#سفرنامه

حسابی دلم را صابون زده بودم که این بار خواهرم این ها می آیند مشهد. مثل سه سال پیش باهاشان راهی سفری بشوم که می خواستند بروند. قبل ازینکه بیایند مشهد زینب دختر خواهرم که زنگ می زد خانه مان می گفت مشهد که آمدیم دایی، بعدش می خواهیم یک سفرکی هم برویم شما هم باید بیایید. آخر آن سفر قبلی زینب خرس عروسکی اش را آورده بود و من در جلدش رفته بودم و حسابی برایشان خرسی زبانی بر وزن بلبل زبانی کرده بودم و حسابی خندیده بودیم و خوش گذشته بود. پس به خاطر همین علی و زینب شرط کرده بودند این دفعه هم خرسی باید بیاید وگرنه ما نمی آییم. می بینید؟ عملا هویت اصلی و جایگاه رفیعم را به عنوان خان دایی از دست داده و تبدیل به خرسی شده بودم.

لذا دامادمان آمدند و اجازه ی خرسی یعنی من را از پدر گرام گرفتند و پس از چند روز اقامتشان در مشهد. راهی سفر شدیم. می خواستیم برویم یزد. دامادمان در طول شب نمی توانند رانندگی کنند بنابراین شب اول را همچون سه سال پیش به روستای اصفهک که روستایی بومگردی طور در 35 کیلومتری طبس بود و خانه هایش کاه گلی بودند و همه چیزش سنتی وش بودند رفتیم. جای با صفایی بود. ولی خب به نظرمان آمد نسبت به قدیم پیشرفت که نکرده بود پسرفت هم کرده بود. البته نرخ سکنی گزیدن در یکی از اتاق های خانه های بوم گردی آنجا هم بهمان فشار آورد. البته به من که نه. خرسی که این چیزها نمی فهمد. مهمان بود و باید تا جایی که می توانستم لذت ببرد.

نان و پنیری بر بدن زدیم و دامادمان اصرار کرد که سفرنامه ی سفر سه سال پیشمان را اندکی بخوانم. من هم توی کانالم گشتم و سفرنامه را پیدا کردم و شروع کردم به خواندن. انگار تاریخ داشت تکرار میشد. همان مکان. همان نان و پنیر. دوباره به همان نقطه از تاریخ بازگشته بودیم. من همانطور که سفرنامه را میخواندم دیدم دامادمان خوابش برده پس قسمت اول سفرنامه را به اتمام رساندم و خودم هم چرتی زدم. بعد از یک ساعتی حضرت داماد بیدار شدند و قرار شد برویم و گشتی به روستاهای اطراف بزنیم. چه بسا که در نزدیکی اصفهک روستای تاریخی دیگری هم به نام دیهوک بود که بنا شد برویم نگاهی بهش بیاندازیم. رفتیم و گشتی زدیم و چیز خاصی نداشت. یک سری خانه های کاه گلی و قدیمی بود و چون فراوان خسته بودم حرفی برای گفتن ندارم. باری گشتمان که تمام شد ماشین را آتش کردیم و به اصفهک برگشتیم برای ادای نماز مغرب و عشا. به اصفهک که رسیدیم پس از دور دور فراوان مسجد بافت جدید شهر را یافتیم. وضویمان را قبلا گرفته بودیم پس به مسجد سر گذاشتیم و کفش های خود را فارق از ترس اینکه برگردیم و ببینیم کسی برده است رها نمودیم. البته من که کفش هایم را تازتا به قیمت بوق پاپاسی خریده بودم تهِ دلم راضی نبودم . چه بسا که در مشهد مساجد همه مجهز به پلاستیکند تا بتوانی کفش هایت را در آن جای دهی و با خود به داخل ببری و در جایی امن کنار خودت نگاه داریشان تا دزد نبردشان. ولی خب با خود گفتم شاید اینجا فرهنگشان فرق می کند و خبری ازین کفش و دمپایی به عاریه گرفتن و پس نیاوردن ها نیست.

به داخل که شتافتیم نماز اول تمام شده بود و داشتند نمازهای نافله می خواندند و ما هم نشستیم تا نماز عشا اقامه شود و دو نمازمان را با یک نماز عشا به جماعت بر رگ بزنیم. در ردیف جلوی ما دو دختر بچه دو طرف پدرشان نشسته بودند. یکیشان که عملا روبروی من بود. زل زده بود به زینب. آب بینی ش سرازیر شده بود به سمت دهانش. مدام سرفه می کرد و بینی اش را بالا می کشید. حالا من هم که حساس به کرونا با خودم می گفتم. حالا ببین. میشه خواهش کنم؟ آخر خواهرش هم حالی به همین منوال که عرض کردم داشت. دماغشان را که بالا می کشیدند با خودم می گفتم الان است که چشم هایشان سبز شود. علی ای حال این ها که کمی از سرفه و عطسه هایشان کم میشد از آن طرف تر چند نفر شروع به سرفه می کردند. به سقف نگاه می کردم. ماسکم را به صورت ناخوداگاه روی صورتم محکم تر می کردم و هی خدا خدا می کردم که زودتر نماز را بخوانیم و فلنگش را ببندیم از معرکه بگریزیم.

دخترک هم پیگیر نشسته بود روبروی من و هی بین من و زینب چشم می چرخاند. نماز شروع شد و من همش حواسم به دخترک بود که فخ فخ می کرد و با پشت دستش آب بینی اش را میکشید تا جای گوشش. یکیشان سرفه می کرد و دیگری عطسه. بعد کشیکشان را عوض می کردند. یکی عطسه آن یکی سرفه. هر دو دماغ ها را بالا کشیده. نگاهی به من نگاهی به زینب. من که می گویم اگر کرونا داشتند کل مسجد ازشان می گرفتند آن شب. ولی خب چه باک؟ مگر هر از چندی تک سرفه ای از آن طرف مسجد شلیک نمی شد؟ البته هوای بهار است دیگر. به خودم دلداری می دادم که حساسیت است حتما. یا یک سرماخوردگی جزئی. امام جماعت مسجد جوان بود و نمازش را با سرعتی مطمئنه و معقول طوری که هم ما بعنوان نمازگذار راضی باشیم و هم خدا به عنوان صاحب خانه راضی باشد خواند و من آمدم نشستم دم در نزدیک جاکفشی. کفش هایم سر جایشان بودند الحمدلله. از آن بچه ها هم که صد متری فاصله داشتم. در آن هوای خوب بهاری تکیه داده به پشتی رو به حیاط نشستم تا دامادمان تعقیباتش تمام شود و بیاید تا برویم.

بیست.یک.یک

#پنج_دقیقه_ای