57-پریدن از روی دیوار

کودکی من به بازی با بچه های عمه ام گذشت. خانه ی ما چسبیده به خانه پدربزرگم بود و خانه پدربزرگم چسبیده به خانه ی عمه ام. من و بچه های عمه هم، هم سن و سال بودیم تقریبا و هم بازی. سرم را میگرفتی تهم خانه ی عمه بود ، تهم را می گرفتی سرم خانه ی عمه بود. خلاصه این پسر عمه هایم که همیشه بالای دیوار بین خانه ی خودشان و پدربزرگم بودند و رویش راه می رفتند و مثل گربه انگار نه انگار دو متری با زمین فاصله دارد می پریدند پایین و از آن ور جلدی باز هم مثل گربه ازش بالا می رفتند. بالا رفتن از علمک گاز مثل آب خوردن بود برایشان ولی خب من. همچین استعداد هایی نداشتم.

اما گذشت و گذشت و عمه ام از آن خانه رفتند به خانه ای جدید در یک نقطه ی دور و من روزی به یاد خاطرات وارد خانه شان شدم و از پله ها بالا رفتم و از پنجره ی اتاق عمه ام رفتم رو دیوار. همان دیواری که پسر عمه هایم خیلی راحت رویش جولان می دادند. گفتم حالا که سال ها گذشته و من هم قدم بلندتر شده ام و بخواهم از آن بالا پایین بپرم نباید طور خاصی بشود. ایستادم. چند قدمی بر داشتم. چقدر حول انگیز بود. سرم گیج می رفت. من مرد دیوار نبودم. یک بار کل مسیر را مثل بندبازی که از ارتفاع می ترسد رفتم و برگشتم و نشستم. دست هایم را گذاشتم لب دیوار و همینطور پاهایم را انداختم پایین و همینطور نزدیکشان کردم به زمین. و بالاخره پریدم. پایم کمی پیچ خورد. با خودم گفتم باز خوب است این همه خودم را به نزدیکی زمین رسانده بودم.

ولی خب خوب بود. آرزویم در رفت. شاید من هم از همان بچگی مشغول به بالا رفتن و پایین آمدن از آن دیوار می بودم. مهارتم درین کار خیلی بیشتر ازین حرف ها می بود. اما خب ما اجازه نداشتیم ازین کارها بکنیم. و من انقدر این کار را نکن آن کار را نکن شنیده بودم که هیچ وقت بهش فکر هم نمی کردم. همیشه ترسی در دلم وجود داشت. اگر این طور بشود چه؟ اگر فلان طور شود چه ؟