شنل قرمزی، نسخه 2023 به روایت مهدار

شنل قرمزی گرگ را گول زد یا گرگ شنل قرمزی را؟
شنل قرمزی گرگ را گول زد یا گرگ شنل قرمزی را؟


دیرور رفته بودیم دکتر مامان تا دکتر ببیند شرایط چشم ها بعد از عمل چگونه است. در مطب نشسته بودیم و پیرزنی با نوه اش که دختر بچه ای پنج شش ساله بود و شلواری قرمز و کاپشنی قرمز خال خالی داشت نشسته بود. بچه ی مورد نظر مدام حرف می زد و خیلی بانمک بود. مامان جون .. من گشنمه. بعد رفت و دور زد و دید یکی نون دارد. رو به مادربزرگش گفت: مامان جون من گشنمه. آقاهه چرا ازون نوناش به من نمیده بخورم ؟ J) صاحب نان مارس مانده بود و گفت خب دخترم بیا هر چه قدر می خواهی نان بردار. دخترک هم رفت و نصف نان را کند و شروع کرد به سق زدن.

این اتفاق که افتاد تحلیل خانوم ها شروع شد که بچه است دیگر وقتی گشنه می شود شهرام بهرام ندارد. دخترک : خب مامانم رفته مغازه. منو پیش مامان جون گذاشته. مامان جون چرا دکتر راه نمیده. خیلی وقت بود که منتظر بودند که نوبتشان بشود. باز دخترک همانطور نان به دست هی دور زد و بلبل زبانی می کرد. تا اینکه خانومی با دو کودکش آمد و کنار اینها نشست. یک دختر داشت و یک پسر. هی به پسره گیر داد و می گفت : بیا اینجا بشین. تو می خوای بری مدرسه؟ پسرک که صدایش از ته چاه در می آمد و من هیچ نمی شنیدم. ولی دخترک که هر چه اسمش را پرسیدم نگفت و حالا که اینطوره بهش شنل قرمزی می گویم هی گفت اشکال نداره خودم می برمت مدرسه. باز می آمد دور می زد و می خواست سر صحبت را با آن دختر کوچک که هم خیلی خوشگل بود هم سرد بود هم خوایش میامد هنوز و هنوز کامل شارژ نشده از شارژ کشیده بودندش. محلش نمی داد. هی رویش را آنور می کرد. به او هم می گفت ناراحت نباش تو رو هم می برم مدرسه J)

شنل قرمزی داستان ما اجتماعی برون گرا و پر جنب و جوش بود و دختر دیگر ازین گربه اشرافی ها بود و من اسم مادمازل را رویش می گذارم. و هر چه شنل قرمزی می آمد باهاش ارتباط برقرار کند یک لبخند بورژوا منشانه قیف و معشوق ظالم طور بر لب میزد و خودش را بی میل به ارتباط برقرار کردن نشان می داد. اما شنل قرمزی دست بر نمی داشت. هی می رفت و یک چیز به برادر مادمازل می گفت. میگفت : تو نمی خوای بیای بریم تو حیاط بازی؟ مدرسه نمیخوای بری؟ نگران نباش خودم می برمت. یک حالت شیدایی خاصی داشت و ما که در مطب نشسته بودیم همه مسحور رفتار و سکنات او شده بودیم.

مادر مادمازل هم یکم خودش را می گرفت. و گاهی پچ پچ با مادمازل حرف میزد و آخر دو تا آدماس از توی کیفش برداشت و به بچه هایش داد. حال فکر می کنید شنل قرمزی چه کرد؟ مامان جون این پسره چی می خوره؟ چی تو دهنشه؟ حال مادر مادمازل را می گویی از خجالت آب شده بود حتما. شنل قرمزی هی می آمد جای مادمازل و برادرش و از آنها می پرسید. چی دارین می خورین؟ مادمازل هم با ته لبخند نازک نارنجی نمایش رو ترش می کرد و رویش را بر میگرداند. آخر مادر مادمازل کم آورد و یک آدامس در آورد و به شنل قرمزی تعارف کرد که با جواب رد او مواجه شد چه بسا که گفت من دندان هایم را دکتر درست کرده این آدامس ها بهشان می چسبد خراب می شود.

