#مثل_روز_اول

مخ مخام می شود بیایم پای کامپیوتر بنشینم و شروع کنم به نوشتن. ولی سرم را بیخود گرم به تبلت میکنم. اما فایده ندارد. باید بهانه ی بیخودی نیاورم. بس است این همه پشت گوش انداختن. این همه فرار. آدم باید تصمیمش را بگیرد. می خواهد کاری را بکند یا نه؟ اگر می خواد، که سفت بچسبد بهش و هی شل کن سفت کن نکند. اگر هم نمی خواهد، بیخیالش شود. البته اگر توانست. آخر نمی شود بیخیال بعضی چیزها شد. مثلا فکر کردید کار آسانی ست فراموش کردن عشقی که از دست داده اید؟ فراموش نمی شود که نمی شود. مانند ابری در ذهنتان حرکت می کند و هر از چند گاهی تمام آسمان مغزتان را پر میکند. چشمتان به گل ها می افتد دلتان پر می کشد به آن روز که دست در دست هم توی پارک کنار گل ها قدم می زدید. باران می آید. یاد او می افتید. می آیید چایی برای خودتان می ریزید بخورید ، یاد تمام چایی خوردن های مشترکتان می افتید.

حالا من هم خیلی وقت است که فهمیده ام نویسندگی بهم می آید. نمی توانم بیخیالش شوم. نویسندگی را دوست دارم و جزو آن کارهایی ست که می خواهم ادامه اش دهم. حال اینکه بیایم تنبلی کنم و خودم را به کوچه ی علی چپ بزنم که نه. نویسندگی هم نان و آب شد؟ کو تا معروف شوم؟ کو تا پولدار شوم؟ کو تا دیده شوم؟ ولی حال کسی هم بهم نگفته بیا روز و شبت را صرف نوشتن کن. فقط با خودم قرار گذاشته م روزی یک ساعت از وقت گرانبهایم را صرف نوشتن کنم. آن هم وقت اضافه ای که قرار است به مجازی بازار و بطالت بگذرد. برای همین بود که تبلتم را به کناری پرت کردم. پرت؟ بهتر است بگویم منو پرت کردن؟ شاید این را بگویم بهتر باشد که با این قیمت ها مگر جرات دارم؟ اگر گوشه ی نازنین تبلت سامسونگم ترک بردارد چه؟

چه می گفتیم ؟ بله داشتیم در مورد علاقه ام به نویسندگی صحبت می کردیم. از دوران دبستان که شاگرد اول بودم و هر بار فارسی می خواندم به جای شخصیت های درسی که می خواندم صدایم را عوض میکردم بگذریم. از دوران راهنمایی هم که انشاهایی به چه خوبی می نوشتم هم بگذریم تا برسیم به دوران دبیرستان که معلم زبان فارسی مان که خیلی هم ازش بدم می آمد و هر بار می آمد سر کلاس زهره ی همه می ترکید یک روز آمد و گفت مسابقه ی نویسندگی در سطح استان برگزار شده و چند نفر در مورد فلان موضوع بنویسند. که من هم نوشتم و جایزه بردم و آقای رمضانی که چشمان وق زده و سبزی داشت مرا کشید بیرون و گفت بنی هاشمی قلم خیلی خوبی داری، آفرین. همین. البته آن زمان ها فضای وبلاگ نویسی هم داغ بود و وبلاگی زدم و شروع کردم به گذاشتن مطالبی در آن. البته از دیگران. تا اینکه داستانی را شروع کردم به نام کریس قهرمان که خیلی هم جالب و هیجان انگیر داشت پیش می رفت ولی چون روند داستان را نقطه گذاری نکرده بودم. گیر کرد و ادامه اش ندادم.

و اما بعد، در دوران دانشگاه با چند نفر نویسنده آشنا شدم و گروهی هنری تشکیل دادیم و من شروع کردم به داستان کوتاه نویسی و توی یک ماه سی تا داستان نوشتم. چند تایش را خواندم و آن زمان هم یک وبلاگ دیگر زدم و توی فیس بوک تبلیغ کردم اما خب خیلی بازدید نداشتم و منم آدم مخاطب محور، آن را هم رها کردم. اما خب همچین بی هیچی هم نبود. یادم می آید از همان دوران که یکی از مخاطبانم در کامنتی گفته بود اگر همینطور پیش بروم نوبل ادبیات را خواهم برد. این حرف حسابی به وجدم آورد و چسبید به ذهنم. و تبدیل شد به یکی از اهدافم. اما خب انتقاد ناجوانمردانه خانومی در یکی از جلسه های داستان شهر آب یخی بود که بر روی عطش و تنور داغ احوالات نویسندگیم ریخته شد.

کمی بعد ، آمدم در تلگرام کانال زدم. اولش خیلی پر رونق و چرب و چیلی بود. ولی کم کم باز آنجا هم چون فضا متکلم وحده طور بود و شرایط تعامل با مخاطب نبود. فعالیتم در آنجا هم کم شد و حالا باز نیت کرده ام که به دوران اوج خودم بازگردم. ولی این بار با برنامه تر. چرا که به گذشته که نگاه می کنم می بینم هر جا خوب عمل کردم به خاطر برنامه ای بود که برای خودم داشتم. مثلا رمان اولم را در یک ماه نوشتم. نقشه ی راه جلویم بود و اتفاقات کلیدی را نقطه گذاری کرده بودم. برای همین هم کار خیلی خوب پیش رفت. البته جاهایی خارج از برنامه ام مسیر منحرف شد و راه جدیدی پیش گرفت ولی خوشبختانه سر و تهش را خوب هم آوردم و به نظر خودم خوب تمامش کردم. حال باید این روزانه نویسی ها را از سر بگیرم به امید نوشتن مطالبی مفید و شایسته. قطعا با برنامه تر ،متعهدانه تر ،عمیق تر و مفید تر از سابق !

هجده-فروردین-صفریک