49-تخم مرغ شانسی

عاشق تخم مرغ شانسی بود یا بهتره بگیم. عاشق خوراکی های جایزه دار. اون روز شایان دعوتش کرده بود به یک رستوران خیلی معروف. می خواست شیرینی پایان خدمتش رو به رویا بده. رویا هم کلی به خودش رسید و سوار ماشینش شد و به رستوران رفت. پیش خدمت منوی غذا رو براشون آورد. رویا یک ظرف سوپ سفارش داد با بیف استراناگوف. شایان هم همونارو سفارش داد. بعد دستشو گرفت و زل زد تو چشای رویا. چشاشون به هم اتصالی که کرد خندیدن جفتشون. یکهو شایان دست کرد توی جیب پالتوش. رویا نفسشو تو سینه حبس کرده بود. شایان دستش رو از تو پالتوش در آورد. یک تخم مرغ شانسی تو دستاش بود. سرشو خم کرد و اونو هدیه داد به رویا. رویا زد زیر خنده. با خودش گفت : خوب میشناسه منو ها. ولی شایان خیلی جدی نگاش می کرد و منتظر بود که رویا بازش کنه. می گفت : بازش کن رویا. رویا هم نفسشو آروم بیرون داد و بازش کرد. اشک تو چشاش حلقه زد. یه حلقه ی طلا تو تخم مرغ شانسی بود.

شایان حلقه رو برداشت. رو زمین زانو زد و گفت : (( رویا ... من خیلی دوستت دارم ... سربازیمم رفتم دیگه ... با من ازدواج می کنی؟)) رویا داشت قش میکرد از خوشحالی. اشک شوق تو چشاش حلقه زد. حالش ترکیبی بود از خنده و گریه. انگار همین دیروز بود که ازش خواستگاری کرده بود. انگار همین دیروز بود که داشت می رفت خدمت و رویا رفته بود پیش وازش. انگار همین دیروز بود که بابای رویا به شایان گفته بود باید بره سربازی. چه زود ولی چه سخت گذشته بود. ولی خداروشکر صحیح و سالم برگشته بود. رویا دستشو برد جلو و شایان حلقه رو کرد تو انگشتش.