4-قرنطینه


قضیه از پنج شنبه شب شروع شد که علائمی از تب در من هویدا گشت. نه یک تب درست حسابی ها. یک تب بخور نمیر در حد یک دهم درجه این ها. ولی از همان شب کم کم نشانه های تغییر رفتار خانواده شروع شد. حضرت مادر می گفت : می خواهی غذایت را بیاورم دم در اتاق بگذارم ، توی اتاق با خودت کمی خلوت کنی و در آرامش غذایت را صرف کنی و به کارهای بدت فکر کنی؟ ولی خب هنوز نه به دار بود نه به بار و من مقاومت کردم. ولی حال که آبریزش بینی ام شدت گرفته عطسه های پراکنده ای می کنم. مادر می گوید : بنی هاشمی شانست بگیرد کرونا نداشته باشی که اگر ما کرونا بگیریم ... جمله اش را ادامه نمی دهد. یاد کتاب مسخ کافکا می افتم و دلم می لرزد.

می دانم توی دلشان می گویند. کاش اینجا کره ی شمالی بود و اولین کرونایی را اعدام می کردند تا اینقدر گسترش پیدا نکند. یا کرونایی ها را به جزیره ای تبعید می کردند که همانجا بمیرند و بقیه را آلوده نکنند. ولی آخر آدم پسرش را به فامیل صدا می زند مگر؟ می گویم مادر، خب کروناست دیگر همه می گیرند. بعدم هنوز معلوم نیست که کرونا داشته باشم. مادر چشم قره ای به من می رود و می گوید : با من یکی به دو نکن پسر جان. شیرم را حلالت نمی کنم ها. سرم را می خارانم ،ای بابا عجب گرفتاری شدیم ها. خلاصه خودم را تبعید میکنم به اتاقم. الحمدلله خانه ی ما سه تا دستشویی دارد. یکی از دستشویی ها اختصاص داده میشود به من. وقتی کار دارم زنگ میزنم به موبایل مادر یا پدر که بگویم فلان چیز را برایم بیاورید. این داستان را یک بار دیگر اوایلی که کرونا بیاید تجربه کرده ام. که خدا را شکر کرونا نبود. و این بار هم کرونا نیست انشاالله. ولی خب چه کنیم که در تلویزیون می گویند حتی اگر دچار دعوای خانوادگی شدید از کروناست. اگر افسردگی گرفته اید از کروناست. اگر به لاکتوز شیر حساسیت دارید از کروناست. اگر سرطان خون دارید از کروناست. اگر در درس های مدرسه تان می افتید از کروناست. خلاصه هر مرگتان بزند از کروناست. بعد هم 4 تا متخصص می آیند و تایید می کنند. که علت گرم شدن زمین هم از کروناست.

البته حق هم دارند. و همینکه قرنطینه باشم وجدانم بیشتر راحت است که نکند برای پدر و مادرم اتفاقی بیفتد. پس به پرستار خانوادگی مان زنگ زدم و شرح حال گفتم، که گفت الساعه می آیم تا خونت را در شیشه کنم و تا شب مشخص می شود که کرونا داری یا نه. مادرم هم پرستار را می پایید تا نکند قطره خونی از سرنگ به روی فرش بریزد. البته قبلش پارچه ای زیر دست پرستار پهن کردم تا نکند خونی روی زمین بریزد و نجس کاری شود.

حال نشسته ام پای کامپیوتر و با خودم می گویم چه ساده آدم از پسر گلم، قند عسلم، نور عینی-البته این ها را تا به حال بهم نگفته اند ولی دارم پیاز داغش را زیاد میکنم- به بنی هاشمی تبدیل میشود. به اینکه چه خوب است دور هم غذا خوردن. البته شاید همه ی این ها دست تقدیر باشد تا من بنویسم. بنویسم. بنویسم. انقدر بنویسم تا جانم دربیاید. البته گرسنه هم هستم باید خانوم بنی هاشمی را صدا بزنم غذایم را برایم بیاورند پشت در بگذارند. شما هم قدر لحظات آزادیتان را بیشتر بدانید ...