2-استاد روح بخش یا استاد قبض روح


در یکی از ترم های دانشگاه مجبور شدم با استادی درس بردارم که شهره ی آفاق بود در سخت گیری و تلخی و بدجنسی و چیز. خلاصه از نگاه سایر دانشجویان او خود مامور عذاب و مَلِک قبض روح بود. اما من با خودم عهد کردم که اگر من ازین استاد بیست نگیرم سید نیستم. خلاصه کلاس ها شروع شد و کتابی قطور به زبان انگلیسی تهیه کردیم و استاد از رو می خواند و ترجمه می کرد. و تمام خطوط کتاب به روایتی امتحانی بودند. من هم مدام زیر هر خط از کتاب را خطی می کشیدم و کنارش حاشیه نویسی می کردم. تا اینکه به قسمتی مهم از کتاب که به روش تدریس می پرداخت رسیدیم و استاد مسابقه ای ترتیب داد و گفت هر که این چهار صفحه را بتواند حفظ کند و در جلسه دو هفته ی دیگر بدون غلط ، بدون حتی یک سوتی در پانزده دقیقه ارائه دهد 4 نمره اضافه به او می دهم.

حال من هم که عاشق جایزه ، سر رسیدم را برداشتم و برای خودم یادداشت کردم که روزی چهارساعت تمرین می کنم تا آن روز که بتوانم بر این چالش فایق آیم. پس خواندم و خواندم و خواندم، بارها از خودم آزمون گرفتم و آخر روز موعود فرا رسید و به محضر استاد رفتم. اولش که خودش را به آن راه زد، باری پس از کمی چک و چانه زدن یادش آمد مردک. کرنومتر تلفن همراهش را آماده کرده و گفت همان لحظه که گفتم شروع ، شروع کن. باد شدیدی به پنجره ها می خورد. و پرده های کلاس تکان می خوردند. نفس ها در سینه ها حبس شده بود. آب دهانم را قورت دادم ، چشم هایم دو دو میزد و استاد کفت شروع.

حس دونده ی دوی سرعت را داشتم. 4 صفحه ی آن کتاب شامل 150 خط نوشته به زبان انگلیسی میشد. پس شروع کردم به بالا آوردن آنچه حفظ کرده بودم. و من چه متنفرم ازین محفوضات بی ارزش که به کوهی حفظ می شوند و به کاهی از یاد می روند. و من تازه به اول صفحه ی سوم رسیده بودم که استاد گفت وقتت تمام شد. گفتم استاد ؟ خداییش از رو خواندنش هم بیشتر زمان می برد تا از حفظ گفتنش. پس وقت اضافه ای گرفتم و تمامش را اکمل و اتمم برای استاد قبض روح گفتم. و خوشحال و سر مست از پیروزی درین چالش از کلاس خارج شدم. حال اینکه دیگران چه قبطه ها خوردند و چه چشم ها کردندم بماند.

باری روز امتحان فرا رسید و من امتحان را نه چندان خوب ولی بهتر از بقیه دادم و به انتظار نشستم که نمره ها بیاید و بیست را در کارنامه ام ببینم. باری نمره ها که بیامد به من داده بود 17.5 . کارد میزدی خونم در نمیامد پس به پیوی استاد در تلگرام رفته و پس از حمد و ثنای خداوند منان و تشکر از استاد به خاطر تمامی زحماتی که نکشیده بود به ایشان یادآور شدم که استاد هرطور حساب کنید من اگر آن چهار نمره را می گرفتم. یکی دو نمره هم از بیست بیشتر می شدم. خلاصه از من اصرار از استاد انکار. که من دیگر داشتم قاطی می کردم و کار داشت به لعن و نفرین می کشید که استاد حافظه اش را دوباره به دست آورد و یادش آمد و حق به حقدار رسید.

ولی عجب استاد ترسناک و پیل افکنی بود. و هر بار قبل از کلاس با بچه ها به نوعی نقشه ی زخمی کردنش را می کشیدیم. یکی می گفت برویم رویش اسید بپاشیم. دیگری میگفت ماشینش خط خطی کنیم. آن یکی نقشه ی قتل ارائه می کرد. خلاصه اینطور دوستش داشتیم و با آن بیست که من ازو گرفتم. هم به نوعی ازو انتقام گرفتم. هم به لیست ترور هم کلاسی هایم اضافه شدم.