- کلمه نوشت : ( سفید ، ستاره ، گیاه ، کود ، آیینه )

ستاره هر روز صبح که از خواب بلند می شد خودش رو تو آینه ای که مادر خدا بیامرزش بهش هدیه داده بود نگاه می کرد. (( امروز یکم سفید تر شدم .. مگه نه؟ )) سبزه بود و همیشه با رنگ پوستش مشکل داشت. البته این یک حس درونی ذاتی نبود ، به خاطر حرف های هم کلاسی هاش. به خاطر اینکه دخترهای سفید تو دل برو تر بودن و خاطر خواه بیشتر داشتن. ولی خیلی غصه به دلش راه نمی داد. میگفت : (( حتما یه جایی هست که آدماش سبزه هارو بیشتر دوست داشته باشن .. ))
داشت با خودش حرف می زد که زنگ درب منزل به صدا در آمد. (( آها خودشه .. بسته م رسید )) سریع به سمت در دوید. در را باز کرد. آقا محسن بود. (( سلام ستاره خانوم )) لبخندش پخش شد روی صورتش و بعد به قلب ستاره وارد شد و تمام وجودش را گرفت. ستاره هم خندید. ته دلش کمی لرزید. 
(( کیسه ی کودی که سفارش داده بودین رو آوردم براتون ، کجا بزارمش؟ ))
((بفرمایید داخل آقا محسن. بیایید بگذاریدش کنار آن گل های قاشقی)) آقا محسن کمی کمرش را ورزش داده و کیسه را برد همانجایی که ستاره گفته بود بگذاردش. ستاره عاشق گیاهان بود. عاشق پرورش و مراقبت از چیزی تا رشد کند و به کمال برسد. 
ستاره عاشق محسن آقا هم بود. خودش را کنار او تصور می کرد. دوست داشت در کنار او با هم رشد پیدا کنند ، به کمال برسند و رسالتشان را انجام دهند. اما ستاره سبزه بود. ستاره مادر نداشت. ستاره می ترسید حسش را به آقا محسن بگوید. اما آقا محسن که محدودیت های او را نداشت. اگر دوستش داشت پس چرا پا پیش نمی گذاشت؟ نکند او هم می ترسید حسی یک طرفه به ستاره داشته باشد. می ترسید لیاقت او را نداشته باشد.
ستاره هر روز صبح که از خواب بلند می شد خودش رو تو آینه ای که مادر خدا بیامرزش بهش هدیه داده بود نگاه می کرد. (( امروز یکم سفید تر شدم .. مگه نه؟ )) سبزه بود و همیشه با رنگ پوستش مشکل داشت. البته این یک حس درونی ذاتی نبود ، به خاطر حرف های هم کلاسی هاش. به خاطر اینکه دخترهای سفید تو دل برو تر بودن و خاطر خواه بیشتر داشتن. ولی خیلی غصه به دلش راه نمی داد. میگفت : (( حتما یه جایی هست که آدماش سبزه هارو بیشتر دوست داشته باشن .. )) داشت با خودش حرف می زد که زنگ درب منزل به صدا در آمد. (( آها خودشه .. بسته م رسید )) سریع به سمت در دوید. در را باز کرد. آقا محسن بود. (( سلام ستاره خانوم )) لبخندش پخش شد روی صورتش و بعد به قلب ستاره وارد شد و تمام وجودش را گرفت. ستاره هم خندید. ته دلش کمی لرزید. (( کیسه ی کودی که سفارش داده بودین رو آوردم براتون ، کجا بزارمش؟ )) ((بفرمایید داخل آقا محسن. بیایید بگذاریدش کنار آن گل های قاشقی)) آقا محسن کمی کمرش را ورزش داده و کیسه را برد همانجایی که ستاره گفته بود بگذاردش. ستاره عاشق گیاهان بود. عاشق پرورش و مراقبت از چیزی تا رشد کند و به کمال برسد. ستاره عاشق محسن آقا هم بود. خودش را کنار او تصور می کرد. دوست داشت در کنار او با هم رشد پیدا کنند ، به کمال برسند و رسالتشان را انجام دهند. اما ستاره سبزه بود. ستاره مادر نداشت. ستاره می ترسید حسش را به آقا محسن بگوید. اما آقا محسن که محدودیت های او را نداشت. اگر دوستش داشت پس چرا پا پیش نمی گذاشت؟ نکند او هم می ترسید حسی یک طرفه به ستاره داشته باشد. می ترسید لیاقت او را نداشته باشد.