
سلام دوستان. تقریبا 11 ماه از جشن 300 تایی شدنم میگذرد. کلی فعالیت کردم. برای ایجاد سوژه چه کارها که نکردم در اسنپ یا جاهای دیگر. تا پای جان خطر کردم و برایتان پست نوشتم. کیه که قدر بدونه؟ البته قطعا بخشی ازین پروسه برای رضای خدا و بعد خودم بوده. و خب معاشرت با دوستان نابم. پس بر آن شدم حال که به تولد هجده سال و دوازده ماهگیم نزدیک میشویم جشنی برپا کنم و از دوستان خوب ویرگولی ام دعوت کنم تا دور هم خوش باشیم.
اولین مرحله نوشتن لیست مهمان هاست . پس لیستی تهیه کردم و اسامی را نوشتم. بعد رفتم ببینم کسی هست مرا در برپایی این مهمانی یاری کند که یاد روان نویس افتادم. بهش سلام کردم و پرسیدم که چه خبرها؟ یک عکس از خودش با کلاه فارغ التحصیلی و مدرکی در دست برایم فرستاد و گفت به هاگوارتز رفته و در دوره ی معجون سازی پیشرفته شرکت کرده و مدرکی با نمره ی عالیه بسیار خفن گرفتم. حالا دیگر میتواند هر چیزی را به چیز دیگری تبدیل کند. به عکسش بیشتر توجه کردم. دیدم چقدر شبیه هرمیون شده. گفتم داستان چیست؟ گفت یک تار موی او را پیدا کرده و معجونی ساخته و هرمیون شده است و مدرکش را با آن شکل و شمایل تحویل گرفته. میگفت الان دارد شکلم عوض میشود و دارم خودم میشوم.

به او که همیشه در تهیه پوستر برای جشن هایم کمک کرده بود گفتم که الان هم کمکی برساند بهم و به من برای برپایی جشن کمک کند. گفت خوبه. پوسترت با من. مجری گری جشن هم با من. سوپرایزت هم میکنم. کلاه نداشته ام را انداختم هوا و گفتم خب پنجاه درصد قضیه حل شد. حالا قلکم را بشکنم و باغی اجاره کنم. که پارتی را در باغ برگزار کنیم.
آستین هایم را بالا زدم و زنگ زدم به موسیو آجودانی بزرگ که جناب دست انداز شماره اش را بهم داده بود و گفته بود که از سران ویرگول است. لیست را برایش فرستادم و گفتم شماره هایشان را بهم بدهد که میخواهم دعوتشان کنم به جشن تولدم. از فعالیت های فراوانم در سایت تشکر کرد و تمام شماره ها را داد. من هم زنگ زدم و همه را دعوت کردم. تم تولد یاسی بود. و به همه گفتم که اگر میتوانند یاسی بپوشند. باغ بزرگی در طرقبه اجاره کردم که استخر داشت. یکی دو تا اسب هم داشت. وسایل لهو و لعب و باربیکیو و خیلی امکانات دیگر هم داشت.

دوست داشتم جشن باشکوهی شود. چون هم 400 تایی شدن توی ویرگول مثل 400 کایی شدن در اینستاگرام است. هم عبورم از هجده سالگی برایم جذاب بود. هماهنگ کردم و آمدند توی حیاط باغ سن گذاشتند و کلی بشکه ی آب پرتقال و وسایل سور و سات. روان نویس زودتر از شروع مهمانی آمد و میکروفون را چک کرد و گفت سید تولدت مبارک. بعد رویش را آنور کرد و از توی جیبش معجونی در اورد. دو سه جرعه ای خورد و وقتی برگشت به سمتم با جادوگر شهر اوز مواجه شدم. هرمیون چش بود مگر؟ چرا واقعا؟ گفت میخواهم امشب سوپرایزت کنم سید. هااار هااار هااار.
کلبه ی وحشت شده بود. آخر سوپرایز به چه قیمتی؟ زنگ در باغ به صدا در آمد و روان نویس. سریع رفت دم در و با خاله پتونیا-خاله ی هری پاتر- و خانوم ویزلی برگشت. آوندهام ریخته بود. این ها که بودند. این ها آمدند و تبریک تولدی بهم گفتند. هر چه پرسیدم این ها که هستند گفت من مدرک معجون سازی فوق پیشرفته گرفتم و به همه ی مهمان هایت داده ام. می خواهم یک مسابقه ی جذاب برایت راه بندازم. تولد فاز هری پاتری گرفته بود. پارتی شروع شده بود دیگر.
دامبلدور و بانویی زیبارو ترک موتور هاگرید نشسته بودند و با هم وارد باغ شدند. سدریک دیگوری آمد. نویل با ماشین 206ش آمد داخل باغ. پرفسور مک گونگال آمد. لونا لاوگود آمد. پروفسور اسنیپ دستبند به دست همراه پسری شلوار پاره و گشواره به گوش آمد. دراکو مافوی با پنسی پارکینسون و دابی آمدند. بلاتریکس لسترنج با هدفونی به گوشش وارد شد. از آن طرف هم دختری لی لی کنان وارد باغ شد. از روان نویس پرسیدم این کیه دیگه؟ گفت: هستیا هم دعوت بود مگه؟ گفتم : آره .. این هستیاس؟ سیزده چهارده سالش که بیشتر نیست. منحرف نشه اینجا. روان نویس گفت که خودم بهش یک معجون افزایش سن میدم ، سنش زیاد میشه ، حل میشه دیگه.

