53-کلمه نوشت با کلمه های ( صبح- غوغا- چشم-سیاه- طوطی)

چشمای سیاهش غوغا به پا می کرد تو دلم دلبر. صبح که از خواب پا میشدم اول از همه رو می کردم به سمت خونشون و سلام می دادم. می گفتم السلام علیک یا دلبر. طوطیمم یاد گرفته بود هر وقت چشش به من می افتاد می گفت : السلام علیک یا دلبر. اسلام علیک یا دلبر. حسابی مجنون شده بودم. اونم دوسم داشت. یعنی من اینطوری فکر می کردم. می رفتم زیر پنجره ی اتاقش شعرایی که براش نوشته بودم می خوندم. میامد دم پنجره اتاقش. دستاشو میزاشت زیر چونشو گوش میداد به شعرام. بعضی وقتام یه خنده هایی ریزی می کرد که طوفان می شد تو دلم. نمی دونم تا حالا عاشق شدین یا نه؟

ولی خیلی حس عجیبیه. حال آدمو زیرو رو میکنه. قلب آدمو رقیق میکنه. یعنی نازک دل میشه آدم. دلبر با من این کارو کرد. حالا از خودم مهمتر شده برام. شده اولویت یکه زندگیم. منو آدم کرده. قبلش من آدم نبودم. ولی از وقتی عاشق شدم دیدم لیاقت دلبر من سابق نیست. باید آدم بشم. باید بشم مرد ایده آلش. بشم اونی که می خواد. اونی که می تونه روش حساب کنه. می تونه بهش تکیه کنه و قوت قلبش باشه. آره عشق اینطوریاس. درسته می سوزونه آدمو. ولی خب آدم باید رو خودش پا بزاره تا پیشرفت کنه. رو منیتش. رو خودخواهیاش.