
فصل اول: مقدمه
داستان سفر ازینجا شروع شد که رفتم دندانپزشکی و عکس از دندان هایم گرفت و دید یا خودِ خدا. چه همه دندان خراب ماشاالله . دو سه تا عصب کشی ، پست و روکش. هفت هشت ده تا ترمیم. خلاصه یکی اش را شروع کرد و فقط پنج میلیون پول عصب کشی را بیمه تکمیلی ام میداد. شروع شد جلسات درمانی. من هم که مقداری پول داشتم با خودم میگفتم بقیه اش را چطور جور کنم؟ هنوز پول داشتم و رفتم قالب گرفت از ریشه های دندانم تا پست سفارش بدهد. پست یک چیز فلزی ست که داخل ریشه های دندان کار می گذارند و چسب میزنند تا رویش روکش را سوار کنند.
خلاصه برای اینکه روکش هم بهتر سوار شود آمد و یک عمل جراحلی هم انجام داد. کلی تیغیده شدم ولی نوبت دهی های دکتر طولانی بود و من که داشتم افسرده میشدم. دنبال راه فرار بودم. اول هر سال اسم جاهایی که دوست دارم بروم را یادداشت میکنم. سه چهارسالی هست که یکی ازین جاها رشت، ماسال و ماسوله است. زد و در همین ایام پسر عمویم رفته بود رشت و هی عکس از غذاهای رشتی میگذاشت و از جاهای دیدنی رشت. تهِ دلم خواست. توی گروهِ بچه های ویرگول هم بحث سفر شد، من هم گفتم دوست دارم بروم رشت و حضرت احمد/ گنجشک گفت من رشتم. گفتم خب پس من اومدم. گفت خب بیا.
سریع رفتم پی وی ایشان و گفتم کی بیام؟ احمد خان هم که شاید باورش نمیشد انقدر سریع نقد کنم حرفش را گفت بیست و سوم بیا. من هم سریع رفتم و بلیط قطار رفت و برگشت برای رشت گرفتم. برای هزینه ی دندان هایم هم خیلی خدادادی وام از طرف شرکت در قرعه کشی بهم افتاده بود و اقدام کرده بودم و وام به حسابم ریخته شده بود. پس میزبان داشتم. پول داشتم. وقت داشتم. حال و حوصله هم داشتم و یک آرزوی چندین ساله که قرار بود محقق شود . بلیط قطار را که گرفتم شروع کردم از زمین و زمان پرسیدن که جایی برای اقامت دارید که نداشتند. یعنی نه از طریق پدر که معلم است راهی پیدا کردم نه از طرف خودم به عنوان طبقه ی کارگر. رفیق بابا میگفت فلان شهر شمال جا داریم آنجا برو. گفتم من میخواهم بروم رشت.
توی سایت های اجاره ی ویلا هم گشتم و به دوست دیگر رشتیمان که توی گروه بله ی ویرگول پیدا کرده بودم هم گفتم بگردد که بنده ی خدا هم خیلی گشت و جاهای خوبی پیدا کرد. یکیش مثلا کلبه ای بود وسط جنگل با قیمت خوب ولی ماشین نداشتم خب. کسی هم پیدا نکردم که همراهم شود. یعنی تجربه ی این چند سال جستجو بهم فهمانده بود که باید تنها بروم. همه گرفتارند. این کلبه ی مورد نظر را هم تنها میرفتی ممکن بود خرسی گرگی چیزی بیاید همسفره ت بشود. پس دل را زدم به دریا و ارزان ترین هتلی که میتوانستم پیدا کنم را از سایت اقامت 24 اجاره کردم. خیلی شیک و مجلسی ووشر یا واچر هتل را هم برایم فرستاد تا پرینت بگیرم.
دیگر لازم نبود بروم آژانس. حالا دیگر همه چیز جور شده بود و به تمام جهان گفته بودم که دارم میروم رشت و. فقط به ملکه الیزابت نگفته بودم و به ترامپ. خبر هم دست به دست چرخیده بود و پسر عمویم را روزی دیدم و گفت خب به من میگفتی همانجا که خودم بودم را برایت به چند قران اجاره میکردم. ولی خب قسمت این بود و توی پاچه ام رفته بود ولی خوبیش این بود که وسط شهر بود و صبحانه هم داشت. با خودم میگفتم حالا که هتل گرفته ام. فکر کنم به زودی کسانی پیدا شوند که بگویند وسط میدان شهرداری برای جوانان مجردِ تنهایِ مشهدی اسکان رایگان داریم. هی ی ی .. بعید نبود.
