16-جوراب سوخته

از استاد یزدی برایتان نوشته بودم که معلم تاریخمان بود. مردی بود پنجاه ساله با ریش های فرفری و توپی شکل. حال من که خیلی چیز خاصی ازش یادم نمی آید چرا بچه ها انقدر ازش بدشان می آمد ولی خب خدا نکند بچه های یک کلاس با کسی سر لج بیافتند. البته شاید یکی از دلایل این جبهه گیری این بود که کلاس این بنده خدا بعد زنگ ورزشمان بود. و استاد هم فن بیان خوبی نداشت، تا حدودی یبس بود و آدم جانش بالا می آمد تا زمان بگذرد و کلاسش تمام بشود.

یک روز که باران می آمد. بچه ها رفته بودند فوتبال بازی کرده بودند و آمده بودند سر کلاس. گفته بودند هم کاری کنیم جوراب هایمان خشک شود هم بوی گند همه جا را بر دارد که کلاس تعطیل شود. چشمتان روز بد نبیند. چند دقیقه ای که گذشت چنان بوی گندی کلاس را برداشت که ما فرار کردیم و بعد از آن کلاس های کناری مان بیرون آمدند و گفتند چه بودی بدی می آید. خلاصه کل طبقه به آشوب کشیده شده بود و ناظم ها آمدند ببینند قصه از کجا آب می خورد. استاد هم که آمده بود و چون بو را غیر قابل تحمل یافت گذاشته بود رفته بود.

ناظم هم آمده بود داخل و همه را به خط کرده بود که کار کدام از خدا بی خبری بوده است. کل طبقه را بوی عن برداشته. خب من که جزو سران فتنه نبودم خدا را شکر. میخواستم بگویم ببینید جوراب ها به پای که می خورد . کار همان بوده. اما خب کفش سیندرلا نبوده که ، جوراب ها فری-سایز بودند و به پای همه می خوردند. پس طبق آن رسم ناعادلانه ی قدیمی ، جایزه برای یک نفر و تنبیه برای همه بود. و تنبیه شدیم که به خانه برویم و به کار بدی که کرده ایم فکر کنیم. این است عاقبت فتنه گران.