43-بهشت رضا

امروز رفتیم بهشت رضا. خیلی وقت است که نرفته بودم. جاده شلوغ بود و گفتم حتما ملت دارند می روند به شهرشان ولی برادرم گفت نه. ملت دارند می روند بهشت رضا. بهشت رضا یکی از قبرستان های مشهد است. و ما داشتیم می رفتیم آنجا تا سری به قبر مادربزرگم که مادر پدرم می شوند بزنیم. به آنجا که رسیدیم چه قدر همه چیز تغییر کرده بود. چه آباد تر شده بود و چه بیشتر بهش رسیده بودند. البته سالگرد شمسی فوت ایشان 22 بهمن بود ولی پدرم گفتند یک هفته زودتر برویم. چرا که هفته ی دیگر معلوم نبود چقدر شلوغ و غلغله باشد. البته بخشی از آن شلوغی هم به خاطر کسانی بود که آمده بودند سر مزار شهدا و صدای مداحی و سرودهای انقلابی می آمد.

پس از کمی جستجو قبر مادربزرگم را پیدا کردیم و حمد و سوره ای برای ایشان خواندیم. بعد چند نفر دیگر از اقوام هم قبرشان همان حوالی ست. برای آنها هم فاتحه خواندیم. به نظرم آمد خیلی ها رسم دارند هر هفته به مزار رفتگانشان بیایند. ولی خب ما خیلی ازن رسم ها نداریم. پدرم رفتند تا جایی ، شاید سر مزار یکی دیگر از آشنایانشان و من روی نیمکتی نشستم. به فکر فرو رفتم. به سنگ قفر سفید زیر پایم که هیچ نامی بر رویش نوشته نشده بود و خالی بود چشم دوختم. یک روز هم نوبت من است. اما کی؟ تا آن روز چه می کنم و چه برای خودم ذخیره می کنم؟ چه باید کرد. اشک توی چشم هایم جمع شد. از خدا خواستم عاقبتم را بخیر کند. از خدا خواستم آنی و کمتر از آنی مرا به خودم وا نگذارد که عجیب مسیر دنیا لغزان است.