#یادداشت


دیشب به میدان سن خوزه رفتم. مغازه ها تعطیل بودند. تنها مغازه ی بستنی فروشی مشتی پیترِ جانسون آبادی باز بود. صف طولانی مردم جلوی دستگاه بستنی قیفی ایجاد شده بود. من هم به انتهای صف پیوستم. نمی دانم چرا یک هو هوس بستنی کرده بودم. شاید ذات صف مرا به خودش جذب کرده بود. توی صف که ایستادم دیدم دارند در مورد احتمال گرانی بستنی قیفی در اینده ای نزدیک به خاطر گران شدن آرد صحبت میکنند.
کمی با خودم فکر کردم. حرفشان منطقی به نظر می رسید. اثر پروانه ای چه بود مگر؟ اگر یک پروانه در غرب عالم یک بال بیشتر بزند در شرق عالم ممکن است طوفانی ایجاد شود. سرتان را درد نیاورم. تا پاسی از شب در صف ایستادم و نوبت به من که رسید فرد متصدی بستنی قیفی گفت سهمیه بستنی هایمان تمام شده. برو و فردا بیا. این را که گفت دخترکی که پشت سر من ایستاده بود. آهی عمیق از سر تاسف و غم و ناامیدی کشید. به طرفش برگشتم. گوشه ی چشمان درشت نیلگونش قطره اشکی جمع شده بود و داشت هق هق می کرد.
«گریه نکن ... یه بستنی فروشی دیگه دور میدون چنگیز خان هست الان بریم اونجا تو صف واستیم شاید بهمون برسه. بریم؟ »
خندید. قربان آن لبخند آلبالویی شیرینش بشوم. با پشت دست غبار اشک را از چشم هایش پاک کرد و بازویم را گرفت و راه افتادیم به سمت میدان چنگیز خان. هوا خیلی خوب بود. شب های بهاری شهر ساموئلا سارایپنا حرف ندارد. کل مسیر را حرف زدیم. گفتیم و خندیدیم. خیلی خوش گذشت. شاید بستنی بهمان نرسید ولی ما که به هم رسیده بودیم؟
#سید_مهدار_بنی_هاشمی
۱۴خرداد۰۱
@mahdarname