#کوکو

بالاخره تصمیمم را گرفتم. کوکو سیب زمینی راحت تر بود. پس از مادر کسب تکلیف کردم و حضرت مادر چون بازی شکاری بالای سرم آمد و گفت هر جور خودت صلاح می دانی. ولی من دست هایم درد میکند کمکت نمی کنم. لبم هایم را جمع کرده مردمک های چشمانم را بالا رانده، سرم را کمی خم نموده و گفتم : معلوم است خودم می خواهم درست کنم. ولی شما به عنوان فرمانده کل آشپزخانه مرا راهنمایی کنید که چه کنم؟ پس مادر آستین هایش را طبق عادت همیشگی بالا زده و گفت : خب پسرم برو و دو تا سیب زمینی بردار و یک پیاز و بعد بشورشان. پس رفتم و از توی کمد شیشه ای داخل اُپن دو تا سیب زمینی و یک پیاز برداشتم و شستم. تا اینجایش که آسان بود. همش در دلم با خودم حرف می زدم و از خدا کمک می خواستم تا کمکم کند که این غذایی که می خواهم بپزم ، خیلی خوشمزه شود و فردا که می برم شرکت تا با همکارانم ؛ نوش جان کنیم. حسابی از دست پختم تعریف کنند و بگویند. دست مریزاد سید. خیلی خوشمزه بود. خیلی عالی بود. چی توش ریخته بودی که انقدر خوشمزه شده بود؟

پس خوان اول را پشت سر گذاشتم. اما ابرهای سیاه خستگی به سراغم آمدند و اعلام کردم بروم توی اتاقم یک ده دقیقه ای استراحت کنم بعد می آیم، درست می کنم. به هیچ چیز دست نزنید ها. مادر هم که غرق تلویزیون بودند محل مخلوط کن هم بهم ندادند و من با خیالی راحت رفتم داخل اتاق و ویس آقای رستم رسولی را که در مورد نقش شعر در زندگی نویسنده بود گوش دادم. ده ثانیه ای می گذشت باز چشم هایم را باز می کردم و دو تا کامنت می خواندم. (( بله .. یکی از مهمترین ابزاری که نویسنده نیاز دارد تخیل است که حد اعلا آن را در شعر می توانیم ببینیم. )) چشم هایم را می بستم. و کلمات در ذهنم شنا می کردند. شنای سگی. کرال. پروانه. شنا بلدم؟ فقط آن شنایی که موسوم به سگی ست را بلدم. نصف طول را هم کرال می توانم بروم ولی نفس گیری را هیچ وقت یاد نگرفتم. اما خب ذهن خودم است. همینجا هم نمی توانیم آسایش داشته باشیم؟ من توی ذهنم همه کار بلدم. چهار دیواری اختیاری. مشکلی دارید؟

