13-خاطره_باز

آدم خاطره بازی هستید یا نه؟ خیلی ها نیستند. خیلی ها هم با یکی دعوایشان می شود سریع شماره اش را پاک می کنند و هر آنچه یاد و خاطره ازو دارند را می سوزانند. عکس های مشترکشان را اصلاح می کنند. مثلا می بینید عکس دست جمعی دوران دبیرستان وسطش سوراخ است. حال کافی ست بپرسی چه بلایی سر عکست آمده؟ از موریانه خورده تا آتش گرفته و ذغال رویش افتاده می گویند تا جواب های صریح و روشن. آدمی که رفت ، رفته. راه دادن دوباره ش به زندگی حماقت محضه. باید خودشو خاطراتشو جد و آبادشو بسوزونی و فراموشش کنی و اتفاقا همین طور آدم ها شبی را به صرح نمی رسانند مگر با مرور خاطراتشان با همان فرد مورد نظر. 
ولی خب خاطرات مثل اجزای یک پازل ند که گاهی با یک عکس یک خواب یک تماس تلفنی قسمت های ناپیدا و مجهول گذشته ات را می توانی پیدا کنی. خیلی ها ازین کار خوششان نمی آید ولی به نظر من جذاب است. و من این ویژگی را شاید از پدرم به ارث برده ام شاید هم نه. یاد گرفته ام. مثلا دیشب دوست پدرم از روزگاران دور زمان دانشجوییش در شیراز به او زنگ زده بود. حال و احوال می کردند و حال آن افراد دیگری که هم کلاسیشان بودند را از هم می پرسیدند و جالب اینجا بود که اینقدر واضح و شفاق اسم ها و خاطرات یادشان بود. داستان دوستیشان بر می گشت به چهل سال پیش اینها ولی خب مادرم هم قسمت هایی از تاریخ را که مربوط به حضورشان در شیراز بود برایم گفتند. 
خیلی کار جالبی ست. من هم ازین کار ها می کنم. کار ندارم رفیق بودیم یا نه. مهم این است که می شناختیم هم را یا نه. مهم این است که اگر کد و گوشیه بدهم مرا به جا می آورد یا نه. عکسم را ببینم چه؟ بعضی ها با خودشان شاید بگویند بیکار و آویزان بازی ست این کارها. ولی من می گویم هدف از خلقت همین است. رسالت ما دوستی و دوست داشتن و عشق ورزیدن و حال دیگران را خوب کردن است. و هر بار به دوستی از دوران دور زنگ میزنم چون مرا می شناسد کلی ذوق می کند. خوشحال می شود که کسی به یادش بوده. خب من هم خوشحال می شوم. برای همین چیزی که برای خودم می پسندم برای دیگران می پسندم و منتظر نمی مانم که شروع داستان با آنها باشد. خودم استارتش را میزنم. به صرف ده دقیقه مکالمه. ده دقیقه خاطره بازی. ده دقیقه خندیدن. بی توقع. بی چشم داشت، بی غصه ..
آدم خاطره بازی هستید یا نه؟ خیلی ها نیستند. خیلی ها هم با یکی دعوایشان می شود سریع شماره اش را پاک می کنند و هر آنچه یاد و خاطره ازو دارند را می سوزانند. عکس های مشترکشان را اصلاح می کنند. مثلا می بینید عکس دست جمعی دوران دبیرستان وسطش سوراخ است. حال کافی ست بپرسی چه بلایی سر عکست آمده؟ از موریانه خورده تا آتش گرفته و ذغال رویش افتاده می گویند تا جواب های صریح و روشن. آدمی که رفت ، رفته. راه دادن دوباره ش به زندگی حماقت محضه. باید خودشو خاطراتشو جد و آبادشو بسوزونی و فراموشش کنی و اتفاقا همین طور آدم ها شبی را به صرح نمی رسانند مگر با مرور خاطراتشان با همان فرد مورد نظر. ولی خب خاطرات مثل اجزای یک پازل ند که گاهی با یک عکس یک خواب یک تماس تلفنی قسمت های ناپیدا و مجهول گذشته ات را می توانی پیدا کنی. خیلی ها ازین کار خوششان نمی آید ولی به نظر من جذاب است. و من این ویژگی را شاید از پدرم به ارث برده ام شاید هم نه. یاد گرفته ام. مثلا دیشب دوست پدرم از روزگاران دور زمان دانشجوییش در شیراز به او زنگ زده بود. حال و احوال می کردند و حال آن افراد دیگری که هم کلاسیشان بودند را از هم می پرسیدند و جالب اینجا بود که اینقدر واضح و شفاق اسم ها و خاطرات یادشان بود. داستان دوستیشان بر می گشت به چهل سال پیش اینها ولی خب مادرم هم قسمت هایی از تاریخ را که مربوط به حضورشان در شیراز بود برایم گفتند. خیلی کار جالبی ست. من هم ازین کار ها می کنم. کار ندارم رفیق بودیم یا نه. مهم این است که می شناختیم هم را یا نه. مهم این است که اگر کد و گوشیه بدهم مرا به جا می آورد یا نه. عکسم را ببینم چه؟ بعضی ها با خودشان شاید بگویند بیکار و آویزان بازی ست این کارها. ولی من می گویم هدف از خلقت همین است. رسالت ما دوستی و دوست داشتن و عشق ورزیدن و حال دیگران را خوب کردن است. و هر بار به دوستی از دوران دور زنگ میزنم چون مرا می شناسد کلی ذوق می کند. خوشحال می شود که کسی به یادش بوده. خب من هم خوشحال می شوم. برای همین چیزی که برای خودم می پسندم برای دیگران می پسندم و منتظر نمی مانم که شروع داستان با آنها باشد. خودم استارتش را میزنم. به صرف ده دقیقه مکالمه. ده دقیقه خاطره بازی. ده دقیقه خندیدن. بی توقع. بی چشم داشت، بی غصه ..