44-ج نوشت

منو جِی.جِی و جمال جمال آبادی و جاسم جندق زاده ی جاجرودی بالای سر جنازه ایستاده بودیم و جرات جنب خوردن نداشتیم. صورت جنازه چه جوشی زده بود. جگرشم از جناقش زده بود بیرون طفلک. اسمش جواد بود. جواد جعفری جوزانی. صبح رفته بودیم جگرکی جعفرآقا که دیدیم جلنبرا انداختنش جلو مغازه و جینفنگ کردن. مثکه شاگردای حاجی جواهراتی جول و پلاسشو جمع کرده بودن و انداخته بودن جلوش. اونم جو گرفته شو جفت پا رفته تو شکمشون. اونام گرفتن جرش دادن و اعضا جوارحشو از حلقومش کشیدن بیرون. جل الخالق. این آدمیزاد دو پا گاهی وقتا یک جو رحمم نداره. طفلی جواد. داشت برای خواهرش جمیله جهاز می خرید. اما جهان عجیبی داریم.. کی فکرشو می کرد اینجوری بشه.