دوباره چشم هایم را باز کردم. چند کامنت دیگر خواندم. هر چه داشتیم جلوتر می رفتیم بیشتر به این فکر می افتادم که پس این چیزهایی که من به اسم شعر آزاد یا سپید یا نو می گویم نکند شر و وری بیش نیست؟ تا اینکه رسیدیم به هایکو نوشت. و چند مثالی از شعر هایکو خواندم. باز روحیه ام برگشت. روی تخت نیم خیز شدم و گفتم خب اگر این ها اسمشان شعر است من که شاهکار می نویسم. بیخیال. چُرت بزن یکم که بعد باید بروی سراغ رنده و سیب زمینی و پیاز. بحث را تا نیمه خواندم. پنج دقیقه ای چشم هایم را استراحت دادم ولی نگذاشتم خواب زیر پلک هایم بدود. بلند شدم. به آشپزخانه رفتم. دست هایم را شستم. رنده را برداشتیم و آن کاسه ای که مادرم گذاشته بود تا سیب زمینی پیاز را در آن رنده کنم. از مادر پرسیدم همینطور خام رنده کنم ؟ نمی خواستید بگزارید سیب زمینی ها بپزد؟ گفتند خود دانی. سیب زمینی خام یا سیب زمینی پخته؟ مساله این است. سینی خاطراتم را پهن کردم روی سفره. چند باری که خواهرهایم کوکو با سیب زمینی خام درست کرده بودند خوشمزه شده بود. پس تصمیم خودم را گرفتم. خام. پس به جان سیب زمینی اول افتادم. سیب زمینی را در مشتم گرفتم و دسته ی رنده را در مشت دیگرم و چون کسی که دارد گیتار میزند سیب زمینی را روی رنده می کشیدم. تا وسط کار گرم بودم. شانه هایم شروع به گز گز کردند. دستم ذوق ذوق می کرد. آخر نه گاو نر بودم و نه پیر کهن. جوانی بودم جویای نام. بی تجربه. خسته. زخمی. با دست هایی که از برای نویسنده ای بوده که روزی فقط چهارصد پانصد کلمه با کیبرد تایپ می کرده. آخر مرا چه به سیب زمینی رنده کردن؟ آن هم سیب زمینی خام.

خلاصه اولی را با موفقیت رنده کردم و رفتم دست هایم را گرفتم زیر شیر آب و بعد کمی باز و بسته شان کردم تا رمق از دست داده شان را باز یابند. سیب زمینی بعدی غول آخر که نه ولی غول غول ها. همان رقیبِ گولاخِ چغر/چقر بد بدن بود. لذا پس از چند دقیقه استراحت به سراغش رفتم. اما قوت نداشتم که ؟ دیدم تخم مرغ آب پز هم مهیاست. پس یک دانه و نصفی با گردو به بدن زدم و باز رفتم کمی استراحت کردم. سری به تلگرام زدم و بر گشتم. دوباره سیب زمینی و رنده را برداشتی و مثل کسانی که با اره چوبی را می برند شروع به رنده کاری کردم. خیلی بزرگ بود. دو تا و نصفی قبلی بود. آخر هایش که بود همانطور که غر غر می کردم قهر آمیز پرتش کردم آن ور و گفتم : ازت بدم میاد .. ازت متنفرم .. اصلا تو چرا انقدر گنده ای .. اصلا کی تونسته تو رو بزاد ؟ اشک پشت پلک هایم جمع شده بود. به خودم نهیب زدم. سید : آخه چقدر لوسی تو؟ هم یک سیب زمینی ارزششو داره اون الماس اشک هات جاری شن؟ معلوم است که ارزش نداشت. پس مشکل از کجا بود؟ چشمم به پیاز افتاد. با آن رگه هایوسبز تو زمینه ی سفیدش تو چشم هام زل زد. چشم هام شروع کردند به سوختن. ولی خب من که هنوز دست بهش نزدم بودم. هنوز دست به چاقو نشده بودم. هنوز شروع به رنده کردنش نکرده بود. پر رو. وقیح. بی ادب داشت رویش را زیاد می کرد. باید گربه را همان اول دم حجله می کشتم. باید همانجا رنده اش می کردم تا بقیه حساب کار دستشان بیاید. پیاز را در چنگ گرفتم و شروع کردم به نواختن موسیقی ای اشک آور : پیازیو .. پاپازیو زو زو زیو یو میو یو ! همانطور سرعتی، تا نصفه اش رفته بودم و داشتم اشک می ریختم و همزمان می گفتم کجایی مادر که آشپزی همچین کار آسانی هم نیست. دستت را بده ماچی بکنم. که مادر دوباره چون بازی شکاری بالای سرم پیدایش شد و گفت : ((همینه دیگه .. نمی فهمین که من چقدر زحمت می کشم. چقدر کار خونه سخته.)) حالا من را می گویی. همانطور مارس مانده بودم چطور ثابت کنم که قدر زحماتشان را می دانیم و جز به به چه چه کردن از دستپخت خوبشان کاری ازمان بر نمی آید.

