و عشا بخواندیم و بعد از نماز فی الفور سفره پهن کردند و حاج عرب با اکراه هی نشست و برخواست تا رصد کرده ببیند غذا چیست. میل دارد یا نه؟ پس چون دید غذا گوشت چرخ کرده و سیب زمینی سرخ کرده است و همچین هم بد نیست اذن جلوس داده و نشستیم و غذا بخوردیم و باز راه افتادیم برای پیدا کردن مرافق خوب. چه بسا که تحلیل منطقی اش این بود که کسی که به مرافق سازی اش اهمیت بدهد ، بقیه جاها را هم خوب می سازد. چه بسا که بعضی ها جاهای دیگر را خوب می سازند و از مرافق غافل می شوند. خلاصه پس از ده بیست عمود به حسینیه ی امام حسن علیه السلام رسیدیم که حاج عرب چون با سری افکنده به داخل رفت با چشمانی پر نور و قلبی شکل بازگشت و با لحنی پر ذوق گویی به مراد دل رسیده است گفت : خودشه برو ببین استراحتگاه پسندی یا نه؟ من هم اول به داخل رفتم و اتاقی را دیدم که زن و شوهرها کنار هم بودند و با خود گفتم. نه بابا ، مختلط است آیا؟ که حاج عرب گفت آن طرف است محل استراحتش. پس این بار به آن طرف رفتم و شرایطش را بسی مطلوب یافتم چه بسا که کولرش نه خیلی سرد بود که سرما بخوری نه خیلی گرم بود که خوابت نبرد. تهویه اش مطبوع بود و گفتم همینجا اتراق می کنیم. لذا بار و بنه را برداشته و به محل اسکان رفتیم و در جایی خوب در زاویه ی مناسب با وزش باد کولر پهن شدیم و خوابیدیم.