14-به وقت زبان فارسی

یادم می آید سال اول دبیرستان استاد زبان فارسی ای داشتیم به نام آقای رمضانی. یک فرد اتوکشیده ، سن بالا ، بی اعصاب و دارای وسواس های خاص. مثلا یکی از وسواس هایی که داشت این بود که وقتی داشتند درس را می خواندند می آمد و از کنار میزها رد می شد و می گفت چرا دو دستان را روی کتابتان نمی گذارید؟ خدا آن دست دیگر را بهتان داده است که چه کار کنید. همه مثل چی ازش می ترسیدیم. کافی بود هم سر به سرش بگذاریم که دستش را به قلبش بگیرد و کار بکشد به آمبولانس و این حرف ها.

یادم می آید مسابقه ی نوشتنی برگزار شد و من متنی نوشته و دادم. بعد از مدتی آمد مرا از کلاس بیرون کشید و گفت : بنی هاشمی عجب قلم خوبی داری. آفرین. و شاید این اولین جایی بود که کسی از قلم من تعریف می کرد. خلاصه سرتان را درد نیاورم. در کلاسمان نیمکت ها دو نفره بود و نیمکتی که من می نشستم سه تا مانده به آخر بود. البته اگر بر اساس قد می خواستیم بنشینیم من باید آخر می نشستم ولی چون چشم هایم ضعیف بود آمده بودم کمی جلوتر. در جلوی نیمکت ما نیمکت دو رفیق قدیمی بود که خیلی با هم رفاقت داشتند و با هم کلاس زبان می رفتند و خلاصه خیلی رفیق بودند و یکی از عذاب هایم این بود که این ها جلوی ما می نشستند.

حال داستانی که می خواهم برایتان تعریف کنم بر میگردد به یک زنگ زبان فارسی با همان کیفیت و خفقانی که حاکم بود. معلم در کلاس سان می دید و دور می زد و با چیزی می زد پشت دست کسانی که دو دست خود را روی کتابشان نگذاشته اند. دست هایم را گذاشته بودم روی کتابم ولی به علت قد بلندم پاهایم کمی به حریم میز جلو تجاوز کرده بود که یک هو یکی از آن دو ملعون –یحیی- جفت پاهایش را گذاشت روی پایم و شروع کرد به فشار دادن. حالا من هم که از ترس جرات نداشتم صدایم دربیاید یا کشمکشی با جلویی کرده و پایم را از دهان کوسه بیرون بکشم. پس ده دقیقه ای به همان حال گذشت و من سرخ و سفید و مات شده بودم که استاد لحظه ای بیرون رفت و من با حرکتی پایم را نجات دادم. اما مگر به همانجا ختم شد. چه بلاهایی که سر پایم نیامد سر آن شیطنت مسخره ی جلویی ها که مسببش همین آقای رمضانی بود که چنین رعب و وحشت در کلاس ایجاد کرده بود که حتی جرات نداشتیم جیکمان دربیاید.