12_اسنپ_نوشت

قطعا بخشی از زندگی من در اسنپ می گذرد و من آدمی اهل موسیقی گوش کردن و سکوت نیستم برای همین با پهن کردن تور، زیر پای رانندگان می نشینم و سر صحبت را باز می کنم تا هم طی طریق سرعت پذیرد و همه معاشرتی کرده باشیم ، هم خستگی راننده در برود چه بسا در موسیقی گوش کردن انسان تنها شنونده است و بیشتر خوابش می گیرد تا انرژی بگیرد. در این بین هم ضمن مبادله اطلاعات و حرف زدن از مسائل مختلف ، هم من چیزی یاد می گیرم و هم طرف مقابل ممکن است به داستانی اشاره کند که به کار من بیاید. حالا داستانی که می خواهم برایتان تعریف کنم برمی گردد به سفراخیرم به تهران که در تاریخ یک دی اتفاق افتاد و من چون از خانه ی خواهرم اسنپ گرفتم تا به شرکت عمویم بروم اتوموبیل دنایی درخواستم را قبول کرد.
من هم خودم را سراسیمه به ماشین رساندم و روی صندلی های عقب جاگیر شدم. سلام گرمی کردم و حال راننده را پرسیدم. جوابم را داد. ازینکه تا بحال سوار دنا نشده بودم و حال داشتم این لذت را تجربه می کردم ابراز خرسندی کردم. راننده خیلی جدی بود. نمی دانستم سر صحبت را چطور باز کنم که خودش گفت انشاالله خودت یک ماشین خوب می خری و لذت پشت فرمان یک ماشین خوب نشستن را خواهی برد. گفتم علاقه ای ندارم به رانندگی. اعصابم را به هم می ریزد. گفت : زن که گرفتی مجبور می شوی. و جدال آغاز شد. و هی از راننده اصرار و از من انکار تا اینکه شروع کرد به تعریف خاطره ای از زندگی اش.
البته اولش یک حکایت تعریف کرد که مردی می گفته تمام رموز زنان را کشف کرده ام و در دام زنی می افتد و اقرار می کند که نه من هیچ نمی دانم. بعد شروع کرد به تعریف خاطره ی خودش : می گفت اوایل ازدواج. هز چه می شده زنم بی خودی می زد زیر گریه. می گفتم بریم خانه ی مادرت می زد زیر گریه : اوممممم .. اووومم می پرسیدم چرا گریه می کنی ؟ میگفت : نمی دانم. می گفتم برویم پارک می زد زیر گریه : اوووممم ... اوممم. خلاصه مدتی گذشت و دیدم اینطور که نمیشود. هر چه می شود می زند زیر گریه و هر بار می پرسم دلیلت چیست می گوید نمی دانم. خب دیگران ببینند با خودشان می گویند حتما من یک مشکلی دارم که اولیا مخدره همش گریه می کند. خلاصه یک روز که گفتم بیا برویم خرید و زد زیر گریه ، خشم بر من مستولی گشت و کمربندم را بیرون کشیدم و تا می شد زدمش. دیگر خودم خسته شده بودم ازین همه زدنش. پس دست کشیدم.
فردای آن روز به خانه پدر زنم این ها رفتیم. راستی خانومم دختر عمه م بود. پس همسرم به پیش مادرش رفت و باز شروع کرد به ناله و مویه که آقایی مرا گرفته است زده است. حال این وسط من فکر می کردم دختری 14 ساله این ها بوده که همش می ترسیده و زیر گریه می زده که راننده اشاره کرد نخیرم. 22 سالشان بوده است. پس چون اینطور به مادرش گفت : عمه جانم به پیشم آمد و پرسید : پسر جان چرا همسرت را زده ای ؟ من هم بهشان توضیح دادم که این دختر خانومت عمه جان همینطور الکی همش می زند زیر گریه و چون می پرسم چرا گریه می کنی می گوید : نمی دانم؟ این بار زدمش که حداقل بداند برای چه گریه می کند. بگوید شوهرم مرا زد و من گریه کردم. من هم که محو داستان شده بودم گفتم : خب بعد؟ که راننده گفت : هیچ . دیگر از آن به بعد گریه هایش تکرار نشد. 
حالا این داستان درست است که جان می داد برای کلید اسرار. ولی خب گفتم تا درس عبرتی باشد برای اونهایی که الکی گریه می کنن ، دلیلش رو هم نمی دونن! البته الان که فکر می کنم می بینم بنده خدا ترسناک بود تا حدودی و من هم می ترسیدم ازش اما خب خانوم بنده خدایش که نمی توانسته بگوید از شما می ترسم چون خیلی گولاخ و خشنید.