دخترک همش می خواست مخ مادمازل را بزند که بروند توی حیاط بازی کنند و مادمازل با آن ناز و عشوه و ادای نمکینش هی می خندید. مادمازل نشان می داد که از بچه های بالاست و شنل قرمزی از بچه های پایین بود. همان ماجرای بچه ی شهری بچه ی روستایی. شخصیت شنل قرمزی خیلی جالب بود. باز می رفت با منشی دکتر شوخی می کرد و چیزی ازش می خواست. لحنش مدام سوالی بود و با لهجه ی شیرین مشهدی صحبت می کرد. هی می خواستم ارتباط بگیرم باهاش و کمی صحبت کنیم ولی خب هم در این کار زیاد وارد نیستم هم آن مادر و دو فرزندش پاشدند رفتند توی اتاق پزشک و شنل قرمزی مثل مرغ پر کنده هی شروع کرد به تمیز کردن صندلی های خالی با دست. من هم بلند شدم رفتم روی صندلی دیگری نشستم و او پشت بندش آمد و صندلی را تمیز کرد. خیلی بانمک بود.

به نظرم این روحیه به کار مادرش یا کار خانوادگیشان می آمد. چه بسا که مغازه داشتند و او شاید در مغازه اینچنین زبان دار شده است و فردا می رود و فروشنده ی مغازه می شود و به واسطه ی همین پررویی و زبان چرب و نرمش قناری را به جای عقاب به مشتری قالب می کند. همینطور چرخ می زد و ارتباط می گرفت با دیگران تا یک جا نمی دانم چه شد که اسم پدرش آمد و ترسید. شروع کرد به گفتن اینکه بابام منو دعوا میکنه. آخرحرف هایش را می کشید. هی این جمله تکرار می کرد. بابام منو دعوا می کنه. خانواده ی متزلزلی داشتند به نظر می رسید. مادر سر کار. پدر تند خو و بچه همدم مادربزرگ شده بود.

ولی کلی خندیدیم و نوبت مادر شد که رفتند داخل اتاق پزشک و برگشتند و مسئولیت من که اسنپ گرفتن بود آغاز گشت. اسنپ و تپسی را روشن کردم و گرفتم. هی این یکی را نگاه می کردم هی آن یکی. کسی قبول نکرده بود تا اینکه شماره ای ناشناس باهام تماس گرفت.یعنی کی میتونست باشه؟ بله بفرمایید؟ اسنپ هستم .. می توانید بیایید سر بهشت ؟ آنجا که لوکیشن زده اید خیلی شلوغ است. گفتیم چشم آمدیم. سریع السیر به عنوان اسکورت مادر رفتم و ماشین را پیدا کردم و والدین محترم را به آن ماشین که کوئیک سفید بود راهنمایی کردم. آمدن ها هم یک 206 سفید بود که درخواستمان را قبول کرد.

همسرش پرستار بود و خودش هم نیروی اورژانس بیمارستان رضوی. همانجا با همسرش آشنا شده بود. لهجه تهرانی داشت. از خاطرات بیمارستان می گفت. ازینکه همسرش که می آید از مسائل بیمارستان می گوید دلش ریش می شود. ازینکه دو سال است که از بیمارستان بیرون آمده و کارش را عوض کرده گفت و خاطره ای را نقل کرد که در بیمارستان چیزی دیده و اشکش جاری شده. میگفت وقتی آنجا کار می کردم برایم عادی شده بود. روزی صد تا مجروح و مرگ می دیدم. ولی انگار نه انگار. از بیمارستان گفت. گفت اگر بروید هلال احمر و دوره ببینید خیلی خوب است. سفر جالبی بود. ولی اسکار امروز تعلق می گیرد به شنل قرمزی که حسابی ما را خنداند و حال ما را خوب کرد.

سید مهدار بنی هاشمی

04بهمن1401