65-تقلب

به سمت کتاب قدم می زند. چپ و راستش را نگاهی می اندازد. کتاب هایش را که تا لحظه ی آخر دارد مطالعه می کند چون بقیه می اندازد روی میز. هنوز در سالن امتحان باز نشده. به جمع هم کلاسی هایش که گوشه ای جمع شده اند می پیوندد. بقیه چشمشان به او که می افتد. شروع می کنند به پچ پچ کردن. سرش را بالا می گیرد. درس را حسابی خوانده و فول فول است. دوره اش میکنند.

-اگر کنار ما افتادی جان هر کی دوست داری برگه ات را باز بگیر از رویت بنویسیم

- تروخدا برسونی ها

- تو که بیست میشی .. بزار ما از روت بزنیم یه دهی بگیریم

-ولش کنین بابا .. خودشو میگیره. نمیزاره هم کسی تقلب کنه از روش. تازه به نظرم اشتباه می نویسه. بعد که ما تقلب کردیم از روش. درستشو می نویسه.

-ریز می نویسه ما نتونیم بخونیم.

خنده اش می گیرد. چه حرف ها که برایش در نیاورده اند. چه داستان ها که برایش نساخته اند.

-باشه بچه ها .. هر کسی چشمش بهتر ببینه بیشتر می تونه بنویسه. خطمم ریزه. خب چیکار کنم. عجب بدبختی گیر کردیم ها. حالا اگر شما ها از من بیشتر نگرفتین. یه بار یکی از روم نوشت من 17 شدم اون 18 شد. البته احتمالا یکی رو که من اشتباه زدم از یکی دیگه تقلب کرده.

هم کلاسی هایش خوشحال شدند و خدا خدا کردند که کاش کنار او بیفتند تا یک تقلب مشتی از رویش بکنند. یکی از دخترهای کلاس که کف دستش تقلب نوشته بود. آمد جلو و نگاهی از سر نفرت به او کرد و گفت ایششش من که همشو کف دستم نوشتم. برو بمیر.

در سالن باز شد. همه رفتند و سر جاهایشان نشستند. کنار ستون افتاده بود و کناری هایش از کلاس های دیگر بودند. بیست دقیقه ای همه ی جواب ها را نوشت. هنوز بیست دقیقه تا پایان امتحان وقت باقی بود. با خود گفت می نشینم تا تهش ببینم بقیه چه می کنند. دخترکی که کف دستش تقلب نوشته بود افتاده بود جلوی سالن. روبروی مراقب. عرق می ریخت. هی با آستینش عرق پیشانی اش را پاک می کرد. استاد درس مربوطه به سالن آمد. بچه ها دست هایشان را بالا می بردند تا در مورد سوالات سوال بپرسند. دخترک دستش را بالا برد.

استاد خشمگین به سمتش رفت.

-دستت رو ببینم

دخترک شروع کرد به حاشا کردن. چیزی نیست آقا. نه . چیزی نیست. ولی استاد دید کف دست دخترک چیزهایی نوشته شده. به زور و با دعوا روی برگه اش خط کشید. صفر گذاشت و بیرون بردش تا در پرونده اش ثبت کند.

پسر در دل گفت : - هه هه .. برو بمیر. همشو کف دستم نوشتم. و زبان درازی کرد.