قطعا بخشی از زندگی من در اسنپ می گذرد و من آدمی اهل موسیقی گوش کردن و سکوت نیستم برای همین با پهن کردن تور، زیر پای رانندگان می نشینم و سر صحبت را باز می کنم تا هم طی طریق سرعت پذیرد و همه معاشرتی کرده باشیم ، هم خستگی راننده در برود چه بسا در موسیقی گوش کردن انسان تنها شنونده است و بیشتر خوابش می گیرد تا انرژی بگیرد. در این بین هم ضمن مبادله اطلاعات و حرف زدن از مسائل مختلف ، هم من چیزی یاد می گیرم و هم طرف مقابل ممکن است به داستانی اشاره کند که به کار من بیاید. حالا داستانی که می خواهم برایتان تعریف کنم برمی گردد به سفراخیرم به تهران که در تاریخ یک دی اتفاق افتاد و من چون از خانه ی خواهرم اسنپ گرفتم تا به شرکت عمویم بروم اتوموبیل دنایی درخواستم را قبول کرد. من هم خودم را سراسیمه به ماشین رساندم و روی صندلی های عقب جاگیر شدم. سلام گرمی کردم و حال راننده را پرسیدم. جوابم را داد. ازینکه تا بحال سوار دنا نشده بودم و حال داشتم این لذت را تجربه می کردم ابراز خرسندی کردم. راننده خیلی جدی بود. نمی دانستم سر صحبت را چطور باز کنم که خودش گفت انشاالله خودت یک ماشین خوب می خری و لذت پشت فرمان یک ماشین خوب نشستن را خواهی برد. گفتم علاقه ای ندارم به رانندگی. اعصابم را به هم می ریزد. گفت : زن که گرفتی مجبور می شوی. و جدال آغاز شد. و هی از راننده اصرار و از من انکار تا اینکه شروع کرد به تعریف خاطره ای از زندگی اش. البته اولش یک حکایت تعریف کرد که مردی می گفته تمام رموز زنان را کشف کرده ام و در دام زنی می افتد و اقرار می کند که نه من هیچ نمی دانم. بعد شروع کرد به تعریف خاطره ی خودش : می گفت اوایل ازدواج. هز چه می شده زنم بی خودی می زد زیر گریه. می گفتم بریم خانه ی مادرت می زد زیر گریه : اوممممم .. اووومم می پرسیدم چرا گریه می کنی ؟ میگفت : نمی دانم. می گفتم برویم پارک می زد زیر گریه : اوووممم ... اوممم. خلاصه مدتی گذشت و دیدم اینطور که نمیشود. هر چه می شود می زند زیر گریه و هر بار می پرسم دلیلت چیست می گوید نمی دانم. خب دیگران ببینند با خودشان می گویند حتما من یک مشکلی دارم که اولیا مخدره همش گریه می کند. خلاصه یک روز که گفتم بیا برویم خرید و زد زیر گریه ، خشم بر من مستولی گشت و کمربندم را بیرون کشیدم و تا می شد زدمش. دیگر خودم خسته شده بودم ازین همه زدنش. پس دست کشیدم. فردای آن روز به خانه پدر زنم این ها رفتیم. راستی خانومم دختر عمه م بود. پس همسرم به پیش مادرش رفت و باز شروع کرد به ناله و مویه که آقایی مرا گرفته است زده است. حال این وسط من فکر می کردم دختری 14 ساله این ها بوده که همش می ترسیده و زیر گریه می زده که راننده اشاره کرد نخیرم. 22 سالشان بوده است. پس چون اینطور به مادرش گفت : عمه جانم به پیشم آمد و پرسید : پسر جان چرا همسرت را زده ای ؟ من هم بهشان توضیح دادم که این دختر خانومت عمه جان همینطور الکی همش می زند زیر گریه و چون می پرسم چرا گریه می کنی می گوید : نمی دانم؟ این بار زدمش که حداقل بداند برای چه گریه می کند. بگوید شوهرم مرا زد و من گریه کردم. من هم که محو داستان شده بودم گفتم : خب بعد؟ که راننده گفت : هیچ . دیگر از آن به بعد گریه هایش تکرار نشد. حالا این داستان درست است که جان می داد برای کلید اسرار. ولی خب گفتم تا درس عبرتی باشد برای اونهایی که الکی گریه می کنن ، دلیلش رو هم نمی دونن! البته الان که فکر می کنم می بینم بنده خدا ترسناک بود تا حدودی و من هم می ترسیدم ازش اما خب خانوم بنده خدایش که نمی توانسته بگوید از شما می ترسم چون خیلی گولاخ و خشنید.