موج

وااااای نه ... خدای من . روی زمین افتادم. در خود جمع شده بودم و دستم را روی صورتم گرفته بودم. باورم نمی شد. سیل اشک از چشمانم جاری شده بود. حال باید چه می کردم؟ ایستادم و متحیر به سمت ساحل دویدم. آسمان تیره و تار. رعد و برق همچون چراغ خطری هشدار می داد. ستاره و دخترم مهسا زودتر از من به ساحل رفته بودند. اذان گفته بود و من رفته بودم نمازم را در سوئیت بخوانم و برگردم که آن قیامت برپاشد. داشتم به سمت ساحل می رفتم که ناگهان موجی بلند به اندازه ی یک ساختمان چهار طبقه را دیدم که داشت به سمت ساحل حمله می کرد. ساحل خلوت بود. ستاره و مهسا داشتند کنار میله ی پرچم با هم شن بازی می کردند که موج را دیدند و پا به فرار گذاشتند. ستاره مهسا را بغل کرد و به سمت من می دوید و من به سمت آنها تا نجاتشان بدهم.

موج چون هیولایی قدرتمند به ساحل حمله کرده بود. موج به ساحل خورد. برخوردی مهیب. صدایی مخوف . وحشتی بزرگ. هنوز صد متری تا ساحل فاصله داشتم. پاهایم خیس شد. موج نیمکت ها و چادرها و هر چه کنار ساحل بود را بلعیده بود. سپیده و مهسا کجا بودند؟ واااای خدای من. غیبشان زده بود. نکند ... ! به سمت ساحل دویدم. اشک می ریختم و خدا را صدا می زدم. نام زن و بچه ام را صدا می زدم و می دویدم. به ساحل رسیدم و به اطراف نگاه کردم. پای میله ی پرچم زنی پیچیده در خودش افتاده بود و یک دستش را به میله گرفته بود. ستاره بود. مهناز در آغوشش. خدا را شکر.

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

03شهریور01