#همسایه_ها



فاطمه پشت میزش رو به دیوار که کاغذ دیواری سبز مخملی داشت نشسته بود و داشت نقاشی جدیدش را رنگ می کرد. رنگ طلایی را برداشت و شروع به رنگ کردن موهای پرنسسی که کشیده بود کرد. رنگ سبز را برداشت و چشم های پرنسس را رنگ کرد. همیشه قسمت هایی از چشمان را هم رنگ نمی کرد که انگار برق چشمان شخصیت های نقاشی هایش بود. وقتی پای نقاشی کشیدن و رنگ آمیزی آنها می نشست غرق کار می شد گویی خود به داخل دنیای آن خطوط رفته است. دو گل یاس داخل موهای پرنسس کشید و لبخند روی لب هایش نشست. بلند شد کمی از برگه ی نقاشی اش دور شد و باز رفت و نشست پشت میزش. مداد رنگی هایش را توی مشتش گرفت و شروع کرد به تکمیل نقاشی اش. آن نقاشی را می خواست به کسی هدیه بدهد. دایی اش بهش سفارش داده بود که تو نقاشی ات خوب است ، نقاشی زن دایی را بکش و بعد از روی نقاشی برو و پیدایش کن و بگیرش برایم.

با خودش می گفت : ((دایی چه ماموریت بزرگی به من داده. من هم تمام تلاشم را کردم که زیباترین دختری که می توانستم را برایش بکشم. )) همینطور داشت با خودش حرف می زد و رویا پردازی می کرد که امیرعلی برادر کوچکش با سر و صدا ، بدو بدو وارد اتاق شد و کاغذ را از دست فاطمه قاپ زد و پاره اش کرد. خون جلوی چشم های فاطمه را گرفته بود. سرش گیج رفت و به زمین افتاد. زیر گریه زد و شروع کرد به فحش دادن به امیرعلی. بعد هم به هال رفت و شروع کرد به جیغ کشیدن سر امیرعلی. زهرا خانوم مادر فاطمه هم که پاچه هایش را بالا زده بود تا برود دستشویی پاهایش را بشوید فاطمه را دعوا کرد که چرا دارد گریه می کند و خانه را گذاشته روی سرش. بغض فاطمه ترکید. همانطور که هق هق میکرد می گفت : ((شما هم که همش هوای پسرتون رو داشته باشین.)) تکه پاره های نقاشی اش را نشان زهرا خانوم داد. ((ببینین با نقاشیم چیکار کرد؟ اینو برای دایی کشیده بودم.. ازش بدم میاد .. ))

زهرا خانوم که دلش برای فاطمه سوخته بود رفت بالای سر امیرعلی و او را کلی دعوا کرد و یکی دو تا هم پس کله اش زد. دعوا به ظاهر خوابیده بود. ولی فاطمه هنوز دلش می خواست یک دل سیر گریه کند. کنار دیوار به پشتی تکیه داد و از پنجره بالکنی به بیرون خیره شد. به نمای کوه که رویش برف نشسته بود. زنگ در خانه به صدا در آمد. حوصله نداشت. مثل موم داشت وا می رفت. خودش را کشان کشان به در رساند. قد بلندی کرد تا از توی چشمی در ببیند چه کسی پشت در است. ولی قدش نمی رسید. در را نیمه باز کرد. از کنار در نگاهی به بیرون انداخت. چشمش به سارا جون افتاد که با مادرش زهره خانوم پشت در بودند. در دلش نور امیدی شگفت. چقدر دلش لک زده بود برای بازی کردن و حرف زدن با سارا. زهره خانوم چادرش را کمی باز تر گرفت و گفت :

_ سلام فاطمه جوون .. مهمون نمی خواین؟ مامانت کجاست ؟

فاطمه که گل از گلش شکفته بود در را باز کرد و تعارف کرد که بیایند داخل. و همان دم در به بغل سارا پرید و کلی ابراز خوشحالی کرد که او را دیده است. زهرا خانوم از دستشویی بیرون آمد و همانطور که پاچه های شلوارش را پایین می کشید به زهره خانوم گفت که ((چه عجب ازین طرف ها؟ راه گم کردین همسایه ؟)) زهره خانوم لبخندی زد و صمیمانه به سمت زهرا خانوم رفت و دستش را گرفت و به خاطر بی معرفتی اش معذرت خواهی کرد. و گفت حسابی دلش تنگ شده بوده و برای همین آمده یک سری بهشان بزند. بعد کمی از سرعت پایین اینترنت شکایت کرد و گفت : (( طفلی این بچه های بیچاره که هیچی از کلاس و درس نمی فهمن. قدر ندونستیم زهرا خانوم. یادش بخیر چقدر خوب بود مدرسه ..))

