
او رفت و مرا تنها گذاشت با خاطره ای از نرسیدن. خاطره ای از حسرت. با دوستم کلاس زبان می رفتیم. معلم کلاس خانوم بارانی بود. دو تا دختر هم همکلاسی هایمان بودند. که یکیشان حسابی نظر مرا جلب کرده بود. بگذارید راحت تر بگویم. دلم رفته بود آقا. دلم را برده بود. منم کم سن. منم بی تجربه. منم خجالتی. هی گفتم امروز بروم بهش بگویم شماره ات را بده؟ فردا بگویم؟ هی این دست آن دست می کردم.
حالا در حین ترم هم با هم همکلام شده بودیم و حرف هایی زده بودیم. دوستش دوست پسر داشت و این هم به عنوان نفر سوم یا به اصطلاح عامیانه سر خر ، با این ها همراه میشد. مثلا سه تایی می رفتند سینما. خب این طفل معصوم هم دوست پسر می خواست. ولی خب منِ خر مگر می فهمیدم؟ البته ی خرها هم در این زمینه شاید موفق تر باشند. تهِ کاری که کردم این بود که آدرس وبلاگم را دادم بهش. خب ننه ت خوب بابات خوب. وبلاگ؟ حتما با خودم گفته بودم او اگر دلش گیر باشد یک پیام بهم می دهد زیر یکی از پست هایم. اما نه. گذشت و گذشت. این رفیق ما هم به جای اینکه ما را هل بدهد که برو و شماره اش را بگیر. هی میگفت حالا جلسه ی بعد. یک بار هم رفتم شماره اش را بگیرم که عجله داشت و پدرش آمده بود دنبالش. سریع غیبش زد.
گفتم یک جلسه مانده به پایان ترم شماره اش را میگیرم. خیلی خوشحال تیپ زدم و آن پالتوی بلندم که شبیه گانگسترها می کردم را پوشیدم و در کلاس حاضر شدم. هر چه به در نگاه کردم ولی خبری از رویا و دوستش نشد. کجایی رویا؟ دوستش هم بهم رسانده بود که ازم بدش نمی آید. چرا دست دست کرده بودم؟ قدش متوسط بود. چهره ی زیبایی داشت. دلبری بود برای خودش. مخصوصا خنده هایش. وقتی می خندید دلم حسابی می لرزید. برای همین همه ش دوست داشتم بخندانمش. چقدر ناز بود. شوخ هم بود. حالا که فکر میکنم میبینم داش مشتی هم بود. یک بار چکمه اش خاکی بود. تو چشم های من زل زد و با پشت شلوارش پاکش کرد و خندید. معرکه بود.
نیامد. ولی مگر از ذهن من پاک شد؟ در رویای با رویا بودن تا آخر دنیا رفته بودم. دنبال اسمش هم گشتم. پیدا کردم. محل تحصیلش را هم پیدا کردم. ولی ترسو بودم. عشق مال آدم های ترسو نیست. می توانستم پی اش بروم ولی نرفتم. چقدر غصه خوردم. هر جا حرف از شکست عشقی بود ازو گفتم. گذشت و گذشت تا جایی دیدمش. سلام کردم. نشناخت. بهش آنقدر آدرس دادم تا بالاخره شناخت. با برخوردی سرد. با چشمانی که انگار یخ زده بود. گفت آها .. یادش بخیر. با خودم گفتم شماره اش را بگیرم شاید شانسی داشته باشم. این برخورد نمی تواند اتفاقی باشد. بهش گفتم شماره ات را می توانم داشته باشم؟
سرش را انداخت پایین-آنوقت که باید شماره ام را می گرفتی هی دست دست کردی بی عرضه- گفت نه ، الان با کسی ام. و رفت و من شکستم. و تکه های من ریخت کف سالن. حسرت بد چیزی ست. اگر با هم بودیم و جدا میشدیم شاید انقدر حسرت نداشت که حالا که نتوانستم شانسم را امتحان کنم و فرصث را از دست دادم حسرت میخورم. حتی یک نه شنیدن بهتر بود تا این رویای نافرجام و بی پایان ...
سید مهدار بنی هاشمی
20 مهر 1404