17- خدا به شما نزدیک تر از آن است که فکر می کنید

پیاده بود. گام هایش را آهسته بر میداشت. نفس نفس می زد. پاهایش دیگر نای راه رفتن نداشتند. جلوی کفش هایش پاره شده بودند و انگشتان پایش را می زدند. کیف پولش خالی بود. رویش نمی شد جلوی کسی را بگیرد و ازش پول بخواهد. هنوز چند کیلومتری تا خانه شان راه بود. تلفن همراهش را در خانه جا گذاشته بود. مردی متشخص را کنار تابلوی یکی از خیابان ها در حال حرف زدن با تلفن همراه دید. دلش را زد به دریا. رفت کنار می رد ایستاد تا تلفنش تمام شود. هوا خیلی سرد بود. نفس که می کشید بخار از دهانش بیرون می آمد. مرد زیر چشمی به پسر نگاه می کرد و پشت تلفن داد می زد.

_ خب به من چه تو عرضه نداری ؟

چی می خوای از جون من ؟

هر چی جون می کنم صبح تا شب می ریزم تو حلقوم تو و اون بچه هات

برو گمشو بابا ، تو تا جون منو نگیری ول کن نیستی

مرد تلفنش را قطع کرد. چند بار نفس عمیق کشید و تمام حجم ریه اش را در هوا خالی کرد.

_ جونم پسر جون؟

_ سلام ، خوبید؟ راستش تلفن همراهمو جا گذاشتم خونه. پولم ندارم تا خونه تاکسی بشینم برم. میخواستم زنگ بزنم به یکی از اعضای خانواده م کمک بگیرم ازشون.

_خب خونتون کجاست پسر جان؟

_ خارج شهره

_کفشاتم که سوراخن

_آره .. زیاد راه رفتم ، پاره شدن

_بیا با هم بریم تا نونوایی اون دست خیابون من چند تا نون سنگک بگیرم ، می رسونمت

_ نه آقا ، مزاحم نمیشم .. خودم میرم

مهربانی آن مرد و نوع برخوردش لبخندی روی لب هایش نشاند. ذوق زده شد. با خودش گفت پس هنوز انسانیت هست. هنوز آدم خوب پیدا میشه. چند باری از کسی کمک خواسته بود و طوری با او برخورد کرده بودند گویی او دزد است و میخواهد ازشان چیزی بدزد. البته حق می داد بهشان. ازو هم تا بحال دزدی شده بود. وقتی عده ای از اعتماد دیگران سو استفاده می کنند جوانمردی رنگ می بازد. با مرد به آن سمت خیابان رفتند. چند پله ای را باید پایین می رفتی تا به نانوایی برسی. مرد پایین رفت و از پسر خواست که همانجا بماند تا او سریع برود و برگردد.

پسر توی ذهنش داشت برای خودش خیال پردازی می کرد. با خود می گفت مرد به این خوبی چرا داشت پشت تلفن آنطور صحبت می کرد. همانطور به نقطه ای خیره شده بود که مرد با پنج نان سنگک از پله ها بالا آمد و به پسرک گفت

_هر چقدر می خوای ازین نون بکن ، بخور .. نون داغ می چسبه حسابی

پسر تکه ای نان برای خودش از همان نان رویی روی دست های مرد جدا کرد و خورد. در آن هوای سرد چقدر به آن تکه نان داغ نیاز داشت. اگر بیشتر ازین راه رفته بود و چیزی نمی خورد حتما غش میکرد. مرد که دید پسر چطور با لذت دارد آن تکه نان را نان ها را به دست پسر داد و بهش گفت برود کنار آن ماشین شاسی بلند آنور خیابان بایستد تا او برود تا سوپری چیزی بخرد و بیاید. پسر رفت کنار همان ماشینی که مرد گفته بود آنجا بایستد ایستاد. طولی نکشید که مرد با پلاستیکی از آبمیوه و پنیر و کره و خامه و مربا و اینطور چیزها برگشت.

_دستت درد نکنه پسر جان .. نونارو بزار صندلی عقب . خودت بیا جلو بشین.

_ممنون آقا .. باعث زحمتتون شدم

_ چه زحمتی .. نونارو که برای خودم خریدم ! چیزای دیگه رو هم همینطور. فقط خیلی گشنه مه ! جای خوب میشناسی این دور و بر با هم بریم بشینیم روی چمناش یک صبحونه ای بزنیم بر بدن بعد برسونمت تا خونه تون؟

اشک شوق در چشمان پسر جمع شده بود. داشت می مرد از گشنگی. 24 ساعتی می شد چیزی نخورده بود...

_بله آقا .. بعد میدون یک پارک خطی هست. می تونیم بریم اونجا

می تواند ادامه داشته باشید ...