56-خواب گردی

شب خوابم نمی برد. از رختخواب بلند می شوم. بین خواب و بیداری. با چشمانی نیمه باز نیمه بسته از پله های خانه مان پایین می روم. در حیاط را باز می کنم. طول حیاط را می پیمایم تا میرسم به دری که به در راهرویی می خورد که منتهی می شود به خانه ی مادربزرگم. هوا تاریک است. اما باید چیزی را کنترل کنم. از حیاط مادربزرگ می گذرم. می رسم به در خانه ی عمه جانم که کنار خانه ی مادربزرگم است. قبل در. پرده ای حصیری وجود دارد که پشتش شیشه ایست که پنجره ی اتاق حال عمه ام محسوب می شود. حصیر را کمی پایین داده و داخل را نگاه می کنم ببینم کسی هست یا نه؟ کسی نیست. همه جا تاریک است. مثل اینکه خوابند.

حوصله خانه رفتن را ندارم. در خانه مادربزرگم را باز می کنم. از پله ها بالا می روم. در سمت چپم را که در اتاق پدربزرگم است را باز میکنم. پدر بزرگم خواب است. همانجا بالای سرشان می نشینم تا صبح شود. تا بچه های عمه ام بیدار شوند. تا بروم خانه شان با بچه های عمه ام بازی کنیم. همینطور نشسته چرت می زنم. پدر بزرگم از خواب بیدار میشوند. بالای سرشان را نگاه می کنند. مرا می بینند. شوکه می شوند. می ترسند. به خودشان که می آیند میشناسندم. (( تو اینجا چیکار می کنی بچه جان این وقت شب)) می روند دم در خانه مان پدر مادرم را صدا می زنند. پدر مادرم سراسیمه می آیند دم در تا ببینند چه شده (( این بچه تون نصف شبی اومده بالای سر من نشسته .. معلوم نیست چشه... تو خواب راه رفته حتما))

ولی من هیچ وقت توی خواب راه نرفته ام. یادم نمی آید چرا آن شب این کار را کردم. شاید خوابم نمی برده و حوصله ام سر رفته بوده. شاید زمان را درست درک نمی کردم. فکر میکرد بعد از ظهر است و قبل از غروب آفتاب. خلاصه رفته بودم نشسته بودم بالای سر پدر بزرگم. الان که فکرش را می کنم می بینم چه کار ترسناک و خنده داری کرده بودم. یادش بخیر.