1_کرونا نوشت : در باب ترس از کرونا

و همانا ترس از کرونا از خودش بدتر است. البته بنده ی حقیر سراپا تقصیر تا بحال تجربه اش نکرده ام. اما چند باری بوده که ظن بر کرونا برده ام و شب تا صبح خوابم نبرده، بارها توبه کرده و در همان فضای خواب و بیداری باعث ابتلای دیگران شده ام و بعد بخشی از آنها به دیار باقی شتافته اند و برخی راهی بیمارستان گشته و اطرافیان آن عزیزان انگشت اشاره ی خود به سمت من گرفته و بالای سرم چرخیده اند و گفته اند : قاتل .. قاتل .. قاتل . ما از خون رفتگانمان نمی گذریم. اما خب خداروشکر چون شب به صبح می رسید حالم خوب می شد و کار به اینجاها که گفتم نمی کشید.

البته من در این ایام کرونایی تمام پروتوکل ها را رعایت کرده ام و ازین لحاظ پیش خدای مهربان و نفس خودم مطمئنم که کوتاهی و کاستی ای از من سر نزده. باری همین پریروز یعنی پنجشنبه مورخه ی 7 بهمن 1400 پس از گذران هفته ای سرشار از بهم خوراکی کردن و بی ملاحظاتی نمودن در مقوله ی خورد و خوراک تب مرا فرا گرفت. البته نه از آن تب های دو سه درجه ای. بلکا تبی دو الی سه دهم درجه ای و مرا ترس فرا گرفت. حال آدم می ماند چه مرگش شده است؟ یک سرما خوردگی ساده ی پاپتی ست یا هر طوری ات شود کروناست. البته من سه دوز واکسنم را هم زده ام. اما امان ازین ذهن خیال پرداز که چون امروز ساعت سه ونیم صبح با سری سنگین و چشمانی خمار از خواب پریدم موجودی سبز را بالای سرم دیدم ، نام او پرسیدم که گفت هر که مرا به نامی خواند. خفاش ها مرا رفیقِ جدانشدنی می خوانند-منظورش همان انگل خودمان بود- و در میان مردم به کرونا معروفم و نام علمی ام کوید19 است. اما تو هر چه دوست داری مرا صدا بزن.

پس از آن که کمی با هم گل گفتیم و گل شنفتیم ازو پرسیدم کدام سویه هستی ؟ او هم باد به غبغب انداخته و گفت : کدومو میخوای ؟ لانداشو بدم؟ اومیکرونشو بدم؟ بتاشو بدم؟ من هم که جوگیر شده بودم می خواستم بگویم همه شو بده. دست رد به سینه اش زدم و گفتم داداش سر صبح مگر تو خواب و زندگی نداری؟ برو به جاهای دیگر سر بزن و بگزار دمی آسوده بخوابم. که گفت : ساعت از ساعات محدودیت تردد گذشته. و من یادم آمد اگر محدودیت تردد هم بود که دیگر نیست. باز هم جناب کرونا تخلفی نکرده که به او خرده گرفته ام. گفتم: پس راحت باش عزیزم تا وقته بروم برای خودم شربت عسلی درست کرده بخورم.

بعد هم بیایم ببینم در گروه چالش بیست روزه چه گذشته که رفتم شربت عسل خورده و وضو گرفته و گروه و نوشته ی خانوم فریده را که در باب ج سجنی بس جیبا نوجته بوجند خوانجم و خوابیجم. ساعت هفت دوباره بیدار شدم و همانطور بین خواب و بیداری خوابی عجیب در ذهنم شروع به بافته شدن کرد. آمدم بروم به حیاط خانه مان که دیدم باران شدیدی باریدن گرفته و همانطور که چشم می چرخاندم چشمم به تمساحی افتاد که در حیاط پرسه می زد. بعد تمساح ها هی زیاد و زیاد تر شدند و من اصلا نمی ترسیدم. گویی 4 تا مورچه دارند توی حیاط راه می روند. یکیشان از پله ها آمد بالا و من بسم اللهی گفتم و ازو خواستم جلوتر نیاید که نیامد. بعد مامانم از پشتم در آمد و گفت این تمساح را بیانداز پایین پسرم و از ترس دکمه ای را فشار داد و دری اتوماتیک مثل درهای اتومات پارکینگ پایین آمد و تمساح بیچاره را نصف کرد.

خلاصه این ما و این روز اول چالش. حال نمی دانم چالشی که نکوست از روز اولش پیدا هست یا نه؟