خلاصه مادر که در این پرونده به "حلال مشکلات" شناخته می شود آمدند و گفتند : دیری دی دین. بیا این نصف پیاز و آن نصف سیب زمینی را بنداز داخل این دستگاه جادویی تا به طرفت العینی همه اش را برایت خورد و خاک شیر کند. پس دستگاه خرد کن برقی جادوییشان را از کمد بیرون آورده و پیاز و سیب زمینی را داخلش انداختند و پنج ثانیه دکمه ای کنار دستگاه را فشار دادند و آن دستگاه عجیب و مخوف با تیغ های تیز و سریع آن دو بی نوا را ریز ریز کرد. ولی چه حالی داد خون آن خام های سفتِ لعنتی را ریختن. سپس پنج تا تخم مرغ آورده و توی ظرف آن دستگاه چند کاره که به قول قدیمی ها از هر انگشتش یک هنر می بارید ریختم و باز ویژ دکمه را فشار دادم و همه چیز با هم مخلوط شد. در مرحله ی بعد، این گروه از سیب زمینی ها و پیازها که آبکی-تخم مرغی بودند را با آن خام ها قاطی کردم و حسابی هم زدم. همش هم زیر لبم ذکر می گفتم تا خدا هم کمک کند و این ها را که می پزم فوق العاده شود و همگان اندر کفش بمانند و کلی کیف کنند و تعریف کنند از دست پختم. مایه ی کوکو آماده بود.

فقط مانده بود ماهی تابه ای و روغنی و ریختن مایه ی کوکو در آن. البته شاید هم مایع. نمی دانم. اطلاعی ندارم. اصلا اصطلاح دیگری شاید داشته باشد. و من دلم به همین دایره لغات محدودم خوش است. نظرتان چیست عبارت جدیدی همین الان یک هویی ، از ذهن خویش متراوش کنم؟ آره ؟ نه ... همین خوب است. خط داستان را از دست ندهیم. یک ثانیه رفتم دست شویی و برگشتم دیدم ماهی تابه روی گاز است و سطحش خیس روغن . ازینجا به بعد من فقط ناظر بودم و فقط گاهی اوقات می گفتم بگزارید خودم انجام بدهم و عقب می ایستادم. بنابراین با توجه به این همه حس مشارکت در پخت غذا مادر گذاشت مایه/مایع/مخلوط/محلول کوکو را من داخل ماهی تابه بریزم. که پس از داغ شدن روغن به این هدف نایل گشتم. و بعد از آن هی مثل آدمی وسواسی که دارد بچه اش را از پوشک می گیرد و دم به دقیقه می پرسد ازش که دستشویی/جیش دارد یا نه به سراغ گاز رفتم و نگاه کردم ببینم پخته است یا نه. که مادر گفت : برو دیگه .. اینجا هی میری تو اشپزخانه نگاه میکنی میای میپرسی درست شد یا نه ، من را هم استرسی میکنی نمی گذاری سریالم را نگاه کنم. پس من به اتاقم آمدم و بحث شعر را تا آخر خواندم و باز رفتم نگاه کنم ببینم وقت این رو آن رو کردن کوکو ها فرا رسیده یا نه. و همانطور ذکر میگفتم. ماهی تابه خیلی بزرگ بود. و در برگرداندنش تبحری نداشتم پس مادر آمدند و در ماهی تابه را برداشته. دایره را به دو نیم دایره و یک مستطیل تقسیم کردند. بعد هر کدام از نیم دایره ها را به نصف تقسیم کرده و برگرداندن. مستطیل را به سه قسمت تقسیم کردند و بگرداند و در ماهی تابه را گذاشتند و من را راهی اتاقم کردند.

