مهدارنوشت10:دختر بند انگشتی

نمی دانم از چه بنویسم. از کجا شروع کنم. روی میز شیشه ای کامپیوتر چند کاغذ نقاشی به چشم می خورد. خواهر هایم برای عید به مشهد آمده اند و دختر هایشان دارند داستان مصور درست می کنند. داستان این طور شروع می شود که روزی پسری دختری بند انگشتی سر راه خود می بیند. دخترک را دزدیده اند و آورده اند در شهری دیگر رها کرده اند. حال پسر تصمیم میگیرد که به دختر بند انگشتی کمک کند تا به شهر خود بازگردد. تصویر اول تصویر یک دختر است که موهایش را بالای سرش بسته و لباسی ماکسی به تن دارد که روی کمرش پاپیونی خودنمایی می کند . تصویر دوم تصویر پسر است رو به روی قصرش.

تصویر بعدی آشنا شدن پسر و دختر بند انگشتی است و در تصویر بعد آنها به جنگل می روند ظاهرا دختر بند انگشتی به پسر گفته که باید ازین جنگل بگذریم تا به قصر برسیم. به نظر من جنگل فضایی جادویی و پر رمز و راز است و مناسب برای شروع ماجراجویی های یک داستان. پس همانطور که جلو می روند با موجودات شگفت انگیز متفاوتی رو برو می شوند. فرشته آتشین. شیر ورزشکار و احتمالا دیو بدجنس و ناقلا. البته نه. تصور بعدی پسر را نشان می دهد و قلعه ای در رو برویش. پس دختر کجاست؟ دقیق تر که می شوم می بینم پایین قلعه دختری کوچک هم ایستاده و بالای سرش روی یکی از برج های قلعه پرچمی قرار دارد که رویش نوشته شده کوتوله. یعنی به عبارتی دختر خواهرم می خواسته نشان دهد که این قلعه همان قلعه ی دختر بند انگشتی ست. با توجه به سنشان خیلی خوب است. یکیشان هفت سالش است و دیگری هشت سال. خب دایره واژگانشان هنوز خیلی محدود است و لغات هستند که دنیای نویسنده را می سازند.

دختر خواهرم نقاشی اش خیلی خوب است بهش می گویم اگر بزند توی کار کتاب تصویری خیلی خوب است اما او از من می خواهد داستانی بنویسم و او تصویرگرم باشد. فکر خوبی ست. چرا که نه؟

خواهر کوچکم زودتر آمده بود. یعنی هفته ی پیش. و چون فاطمه هم بازی نداشت همه ش می آمد پیش من و ازم می خواست تا داستان را با هم پیش ببریم. اما هر چه من می گفتم می گفت : (( نه .. نه .. این خوب نیست .. آن طوری بهتر است)) یعنی عملا من نقش چغندر قند را داشتم و هر چه می گفتم خانومِ نقاش، رد می کرد و حرف خودش را به کرسی می نشاند. من هم سر تکان داده و می گفتم بله بله .. همینکه تو می گویی عالی ست. ولی حالا به تیممان دختر خواهر بزرگم هم اضافه شده. و بهشان گفته ام با هم فکری هم بروند و داستان را پیش ببرند و بیایند برای من تعریف کنند. آن دو تا بهتر از پس هم بر می آیند. چون هم دست خواهری به هم داده اند هم رقابت بینشان وجود دارد و تقریبا هم سن هم اند. منِ دایی فقط نقش سوپروایزر را دارم و می آیند نتیجه هم فکری هایشان را به من نشان می دهند و من تشویقشان می کنم و شاید هم نظری ایده ای هم بهشان بدهم.

ولی حالا که حضور من در تیم کتاب تصویری شان کم رنگ شده است نقش نقالی کتاب خودم را به من سپرده اند. (( دایی .. شب ها برایمان یکی دو قسمت از کتابت را بخوان )) حال من هر چه می گویم این کتاب مناسب سن شما نیست. سرشار از اصطلاحات و کلمات ثقیل و اصطلاحات خاص است برایشان مهم نیست. می آیند می شینند روی صندلی چرخان نیلپِرم و چرخ می زنند و می گویند: دایی بخوان. من هم برایشان شروع می کنم به خواندن. بعضی جاها می خندند و من تهِ دلم ذوق می کنم. چرا چون به نظرم خیلی اش را نمی فهمند اما همانقدرش را که می فهمند شکوفه های شوق را در دلم شکوفا می کند.

دیشب یک قرن تمام شد و حال که این ها را می نویسم دو قرنی شده ام. خاطرات خوب قرن گذشته را نگه می دارم و بدی هایش را می بخشم و فراموش میکنم. دوباره متولد می شوم. حال باید با سپاه ضعف هایم بجنگم و ارتش خوبی هایم را قوت بخشم. برای خودم هدف هایی نوشته ام. اهدافی با رویکرد تبدیلشان به عادت. دوست دارم قرن جدید سرشار از سلامتی، سفر و دوستی های درخشان و ناب باشد. سرشار از مفید بودن ، موفقیت و رسیدن به آرزوهای خرد و کلانم. قرن جدید لبریز از مبارزه و جنگ است برای رسیدن به خواسته ها. ولی می خواهم دشمن هایم را تکه تکه کنم و هر بار به مبارزه با بخشی از سپاهشان بروم. با ترس هایم مقابله کنم. نابودشان کنم. چون به نظرم یکی از دشمن های اصلی آدم ترس است. ترس از نتوانستن. ترس از شکست. ترس از دیده نشدن. ترس از انتقاد. ترس از تغییر. می بینید همین ترس را می شود به چندین تکه تفکیک کرد؟

یک.یک.یک

#سید_مهدار_بنی_هاشمی