پادرازی

پادرازی یکی از شیرینی های سنتی مشهدی ست که امروزه به عنوان یکی از سوغاتی های مشهد هم شناخته می شود. حال این اسم پادرازی از کجا آمده؟ چقدر این اسم آدم را یاد بابالنگ دراز می اندازد. ولی خب اصلا ربطی به آن ندارد. داستان پادرازی از آنجا شروع می شود که در گذشته شیرینی فروشی ها در پای ترازوهایشان ازین شیرینی می گذاشته اند و به جای پول خورد از آن استفاده می کرده اند و بهش می گفته اند پاترازو که در گذر زمان تبدیل شده است به پادرازی. می بینید چه راحت کلمات تغییر می کنند. پاترازو می شود پادرازی. چستر فیلد می شود چس و فیل یا به قول امروزی ها شکوفه یا پاپ کورن.

دایی مادرم صاحب یکی از قدیمی ترین شیرینی فروشی های مشهد است. نان پادرازی فاتح. خانه ی مادرجان-مادر مادرم- هم در این اواخر عمرشان در پشت همین کارخانه ی پادرازی بود. من از آشپزی مادرجان چیزی یادم نمی آید. ولی گاهی ازینور و آنور، از آنها که یادشان می آید می شنوم که چه آشپزی ای داشتند. چه ته دیگ های سیب زمینی ای که درست نمی کرده اند. من از مادرجان خاطرات کمی به یاد دارم. نوه ی آخر بودن همین چیزها را دارد دیگر. از حاج آقا جان -پدر مادرم- هم که اصلا چیزی یادم نمی آید. چون من که به دنیا آمدم سه سالی از فوتشان می گذشت. اما برادرم که نوه ی پسری اول بوده خاطرات زیادی دارد هم از طرف پدر و مادر پدرم و هم از طرف پدر و مادر مادرم.

ولی خب قسمت ما همین بوده دیگر. هم از طرف پدری نوه ی آخر بودم برای مدت ها. هم از طرف مادری نوه ی آخر بودم. برای همین هم بخشی از چیزهای جذابی که هر بچه در طول کودکی تجربه می کند را از دست داده ام. اما خب خانه مادرجان که می رفتیم همیشه با شیرینی پادرازی ازمان پذیرایی می کردند. این را یادم می آید. دعوا کردن هایشان هم یادم می آید. الان که یادم می آید. خیلی با نمک بود. خاله ام هم خیلی شبیه مادرجان شده اند. دختر به مادرش می رود دیگر.

کمی از قرآن خواندن هایشان را هم به یاد می آورم. مادرجان سواد نداشته اند. مادرم می گویند شبی خواب پدر بزرگم را می بینند و با شکایت به پدربزرگم می گویند که تقصیر توست که من نمی توانم قرآن بخوانم. تو نگذاشتی من بروم درس بخوانم. پدربزرگم هم بهشان یک قرآن می دهند و بهشان می گویند بخوان و مادرجان شروع به خواندن می کنند. و وقتی از خواب بیدار می شوند سواد قرآنی پیدا کرده بودند. و همدمشان قرآن و مفاتیح شده بود.

یا اینکه یادم می آید توی یخچالشان از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا میشد. سوهانی از دوره ی اول نئاندرتال. شله ای به جا مانده از دوران نادرشاه افشار. خیلی جالب بود. و یکی از تفریحات ما دستبرد زدن به یخچال یا قفسه های توی آشپزخانه بود که همیشه چیز خوشمزه ای در آن پیدا میشد. از مادر پدرم هم که بهشان می گفتیم مامان بزرگ هم چند خاطره ی خوراکی یادم می آید. از روغن جوشی هایشان. خمیر درست می کردند می انداختند توی روغن سرخ می کردند و رویش شکر می پاشیدند و چه خوشمزه بود. مادرجان زود افتاده شده بودند ولی مامان بزرگ تا آخر عمرشان سرپا بودند و به کارهای خودشان می رسیدند. یادش بخیر ...

06مرداد1401