اینستاگرامم را باز کردم و استوری ای نوشتم که آشپزی کار سختی ست و دست مادرهایتان را حسابی ببوسید و این حرف ها. یکی دو صفحه کتاب خواندم و دیدم ده دقیقه ای شده رفتم و با مادر کار را فیصله(انشاالله املایش درست است) دادیم و ظرف کوکوها را گذاشتیم بالای اپن. بله گذاشتیم. عجب ها. من و مامانم نداریم که. کار تیمی بوده خانوم. کار تیمی. ساعت یازده شب یا همان 23 بود. فردا صبح هم که باید زود بیدار میشدم. پس رفتم سرم را گذاشتم و به خواب اجازه دادم تا بیاید مرا با خود ببرد.

صبح نماز بیدار شدم و نمازم را خواندم و رفتم نگاهی به ظرف کوکو که رویش سلفون شده بود انداختم. مادر هم نمازشان را خواندند و آمدند بالای سر کار. یک ظرف پلاستیکی کوچک برداشتم و یک نمک دان تویش گذاشتم و درش را بستم. پیازی برداشته پوست کرده ، چهارقاش کرده و درون ظرف پلاستیکی ای دیگر گذاشتم. یک گوجه فرنگی در یخچالمان خودنمایی می کرد آن را هم برداشته و قطعه قطعه ش کردم و توی ظرف کنار پیازها گذاشتم. تقریبا همه چیز آماده بود. پیاز و گوجه فرنگی را درون یخچال گذاشتم اما ظرف های دیگر را نه. رفتم توی اتاقم. نیم ساعت دیگر چرت زدم. ساعت شش بلند شدم. یک کف دست نان کره عسل خوردم. قرصم را خوردم. از همان قرص های آبی که دکتر گوشه برایم تجویز کرده بود. به اتاقم برگشتم. اسنپ گرفتم و بساط صبحانه را در پلاستیک گذاشته و به شرکت رفتم.

ولی خب کوکو ها سرد شده بودند. همکارم آمد و آن ها را درون ماهی تابه ای گذاشت و گذاشتشان کنار بخاری تا گرم شود. من هم رفتم نان سنگکی جای شرکتمان و سه تا نان سنگک گرفتم و بعد رفتم سوپری کنارش هفت هشت تایی خیارشور گرفتم و برگشتم. خودم طعم کوکوهارا هنوز نچشیده بودم. خودم هم دلم می خواست سوپرایز شوم. منتظر مزه ای شگفت انگیز و فوق العاده بودم. با نواخته شدن ساعت 8:31 دقیقه تورنومنت صبحانه آغاز شد. قاشق و بشقاب و همه چیز برقرار بود. حمله کردیم به غذاها. همکارم پرسید چقدرش را خودت درست کرده ای ؟ گفتم 80 درصد. احسنتی گفت و دست به لقمه شد.

لقمه اول را که گرفتم دیدم خوب شده. خوشمزه بود. هنوز لقمه پایین نرفته بود که یکی از همکارها گفت : چقدر خوشمزه شده سید. بعد آن یکی تعریف کرد از کوکوها. ذوق کرده بودم . مقدار کوکوها به نظرم خیلی بود و با خودم می گفتم کاش همه اش خورده شود چیزی اضافه نیاید. حسابی گرم خوردن بودیم. تلفن زنگ زد. (( ای بابا .. اگر گذاشتن یک لقمه از گلوی ما پایین برود.. هم حالا باید زنگ بزنن .. وقتی اونجا نشستیم که کسی زنگ نمی زند. هم می آییم صبحانه بخوریم .. ای بابا ))

القصه همه ی کوکوها و خیارشورها و گوجه فرنگ و نان ها خورده شد. همه خیلی خوششان آمد و آخرش همکارم پرسید چی تویش ریخته بودی که انقدر خوشمزه شده بود. گفتم : عشق. آری از خدا خواسته بودم که اینطور بشود. از خودش کمک خواسته بودم. برای همین هم همان شد که می خواستم.

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

19اسفند00