#سرعت_اینترنت

مثل شب پره ای که به عشق مهتابی یا چراغ روشنی در اتاق میچسبد به شیشه ی پنجره اتاقم به عشق بهتر شدن آنتن اینترنتم هر چند دقیقه یک بار می روم و تبلتم را می چسبانم به شیشه ی پنجره ی اتاق. آنتنش فور-جی می شود. همانطور یک لنگه پا می ایستم و چیزی در اینستاگرام بارگزاری می کنم یا پستی در کانال تلگرام یا ویرگول می گذارم. کمی پست هایی که می خواهم ببینم باز می کنم. نوشته های دوستانم را باز می کنم و باز بر می گردم و شروع می کنم به خواندن. اوضاع نا معلومی ست. البته نه خیلی نا معلوم. یک افتضاح طولانی ست که گاهی هم فرجی می شود و چند دقیقه ای خوب می شود. وضعیت اینترنت در خانه مان را می گویم. نمی دانم کدام پدر مادر صلواتی ای عشقش کشیده که جهت آنتن جای خانه مان را تغییر بدهد و ما در نقطه ی صفر مرزی قرار بگیریم. کویر بی آب و علفی وسط ناکجاآباد.

امروز دیگر حوصله ام سر رفت و گفتم اینطور فایده ندارد. کمی به سقف نگاه کردم. بعد به خرسِ اسیر در قفسی بالای کتابخانه ام . به یک نقطه خیره شدم. داشتم فکر می کردم سر صحبت را با جناب پدر چطور باز کنم. زیرشلواری کِرِم مامان دوزم را تا روی سینه بالا کشیدم. نفسی عمیق کشیدم و به سمت اتاق پدر که کنار اتاق خودم است رفتم. در باز بود. پدر هم روی تخت نیمچه-یعنی بین خوابیدن و نشستن- دراز کشیده بود و سرگرمِ کار با تبلت بودند. در کمال آرامش وارد اتاق شدم و رفتم روی لبه ی کمد کتابخانه ی پدر نشستم و پایم را گذاشتم روی گارد تختخواب ایشان. پدر که تازه متوجه حضور من شده بودند همانطورکه سرشان توی تبلتشان بود گفتند : بله .. چی می خوای؟

گفتم : چی شده؟ هیچی .. نمی دانم. راستش .. همینطور اظهار بی اطلاعی کردم. شاید برای اینکه بیشتر توجه مخاطب را جلب کنم. پدر هم تبلتشان را بستند و گذاشتند کنار و نشستند جلویم تا ببیند حرف حسابم چیه؟ گفتم : خب راستش سرعت اینترنت خیلی پایینه اینجا. پیر شدم . پدر نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداختند و گفتند : فکر کردی من پیر نشدم؟ اگر تو روزی یک ساعت اینترنت استفاده می کنی. من بیست و چهاری تو اینترنتم دارم پیج و گروه می چرخونم. هم یک کلیپ می خوای دانلود کنی کلی طول میکشه. منم که باید هر کی هر چی میزاره تو گروه رو نگاه کنم یک وقت محتوای ناشایست نزاره. ببین من چی می کشم.

فکری شدم. راست می گفتند. باید فکر چاره ای می کردیم. پس کمی شلوارم را بالاتر کشیدم و انگشت هایم را در هم قلاب کردم و شروع کردم به چرخاندن شصت هایم دور هم. سرم را کج کردم و باد توی گلویم انداختم و گفتم.

-خب پدر نظرتون در مورد اینکه خانه مان را عوض کنیم چیه؟

پدرم هیچ وقت نمی خندد ولی آن لحظه خودش را کنترل می کرد که از خنده منفجر نشود. لبخند ملیحی زد و گفت : آیکیو جان. خانه را عوض کنیم؟ بخاطر اینترنت؟ چرا صورت مساله را پاک میکنی. مگر به این راحتی ها خانه گیر می آید؟ برویم درخواست بدهیم بیایند بالای پشت بام خانه، آنتن بزنند راحت تر است تا اینکه پاشیم برویم جای دیگر خانه بخریم. بعد هم راه های دیگری هم هست.

-چی پدر ..

بروی یک جا که آنتن دارد بشینی کارهاتو بکنی. جاهای دیگر که آنتن داره. یکم پیاده روی برات خوبه ..

فکر خوبی بود. اما خب توی خانه حس استفاده از اینترنت عجیبی بهم دست می داد. بیرون که آدم همش حس مورد سرقت قرار گرفتن بهش دست می دهد. برای همین هم جز کلیدم چیزی از جیبم بیرون نمی آورم. البته همان را هم با استرس. محافظه کاری از ویژگی های بارز من است. ذهن خلاق و رویاباف نویسنده ست دیگر. کافی ست صدای موتوری را بشنوم یا یکی ازین برادران بازیافتی را نزدیک های خانه ببینم. ذهنم می رود به این صحنه که الان که در را باز می کنم آن فرد هم پشتم وارد می شود، دستم را می پیچاند و میچسباندم به دیوار و شما خود حدیث مفصل بخوانید ....

از خودم می پرسم. واقعا چرا اینطور شد؟ آخر همراه اولی ها هم که می آیند اظهار بی آنتنی می کنند. یعنی مرگ هم جواب نمی دهد اینجا. حس رابینسون کروزوئه را دارم که در جزیره ای دور افتاده گیر کرده بود. البته دارم ناشکری می کنم. ویرگول بعضی وقت ها باز می شود. اینستاگرام و تلگرام هم نیز. ولی خب سرعت پایین تر از آن چیزی ست که توقع دارم. البته دیگران هم همین حس را دارند. کاش اینترنت ماهواره ای ارزان قیمت زودتر بیاید. البته من هم استفاده ی آن چنانی از اینترنت ندارم که. این دعا را بیشتر برای پدرم کردم. من 4 تا پست در اینستاگرام و تلگرام می خواهم بگذارم. می بینید چطور اسیرمان کردند؟ همین حق است؟ نیست دیگر. البته خودکشی هم می شود کرد. راحت میشیم به مولا. نمیشیم؟ اوه اوه .. باز کی حوصله گرز آتشین اون دنیا رو داره؟

اما خب راه دیگری هم دارد. باید سر صبح که سگ را با نانچیکو بزنی از خواب بیدار نمیشود از خواب بیدار شوم و کارهایم را بکنم. امتحان کرده ام. ساعت پنج – شش صبح سرعت خوب است و پروکسی ها هم جواب می دهند. راستی فیلترشکن هم می توانم بخرم. عجب خسیسی هستم ها. چرا زودتر به ذهنم نرسید. بابا فیلترشکن دارد. همین است انقدر تلگرامش ردیف است. خوب شد دیگر. خانه مان را نمی خواهد بفروشیم. بعدم فوقش بفروشیم. شانسی که من دارم. باز برویم آنجا که خوب آنتن می دهد ، هِرِشان(عشقشان) می گیرد و جهت آنتن را عوض میکنند. مثل همین خانه که الان می نشینیم.

#5_دقیقه_ای

16فروردین01