روزی شاه شاهان، فخر دوران، ستوده در میان جنیان و انسیان، کیان پسر فرمان، با یاران و همراهان، از مردان بگرفته تا زنان و کودکان ، طفلان و قنداقگان ، نوکران و چاکران ، کنیزکان و همسران، سوار بر ستوران خویش دوان دوان و یورتمه کنان به دشتی شد روان، از برای شکار یوزان و گوزنان ، گوره خران و آبزیان و خلاصه هر نوع حیوان.
پس شد چنان که بایست بودان. شاه شاهان فخر دوران سرسلسله ی کیانیان و اتابکان در راه چشمشان خورد به شیران و کمان در دست گرفتان و زدند چند تیری بسمت ایشان. پس شیری از آن شیران ، شد غران و خیزان و جهان و پران و حمله کرد به شاهمان و شاه ترسان و لب گزان، معذرت خواهان و *ه خوردم گویان از جناب شیر که بود پادشاه تمامی آن سرزمینان و دشتان و حیوانان ، همی معذرت خواست و چون کودکان گریه کنان فرمان داد به بازگشت کاروان به سوی خانه و آشیان.
و درین داستان درس عبرتی بود برای خرد و کلان. باشد که باشید از رستگاران.