66-اشتباه

اشتباهی رخ داده بود. پسر از همکارش خواسته بود قبل از تحویل اسناد به اداره یک دور اسناد را بررسی کند. سند ها چهار تا بودند. همکارش سه تا را بررسی کرده بود. آن ها که درست بودند را. همان که درست نبود را بررسی نکرده بود. سند ها را برده بود اداره و اداره حسابی سرزنشش کرده بودند به خاطر آن یک سند که صفحه هایش جابجا شده بود. حال آمده بود سر پسر داد می زد.

-چه وضعشه .. تو عرضه نداری.. بریم جای دیگه بدیم فنری کنن.. یا یکی بیاریم عرضه داشته باشه

-خب من که گفتم چک کنید. خودتون ..

-چه پر رو هم هست. جوابم میده .. به جای اینکه به کارش دقت کنه. مگه من علافم ..

پسر بغضش را فرو خورد. جواب دادن فایده نداشت. جایگاه آن همکار بالاتر بود. ولی او که از همکارش خواسته بود که سندها را نگاه کند. یعنی اگر می خواست برود بدهد بیرون برایش کار را انجام دهد نباید نگاه می کرد ببیند سندش درست فنری شده یا نه؟

پسر حسابی ناراحت بود. این همکارش را خیلی دوست داشت. هر روز صبح که به شرکت می رسید یا می رفت بهش سر میزد و عرض ارادتی می کرد یا بهش زنگ می زد و حالش را می پرسید. اما آن رفتار. آن برخورد تند او را به فکر فرو برد. با خود گفت : بیخیال .. دیگر محلش نمی دهم. نباید کسی را خیلی بالا برد. بشیند فکر کند به اشتباهش پی می برد. البته او هم حق دارد. من هم اشتباه کردم. ولی این دفعه آمد کاری ازم خواست برایش انجام نمی دهم.

چند روز بعد همکار پسر دوباره پیش او آمد و ازو خواست برایش چند سند را فنری کند.

-شرمنده .. من نمی تونم انجام بدم.

-ای بابا .. انجام بده دیگه. ببخشید اون روز بد حرف زدم

-به رئیس تحویل بدین . رئیس صلاح دونستن ارجاع میدن.

-اوهوک .. چه سلسله مراتبی

-بله ..

پسر لبخندی زد. نقشه اش گرفته بود. هم همکارش را به عذرخواهی وا داشته بود. هم طوری یا او برخورد کرده بود که حواسش را جمع کند دیگر نگاه بالا به پایینی نداشته باشد.