64- خدا به شما نزدیک تر از آن است که فکر می کنید (قسمت6)

مرد به خانه رسید. در را باز کرد. کفش های زنش کنار جاکفشی نقش بر زمین شده بود. ولی خبری از کفش های پسرش نبود. در را که بست زنش سراسیمه خودش را به او رساند.

-معلوم هست کجایی؟

-سلام

-سلام و کوفت .. کجا بودی؟

مرد چشم هایش را ریز کرد و نگاهی از سر تنفر و خشم به زن انداخت.

-اصن نمی خواد بگی .. خونه اون زنت بودی .. فهمیدم

-دلت خوشه .. به شر تو یکی موندم

زن دست هایش را مشت کرد. لب هایش را بر هم فشرد. دندان هایش را به مرد نشان داد ولی چیزی نگفت. به سمت آشپزخانه رفت ولی باز برگشت. باز به سمت آشپزخانه رفت ، برگشت. چند بار این کار را کرد تا آخر بیخیال حرفی که می خواست بزند شد. به آشپزخانه که رسید از همانجا داد زد.

-پس نونی که قرار بود بخری کو؟

-هه هه ... بردم خونه ی اون زنم.. پسر بزرگ کردیم شاخ شمشاد وقتشه یکم بهش مسئولیت بدیم. چیه همه ش به یللی تللی ...

زن دیگر چیزی نگفت. با آنکه می دانست مرد شوخی می کند در مورد زن دوم و این ها. ولی هر بار این حرف را می زد غمی عمیق بر قلبش می نشست. اصلا از اولش هم مرد را دوست نداشت. عاشق فرد دیگری بود. اما خانواده اش مخالفت کرده بودند با ازدواجشان و او را به مرد که وضع مالی اش خوب بود داده بودند.

خانه شان دوبلکس بود. یعنی کنار هال پله ای مارپیچ وجود داشت و می رفت بالا تا به طبقه ی دوم رسید. مرد دم پله ها ایستاد و پسرش را صدا زد.

-پویا ... پویااا ... پسرم ... پویاااا ... ای بابا معلوم نیست کدوم گوریه

چند بار پسرش را صدا زد اما خبری از جواب نبود.

-با رفیقاش رفته بیرون .. چیه خونه رو گذاشتی رو سرت؟ به باباش رفته .. میزاره میره بیرون ، خبرم نمیده

کار میزدی از مرد خون بیرون نمی آمد. هر وقت به خانه می آمد به جای اینکه آرامش بگیرد. سر دردهایش شروع می شد. از زنش پرسید ظهر ناهار چه دارند. زن سرش را در گوشی اش فرو برد و خندید.

-پرسیدم ظهر ناهار چی داشتیم ؟

-هیچی

دروغ می گفت. می خواست اینطوری حرف های شوهرش را جبران کند. مرد به سمت یخچال رفت. در یخچال را باز کرد. دید یک ظرف کباب شامی که رویش با گوجه فرنگی و خیارشور تزیین شده در یخچال وجود دارد. کباب ها دست نخورده بودند. یعنی زن هم ناهار نخورده بود و منتظر شوهرش مانده بود تا بیاید و با هم ناهار بخورند؟ ظرف را داخل مایکرو ویو گذاشت و سفره را روی میز پهن کرد و شروع به چیدن وسایل مورد نیاز برای صرف ناهار روی میز کرد. 2 عدد بشقاب. 2 عدد قاشق چنگال. نمک. فلفل. سس قرمز.

به هال رفت. روبروی همسرش ایستاد. زن به گوشی اش خیره شده بود و به مرد نگاه نمی کرد. مرد دستش رابه سمت زن دراز کرد تا دستش را بگیرد و بلند شود. زن بالاخره چشم از گوشی اش برداشت و نگاه ریزی به دست دراز شده ی مرد کرد. دستش را گرفت و بلند شد. مرد او را در آغوش گرفت

-ببخشید ..

زن لبخند زد. با هم به آشپزخانه رفتند و مرد شروع کرد به توضیح دادن اتفاقاتی که آن روز برش گذشته بود. غذا گرم شده بود و دیگر آماده بود تا هر دو با آسایشی که حکم فرما شده بود آن را نوش جان کنند.

غذایشان را که خوردند مرد به زن پیشنهادی داد. به او گفت :

-نظرت چیه یک بار با پویا بریم به روستای اون پسر و پویا رو باهاش دوست کنیم. پسر خوبیه. شاید بتونه پویا رو یکم ازین وضعی که هست بیرون بیاره. تازه می خوامم پسررو بیارم تو شرکتم مشغول به کارش کنم. پدرشو از دست داده و خرج خونه پای اون و یکی دو تا خواهر برادرای دیگه که میرن کار میکنن. دوس دارم دست همشونو بند کنم یه جایی

-آره خوبه .. پویا دوست صمیمی نداره. دوستایی هم که داره همشون از لحاظ مالی سطحشون بالا تر از خودمونه واسه همین همش خودشو با اونا مقایسه می کنه. هیچوقت راضی نیست از چیزی که داره...

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

26بهمن1400