46-کمرنگ .. پررنگ

از خواب بلند می شوم. دست و صورتم را می شویم. صبحانه می خورم. لباس هایم را به تن می کنم. اسنپ می گیرم. "راننده ی شما رسید". بیرون می روم. ماشین را پیدا میکنم. سوار می شوم. یک آدم محو پشت فرمان نشسته. سلام صبح بخیر می گویم. گرم جواب می دهد. راننده جان می گیرد. کمی رنگ می دود زیر پوستش. حالش را می پرسم؟ می گوید خوبم الحمدلله. سر صحبت را باز می کنم. راننده پی اش را می گیرد. از خودش می گوید. از اتفاقاتی که برایش افتاده. پر رنگ تر می شود.

صورتش را نمی بینم ولی گرمای صحبت هایش به او رنگ می دهد. من هم از خودم می گویم ،ازو سوالاتی می پرسم. ذغال می ریزم پای منقل صحبت هایمان. بادش می زنم تا گر بگیرد. تا خاموش نشود. راننده پر رنگ می شود. پر رنگ می شود. تا اینکه می رسیم. و این گپ و گفت کوتاه. این رفاقت نیم ساعته پایان می گیرد.

همه ی ما در زندگیمان آدم هایی داشتیم که زمانی در زندگیمان پر رنگ بوده اند. حضور زیادی داشته اند. ولی بعد از مدتی به هر دلیلی به هر بهانه ای در زندگیمان کم رنگ یا محو شده اند. شاید به گذشته که فکر می کنیم خاطرات پر رنگی با هم داشته باشیم. اما به اقتضای زمان و موقعیت و شرایط هر کسی پی کار خودش رفته و شبکه ای جدید از آدم های جدید و هم سلیقه و هم کار خود برای خود ساخته. ما هم همینطور. نه اینکه گذشته ها را فراموش کنیم. توقعی از کسی نداشته باشیم. راهمان را پیش گرفته و دوستی های جدید بنا کنیم.