نطنز

حالا من که به حساب اهل طنزم و سرشار از ایده های طنز. خدا نکند کسی بگوید برایم نوشته ی طنزی آماده کن، استند آپی بنویس. این مغز خلاق که خوراکش طنز نویسی و طنازی بود. ناگهان تبدیل می شود به نطنز تبدیل می شود به طفل نوپایی که دایره واژگانش محدود به عونقه ، عونقه ، دادا ، بودو ، ماما ، بَ بَ بده بوخولم ! شده است. مگر ایده می آید در ذهن آدم؟ نه اینکه ایده نباشد ها. هست ولی خب تکراری ست. یک ایده ی مشتی که خود آدم کیفور شود از خلاقیت و نوآوری موجود در آن نیست. حال هر چه بیشتر فکر میکنم بیشتر غرق می شوم در سیاه چاله ی ایجاد شده در ذهنم.

تعجب می کنم از بعضی ازین اینفلوئنسرهای اینستاگرامی که این همه خلاقیت و محتوای طنز از کجایشان در می آورند. شاید به خاطر دقتی است که به کردار و رفتار و اتفاقات اطرافشان می کنند. شاید در واقعیت در ثانیه ثانیه ی زندگی ما طنز جاری باشد. اما به آنها توجه نمی کنیم. در موقعیت به آن ها می خندیم و میگذریم. حال اینکه بخواهد تبدیل به نوشته شود ، به نمایش نامه یا سناریویی برای اجرا کار حسابی سخت می شود. باید برویم و کلی پوشه های مختلف ذهن را بیرون بکشیم تا محتوایی که قابلیت تبدیل به طنز را دارد پیدا کنیم.

حال روی کاغذ اگر آدم بخواهد طنز تولید کند باز می توان با کلمات بازی کرد. و طنز زبانی به وجود آورد. اما برای اجرا روی صحنه شاید کاربرد آن چنانی نداشته باشد. طنز برای اجرا روی صحنه نیاز به یک داستان قوی دارد. به عمل ها و عکس العمل های جذاب و ضد و نقیض. نیاز به زاویه ی دیدی جدید نسبت به اتفاقی عادی و روزمره. این هاست که طنز را جذاب می کند.