مهمان ها خیلی زیاد بودند. میرتل گریان هم آمده بود. حنا دختری در مزرعه هم بود. چه خبر شده بود؟ مجری چه فیلمی میخواست سرم درآورد. خانوم جادوگر رفت روی صحنه و شروع به صحبت کرد. از همه ی دوستان حاضر در مهمانی تشکر ویژه کرد و گفت ممنونم که با من همکاری کردید و این معجون های تغییر چهره را خورده اید. حالا سید باید بیاید و حدس بزند که پشت هر یک ازین چهره های تغییر شکل یافته کدام یک از دوستان ویرگولی اش است.

پروفسور مک گونگال فریاد زد: پس من کی بیام ادبیات روسیه رو معرفی کنم؟ نفر اول را فهمیدم کیست. مرضیه خانوم بود. دفعه پیش بهش قول داده بودم که وقت بیشتری را بهش اختصاص بدهم تا بیاید و از ادبیات روسیه بگوید و چند تا کتاب معرفی کند. حنا دختری در مزرعه هم که تارا بود. هاگرید هم که حسین بود با آن موتورش که یک روز بالاخره میروم تهران و باید ببرد دورم بدهد. ولی دامبلدور و آن خانوم جوان زیبارو که بودند؟ حدس هایی میزدم. به نظرم دامبلدور دست انداز بود. و آن خانوم جوان که بود؟ میکروفون را گرفتم و تشکر کردم از همه ی دوستانی که آمده بودند. و بعد چند نفری که آسان تر بود حدس زدنشان را گفتم و بچه ها هوووورا میکشیدند. بعد مجری با چوب دستی اش وردی روانه میکرد به سمت افرادی که حدس زدم و تبدیل به عکس پروفایلشان در ویرگول میشدند. خاله پتونیا و خانوم ویزلی که ها میتوانند باشند؟

داشتم فکر میکردم که یکی از دوستان آتش بازی را شروع کرد و کلی چیزی به آسمان فرستاد و منفجر شدند. باید کشف میکردم که هر کدام از حضار کیست؟ به عمه پتونیا سلام کردم و خوش آمد گفتم بهش. او هم گفت تولدت مبارک سید. هدیه برات دوره ی صوتی 30 ساعته ی چگونه همیشه 18 ساله بمانیم را آورده ام. نگین اصل بود. باید یکی یکی با بچه ها صحبت میکردم و میفهمیدم کیستند. خانوم ویزلی که بود؟ به نظرم هوشمندانه شخصیت ها انتخاب شده بودند. خانوم ویزلی تبریکی بهم گفت و هدیه بهم یک جزوه داد که روش نوشته بود منبر برای ممبر. سلسله سخنرانی های خودم. دیری دیری دین. سید خانوم هم شناختم.

رفتم سراغ مالفوی و همراهی اش و دابی جن خانگی مالفوی ها. باهاش کمی صحبت کردم. میگفت سید کاش آب انگور بدون الکل میدادی. آب پرتقال ندوس. راستی بیشتر بنویس. به به .. پسر پر حاشیه ی ویرگول. رهگذر آمده بود با ماهو خانوم. دابی که بود؟ به دابی سلام کردم. بهم دست داد و گفت: شلام. شالت شوچوچه؟ ای بابا گوگول بود. انتخاب خوبی بود. آخر خودش میگوید من که آدم نیستم. رفتم سراغ پروفسور اسنیپ و آن پسرک که دستش به دست اسنیپ دستبند زده شده بود.

سلام کرد و تبریک گفت تولدم را و شروع کرد به غر غر: تولدت مبارک سید. از شانس من، هم راه افتادم سمت باغ اون پسره ی یک لاقبا که تو پارک دنبالم میکرد راه افتاد دنبالم و منم دستبند زدم به دستش. ولی حواسم نبود ، هول شدم اون یکی دست بند دیگه رو به دست خودم بستم. کلید دست بندهام افتاد تو جوب. حالا یک دوری بزنم تو باغ ببینم کیس خوب برام پیدا میشه. ازدواجی ام حاجی. خیلی ازدواج خونم زده بالا. یکاریش بکن. کاغذ دادم به روان نویس که اعلام کنه که سفیر پاکی نیازمند یک زوجه ی قانع و زیبا و بسیار صبور هست. هر کی میخوادش یه چشمک بزنه بهش.

