58-گفتگو-دیالوگ-

-اه ... حالم خوب نیست

-چی شده؟

-حالم بده ...

-سرت درد می کنه؟

-آره

-پاشو لباساتو بپوش بریم دکتر

-حوصله ندارم ..

-می خوای من بیام کمکت کنم

-هه هه .. یعنی تو لباسامو تنم کنی؟

-آره .. خودم لباساتو تنت میکنم

-نه .. دکتر نریم

-خب چیکار کنیم ؟ تو بگو همون کارو می کنیم

-بشین اینجا. نگام کن ..

-همین ؟ ولی حالت خوب نیست ها

-تو کارایی که میگم بهت بکن. اگر خوب نشدم. بعد بریم دکتر ..

-باشه عزیز دلم. هر چی تو بگی ..

-تا حالا انقدر مهربون ندیده بودمت

-جدی ؟ من که همیشه همینطورم.

-نه .. الان خیلی مهربون بودی. من تا حالا اینجوری ندیده بودمت.

-نمی دونم چرا. شاید گرفتاریا ، کارا ، مشغله ها باعثش باشن

-خب الانم که هستن ..

-ببین تو خیلی برام مهمی. خودتم بهتر می دونی. همه ی این کارا رو هم می کنم که زندگی بهتر و راحت تری برات فراهم کنم. همین

-ولی برای من عشق ، یک جرعه لبخند تو ، یک بطری نگاه تو مهم تره .. چرا انقدر خودتو درگیر کردی که نتونی این چیزارو به منی که خودت میگی دلیل اصلی این همه کار کردنتم بدی ؟

-نمی دونم. خب با هم حرف نزده بودیم در موردش تا حالا؟ الان زندگی همه همینطوره .. نخواستم احساس کمبود داشته باشی تو زندگیمون

-آره زندگی همه همینطوره و می بینیم که چقدر زندگیا به درد نخور و مزخرفه. فرت و فرتم که از هم جدا می شن.

-آره .. راست میگی. ولی خب خیلیا هم به خاطر مشکلات مالی جدا میشن.

-درسته. ولی خب ما که وضعمون خیلی هم بد نیست. به جای سه تا شغل دو تا شغلم داشته باشی بسه. یکم قناعت می کنیم. بیشتر با هم وقت می گذرونیم. اینطوری فونداسیون و ریشه های زندگیمون هم محکم تر می کنیم.

-فکر خوبیه. کار زیادم آدمو فرسوده میکنه. دو روز دنیا یکم لذت ببریم از زندگی ..

-آفرین پسر خوب .. دست بده

-سرت بهتر شد دیگه؟ حالت خوبه ؟

-یکم به آغوشت نیاز دارم. یکم بغلم کنی فک کنم خوب خوب شم ..

-اطاعت قربان .. چه دارویی بودم خودم خبر نداشتم

-بله هم دارو هم درمان هم جونمی آقای محترم ..

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

22بهمن1400