11-بفرمایید صبحانه

قضیه از آنجا شروع شد که قرار شد ما گروهی از هم سنگران طبقه خودمان تشکیل داده و صبح ها صبحانه را در شرکت نوش جان کنیم. گروه تشکیل شد ولی اینکه هر روز صبحانه را در شرکت تناول کنیم تصویب نشد. پس به هسته مرکزی گروه. یعنی اتاق خودمان که سه نفری می شویم و جناب حضرت حراست. پیشنهاد دادم هر پنجشنبه یکی مان صبحانه درست کرده و لوازمش را مهیا نموده و آن پنجشنبه مهمان آن فرد باشیم. یعنی یک هفته مهمان من. یک هفته مهمان دیگری. هفته بعد آن یکی. و هفته چهارم مهمان حراست محترم شرکت.

و بنای این چالش خوردن دستپخت یکدیگر بود. حال من که دستپخت خاصی ندارم و آدم تجربه مندی نیستم ولی آن سه عزیز دیگر متخصص اند و صاحب نظر و چه متخصصانی. به نظر من که حتی خیلی خانوم ها هم آشپزی شان به پای آنها نمی رسد. خلاصه سنگ اول را من گذاشتم با درست کردن کتلت البته با نظارت مادر. نان سنگکی هم نزدیک شرکت هست. پس نان سنگکی تهیه کرده و از قبل پیاز هم آورده بودم. دلستر هم خریدم و بساط مهمانی بر پا گشت. هفته ی بعد نوبت آقای رئیس دبیرخانه بود که کرپ الویه و پیراشکی آورد. البته این نوبت را هم به اعتراف خودشان مادر و خواهرشان غذا را تهیه کرده بودند. که چه طعم بهشتی ای داشت. هفته ی سوم نوبت جناب حراست بود که فلافل درست کرده بودند. ایشان جنوبی هستند و دست پختشان هم درجه یک حال خودتان حدس بزنید چقدر خوشمزه بود دست پختشان. و اما هفته ی چهارم نوبت به همکار دیگرم رسید که ما را حسابی سوپرایز کرد. ورداشت و حلیم بامجان آورد و چه حلیم بادمجانی. چه با دقت. چه مجلسی. چه خوشمزه. و من به عمرم همچین حلیم بادمجان خوشمزه ای نخورده بودم. و از بس خوشمزه بود و من زیاد خوردم. آن هم نه یک وعده در وعده های مختلف که نزدیک به اوردوز بودم.

و ما این برنامه را راه انداختیم تا بگوییم دلخوشی ها کم نیست. و هر بار برنامه می ریزیم تا نوبتمان شد شگفتانه مان چه باشد؟ چطور مهمان داری کنیم و چه محیا کنیم تا رفیقانمان انگشت هایشان را هم بخورند و کیف کنند و حالشان خوب شود. برنامه ی مفرحی است. و جایتان خالی خوش می گذرد.