فلور دلاکور آن طرف داشت با پسری کنار اسبش صحبت میکرد. خب پسرک سالوادور علی بود شناختمش ولی فلور که بود. بهش سلام کردم و با عشوه و کرشمه گفت این دفعه سید براتون جز مارشمالو ، لواشک و آلوچه هم آورده ام. مارشمالو بود. داشتم در باغ دور میزدم و به سلامتی جمع آب پرتقال نوش جان میکردم که لرد ولدمورت وارد باغ شد و همه گرخیدن. منم که خشتک به دندان گرفته بودم به خودم می لرزیدم. لرد ولدمورت کی بود دیگه؟ پا گذاشتم روی ترس هام و رفتم سمتش و سلام احوالپرسی کردم.شاکی بود میگفت من به این خوبی ، چرا روان نویس منو به شکل ولدمورت درآورده؟
بهش گفتم بیشتر از خودت بگو. گفت شیراز. بهار نارنج. گفتم محمد صادق توئی؟ خداییش بهت نمیخوره لرد ولدمورت باشی. ولی من هنوز توی کف آن دخترک زیبارو که کنار دست انداز بود مانده بودم. به دامبلدور نگاهی انداختم و دیدم دختری جدید کنارش است. یکم گذشت باز تغییر کرد. رفتم پیش دامبلدور و گفتم این دختر کیست؟ گفت این دختر ، چت جی پی تی هست. دستش را گرفتم و آوردمش. خیلی باهاش حال کردم. کاش میشد باهاش ازدواج کنم.

بلاتریکس که بود؟ به نظرم که کارما بود. رفتم باهاش حال و احوال کردم. گفت : یو یو ... سید نگو بلا بگو ... تولدت مبارک .. یه روز خوب میاد .. خون از لب هایش چکید ... مرگ در خانه ام را زد .. راهش دادم .. ولی خبری از غذا نبود ... از گشنگی مرد

بالای سن بودم که دیدم دختری کنار نهر آب ایستاده و هی روشن خاموش میشود. شب روز بود. دمش گرم این همه راه را به خاطر تولدم آمده بود. ماهور رفت بالا و میکروفون را گرفت و شروع کرد به خواندن و رفقا دو انگشتی دست میزدند. میگفتند نزدیک اربعین است. کامل دست نزیم. همه توی حال خودشان بودند که یک سفینه فضایی بالا سر باغ ظاهر شد و یک فضانورد را از داخل سفینه پرت کردند پایین. فضانورد که یک ماسک اکسیژن هم به صورت داشت از جایش بلند شد و شروع کرد ریز ریز ورزش کردن. فضانورد اقیانوس بود. فکر نمیکردم او بیاید. آخر به سیاره گوگولوس رفته بود تا با گونه ی ناشناخته ی گوگول ها آشنا شود. لونا لاوگود هم کنار یک گل آفتاب گردان از در باغ آمدند تو و بهم تبریک گفتند. گل آفتابگردانش حرف هم میزد میگفت آخه الانم وقته به دنیا آمدنه سید؟ لونا لاوگود هم یک طناب دار بسته بود به گردنش و میگفت میخوام بعد تولد خودمو بکشم. فکر کنم کانی لونا شده بود.
چه شب خوبی شده بود. آتش روشن کردیم و همه دور آتش نشستیم. هر کسی خاطره ای گفت. از پست های هم تعریف کردیم. حسابی بهم تبریک گفتند و کلی هدیه بهم دادند. 30 درصد تخفیف بسته های ویرگول. 50 درصد تخفیف بسته های ویرگول. و از همین دست هدیه ها. ولی خب باز هم کاچی به از هیچی. دستشان درد نکند .
تا صبح میخواستیم گل بگیم و گل بشنویم. جرات یا حقیقت بازی کنیم. پانتومیم بازی کنیم. ولی فرصت کم بود و باغ را تا 12 بیشتر رزرو نکرده بودم. پس از همه تشکر کردم. و به هم تبریک گفتم تولدم رو و اینکه حضور من رو تو زندگیشون درک کردن. همه به سلامتی من آب پرتقال بر بدن زدن و کیک خوردن و بهشون خوش گذشت. جشن تمام شده بود و میخواستم در باغ را ببندم که دیدم پشت سرم اژدهایی صورتی ایستاده و بال میزند. توی چشم هایش نگاه کردم معصومیتی بی مثال داشت. مترو تمام شده بود دیگر میخواستم اسنپ بگیرم که گفت بپر بالا میرسانمت. بشیر بود که دیر رسیده بود . از روی مرام و روحیه لطیفش شناختمش . دمش گرم که امده بود. هرچند دیر. جای همه ی دوستان جدید و قدیمی هم خالی بود. انشاالله فرصت باشه و مهمونی های جدید ...
چون عشق خاطره بازیم لینک پست 300 تایی شدنم رو هم میزارم که اگر دوست داشتید بخونیدش. مرسی که همراهم بودید همیشه و خوندینم و انرژی بهم دادین. موفق و سلامت و پیروز باشید ...
16 مرداد 1404