زهرا خانوم به آشپزخانه رفت و شروع کرد به دم کردن چای. یک ظرف هم آورد و گذاشت جلوی زهره خانوم و بعد هم ظرف میوه را از داخل یخچال آورد و تعارف کرد. داخل ظرف دو تا سیب بود و یک دانه پرتغال. زهره خانوم نگاهی به ظرف خالی از میوه انداخت و در دل گفت. پس فقط ما نیستیم که پول میوه خریدن نداریم. البته بعد حرفش را پس گرفت. چون سرزده آمده بود خانه ی زهرا خانوم این ها. زهرا خانوم زیر چشمی به زهره خانوم نگاه می کرد و با خود می گفت : ((آبرومون رفت. هم 4 دونه ام میوه نداریم بزاریم جلو مهمون. بزار برم ببینم شیرینی ای شکلاتی چیزی هست. بیام پذیرایی کنم. ولی خب چه می دونستم می خواد سرزده بیاد خونمون مهمونی. ))

فاطمه و سارا رفته بودند داخل اتاق و داشتند با هم حرف می زدند. فاطمه از اتفاقات ان روز برای سارا می گفت و تکه پاره های نقاشی ای که کشیده بود را نشان سارا می داد و سارا با دیدن پرنسس آهی از تهِ دلش کشید که ((وااای فاطمه چقدر خوشگله نقاشیت. حالا کی بود این خانوم مو زرده ؟)) سارا این تعریف ها را که می کرد فاطمه ابری را روی سرش می دید که دارد روی سرش برف می بارد. پس شروع به تعریف کردن از نقاشی اش کرد و به سارا گفت که این نقاشی من قرار است زن دایی ام شود. تازه اسمش هم سارا ست. سارا خندید. (( مثل اسم من .. ))

-آره .. اسمتو خیلی دوست دارم

در واحد کناری زینب روی فرش نشسته بود و داشت با تبلتش بازی می کرد. کتاب هایش ، اسباب بازی هایش ، مداد رنگ هایش. قیچی اش ، چسبش همه چیزش را آن وسط ریخته بود و سرش به تبلتش گرم بود. داشت بازی می کرد. مادرش ، محبوب خانوم آمد بالای سرش و گفت : ((چرا این وسایلتو ریختی این وسط. پاشو جمعشون کن بچه ..)) زینب هم انگار پشه ای در گوشش دارد ویزویز میکند زیر لب غرولندی کرد و گفت ((خب خودتون جمع کنین.)) محبوب خانوم هم که خودش یک سر داشت هزار سودا با عجله داشت ازینور به آنور می رفت تا حاضر شده و به پیاده روی روزانه اش برسد که پایش روی چیزی رفت و صدایش به هوا رفت. سریع نشست روی زمین و نگاه کرد ببیند پایش خونی شده یا نه. بله. یک تکه از اسباب بازی های زینب زیر پایش رفته بود و تکه ای از گوشت پایش را کنده بود. محبوب خانوم یک نگاه به زینب می انداخت یک نگاه به پایش. لب هایش را جمع کرده بود و خودش را کنترل می کرد تا فحشی چیزی ندهد ولی دیگر کنترل خودش را از دست داد و یکی زد پس کله ی زینب که این همه بهت گفتم که این وسایلت را جمع کن از جلوی دست و پا که تو دست و پای کسی نره. دیدی آخرش چی شد؟ زینب هم که سرش همچنان گرم بازی بود خیلی محل نداد و همانطور راهش را کشید و رفت توی اتاقش. محبوب خانوم با چشم هایش خط مسیری که زینب داشت با قر و قمیش می پیمود را دنبال می کرد و میگفت ((خب دختر خودم است دیگر. به خودم رفته. حالا چسب کجاست؟ دیدی پیاده روی امروزم رفت رو هوا؟ ای بابا. این همه لاغر کردم. هم دو روز نرم پیاده روی باز روز از نو روزی از نو.

