#کمی_توجه


طرح قشنگی کشیده بود. هر وقت چیزی می کشید نظر مرا هم می پرسید. من هم کلی بهش انرژی می دادم و تشویقش می کردم. برای همین چسبیده بود به طراحی و خیلی پیشرفت کرده بود. استعدادش قد کشیده بود و همیشه از من تشکر می کرد که پیشرفتش را مدیون من است. ولی من که کاری نکرده بودم؟ فقط خوبی هایش را دیده بودم و برایش دست زده بودم. تشویقش کرده بودم. میگفت همین لبخندهای شما بابا ، همین تشویق هایتان همه ی این ها مثل آبی بود که باعث رشد نهال وجود من شد.

حالا دخترم یک استادِ تمام عیار است. در جشنواره ها و مسابقات مختلف جایزه می گیرد. همیشه از من قدردانی میکند در صحبت هایش و دلش غش و ضعف می رود وقتی نام مرا می برد. ولی من باز هم می گویم من کاری نکرده بودم برایش. جز کمی توجه کمی تشویق و کمی دیدنش. آن روز وسط نمایشگاهش پسری جلوی پایش زانو زد، جعبه حلقه اش را باز کرد و ازش خواستگاری کرد. من گوشه ی نمایشگاه به دیوار تکیه داده بودم و نگاهش می کردم که چه بزرگ شده بود. نگاهش مدام بین من و پسر می چرخید. رویش را از پسر گرداند و آمد به سمت من. آغوشش را باز کرد و سخت در آغوشم گرفت. نظر من را می خواست بداند.

نظری نداشتم. خودش می دانست. تنها بهش گفتم تو خودت بهتر از من می توانی برای آینده ات تصمیم بگیری دخترم. عقلت را به کار بیانداز و ببین چه می خواهی ؟ خندید. چشمکی بهم زد و به پسر جواب رد داد. بعد که پرسیدم چرا؟ گفت او را زیاد نمی شناختم. ولی همانقدر می دانستم که اصلا شبیه شما نیست و مرد ایده آل من شمایید. ذوق کردم. اشک گوشه ی چشمانم جمع شده بود. با خودم گفتم. مرد ایده آل؟ چه افتخاری بالاتر ازین ؟ ولی من که کاری برایش نکرده بودم جز کمی توجه کمی تشویق و کمی حمایت.

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

01شهریور.01