فرش که نجس نشد . نه؟ بزار ببینم کجا بود. برم یه تیکه پارچه بیارم اینجارو سنجاق بزنم. بعدش بشوریمش. نجس کاری نشه. چه گیری کردیم ها.)) با زانو خودش را به آشپزخانه رساند و پارچه ای برداشت و آورد روی آن تکه از فرش که احتمالا نجس شده بود انداخت. بعد بلند شد و یک لنگه پا خودش را به اپن آشپزخانه رساند و یک دستمال کاغذی برداشته و روی زخمش گذاشت با چند تکه چسب چسباندش. هنوز ذهنش درگیر پیاده روی بود. ابر انرژی های منفی بالای سرش را با دستش پس زد و نشست روی مبل تا برود ببیند در گروه واتزاپی شان چه خبر است. هنوز دو ثانیه از نشستنش نگذشته بود که زنگ خانه به صدا در آمد. لب هایش را جمع کرد و توی دلش غری زد. ای بابا .. یعنی کیه این وقته روز ...

-زینب ... بیا درو وا کن ببین کیه

زینب همانطور که تبلت به دستش بود با طمانینه به سمت در امد و در را باز کرد و بدون اینکه نگاه کند چه کسی پشت در است رفت

-محبوب خانوم ... کسی خونه هست؟

-بله .. بله... بفرمایید

منیر خانوم همسایه ی کناریشان بود.

منیر خانوم داخل آمد و در را پشت سرش بست.

-وااای خدا بد نده .. چی شده محبوب خانوم؟ زخم شمشیر خوردی؟

-نه .. زخم شمشیر که چه عرض کنم .. زخم زینب خوردم .. خودتون که می بینین وضعیتو ..

-اشکال نداره .. خودم الان برات جمع و جورش می کنم.

منیر خانوم سریع دست به کار شد و همه چیز را مرتب کرد.

-ممنون .. دستتون درد نکنه. دو دقه اومده بودین خودمونو ببینین. همه ش داشتین مرتب می کردین که

منیر خانوم خندید. عاشق این تیکه های بانمک محبوب خانوم بود.

-راستش اومده بودم اون لباسی که برام دوخته بودین رو پرو کنم. ولی خب دیر نمیشه. یک وقت دیگه میام. راستی مرضیه چطوره ؟خبرش دارین ؟

-آره .. طفلی شوهرش زمین گیر شده.

-چرا؟

-لجبازی .. کرونا داشته رفته پیاده روی اربعین. اونجا غش میکنه و اورژانسی برش میگردونن ایران. یک یه ماهی تو کما بود. تازه از بیمارستان مرخصش کردن. این بنده ی خدام گیر کرده تو این اوضاع. خانوادشم که شهرستانن ..

-وااای .. خدا مرگم بده .. چه سخت ..

-آره .. راستی .. برو سر گاز یه نگاهی به سوپا بنداز.. یکم شعله شو کم کن .. می ترسم سر بره .. اینارو دارم درست می کنم بدم زینب ببره دم خونشون..

-زینب نگیره یه وقت

-چیکارش کنم .. مگه میشه جلوی این آتیش پاره رو گرفت .. سرشو میگیری پاش اونجاست .. پاشو میگیری سرش اونجاست .. با دخترای مرضیه خیلی رفیقه. تو خونه ام که تنهاست ، همه ش حوصله ش سر میره .. دوست داره بره اونجا باهاشون بازی کنه

-خطرناکه محبوب خانوم .. مواظب باش .. خیلی بیماری بدیه .. باز شما میگیرین دور از جون .. یه طوری میشه .. خیلی بد میشه

-من که جلودارش نیستم .. یک بارم از همین دخترای مرضیه خانوم شپش گرفته .. موهاشو مجبور شدم کوتاه کوتاه کنم .. کلی گریه کرد و زمینو به اسمون رسوند. ولی مگه تونستم جلوشو بگیرم نره پیش دخترای مرضیه ؟

-بچه داری سر داری خواهر .. درکت می کنم

-ببخشید انقدر اینجا شلوغ و پلوغ بود.. به بزرگی خودتون ببخشید

-نه بابا .. این چه حرفیه .. من سرزده اومدم! اگر کاری هست بگو محبوب جوون انجام بدم برات ...

-خودت که میدونی من تعارفی نیستم .. همین آشا رو ببین اگر درست شده زیر گازو خاموش کن بردار ببر برای مرضیه .. دستت درد نکنه ...

-باشه چشم .. حتما ..

#جزئی_نگاری

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

14اسفند1400