خلاصه اینطور شد که دومین سفر تنهاییم جور شد. با تشکر از احمد جان که حضور او بسیار به رفتن این سفر کمک کرد
فصل دوم: قطار مشهد-رشت
بیستوسه اردیبهشت هزاروچهارصدوپنج


کلی دعا کرده ام که هم کوپه ای هایم خوب باشند . قطارم خوب باشد. حالم خوب باشد و خوش بگذرد. قطارم قطار زندگی بود و قیمتش بالا بود. ولی خب شام و صبحانه هم داشت. شام را برای خودم پلو شامی کباب انتخاب کرده بودم و غذای دیگرش جوجه کباب بود. با خودم گفته بودم که شامی کباب را با نان میخورم و از جوجه کبابش -با توجه به خاطره های گذشته ام- بهتر است. یک ساعت زودتر به راه آهن رفتم. کنار یک آقای سن و سال دار یعنی حدود هفتاد ساله که سبیل رشتی داشت و کت و شلوار آبی پوشیده بود نشستم. نمی دانم چطور توصیف کنم سبیلش را. همینکه بدانید سبیل داشت کافی ست. ولی خب چون بعد در رشت دیدم که خیلی ها این مدل سبیل را دارند این اسم سبیل رشتی را از خودم درآوردم. البته همه نمیفهمند در مورد چه دارم صحبت میکنم. ولی خب سبیل داشت دیگر و ریش نداشت.
خلاصه سلام احوالپرسی کردم باهاش و پرسیدم قطار رشت؟ گفت بله. لهجه ی رشتی اش ریخت بیرون. آدم خوش مشربی بود. پرسیدم رشتی هستید؟ گفت بله برای زیارت آمده بودیم مشهد. من هم گفتم که تنها دارم میایم رشت تا کمی رشت گردی کنم. گفت مگر میشه؟ خلی؟ سفر شمال که تنها حال نمی دهد. این را هر کس مرا دیده بود گفته بود و گفته بود با توری چیزی میرفتی بهتر بود. من هم که شرایط خاص خودم را بهتر میدانم پس از مدت ها انتظار و صبر برای فراهم شدن موقعیت این سفر، دلم را زدم به دریا و گفتم خدا تنهاست. انسان هم موجودی ذاتا تنهاست. این سفر میتواند نقطه عطفی در زندگیم باشد و ازین به بعد با توجه به چیزهایی که یاد گرفتم هی تنهایی بروم سفر. استقلال چیز خوبی ست چه بسا که چه همه سفرهای داخلی .و خارجی را به خاطر همین فرار از تنهایی سفر کردن نرفته بودم.
خلاصه کمی با ایشان صحبت کردم و پرسیدم شغلتان چیست؟ گفت معلم ریاضی بوده ام. گفتم چه مقطعی ؟ گفت که راهنمایی ولی 24 سال مدیر مدرسه بوده ام. یک پسر جوانی هم کنارش نشسته بود. او را بهم معرفی کرد و گفت ایشان داماد من هستند که مشهدی ست. بعد از دخترها و پسرهایش گفت که همه رشته ی ریاضی خوانده اند و من از رستوران های خوب رشت ازش پرسیدم. گفت کته کباب میخواهی برو جهانگیر. فلان چیز را میخواهی برو رستوران محمود. خلاصه همینطور داشتیم حرف میزدیم که درها باز شد و پذیرش برای سوار شدن به قطار شروع شد.
کمی دیر جنبیده بودیم برای همین ترافیک شده بود و نفر اول وارد کوپه نشدم. وارد که شدم مردی لاغر با قدی متوسط و شلوار و پیراهن لی نشسته بود. سلام احوالپرسی کردم ولی دیدم فارسی بلد نیست. میخورد ترکی حرف بزند. یکی دیگر از هم کوپه ای ها سوار شد. قد بلند بود و هیکل درشتی داشت. حال و احوال کرد و شروع کرد با مرد دیگر خارجی صحبت کردن. ازش می پرسیدم چی میگه بنده خدا؟ گفت: میگه اهل جمهوری آذربایجان هست و راننده ی ترانزیت. کامیونش رو گذاشته بندر انزلی و آمده مشهد و الان دارد برمیگردد انزلی ماشینش را بردارد. میگفت بین آذربایجان و روسیه در رفت و آمد است.
پرسیدم ترکی آذربایجانی چطور یاد گرفتی؟ گفت اصالتا اهل تبریزم و زبان ما و زبان آذربایجانی ها نزدیک به هم است ولی ترکی استانبولی خیلی نمیفهمم. آن پسر ایرانی اسمش مجتبی بود و یک زن رشتی گرفته بود. داشت میرفت پیش مادر زنش. حالا این ها هی ترکی با هم حرف میزدند و من فقط چوخ چوخ هایی که میگفتند را یاد داشتم. یک چوخ ممنون بلدم. راننده ترانزیت هی مجتبی را صدا میزد و میگفت اینترنتت را شِیر کن به نت وصل شم و برای خانواده ام چیزی بفرستم. بعد باز کلی حرف میزد با مجتبی و میپرسیدم ازش که چه گفت؟
مجتبی هم میگفت که آمده مشهد و حسابی توی پاچه اش کرده اند. مسیرهای کوتاه با تاکسی و موتور رفته چهارصد پونصد تومان ازش گرفته اند. هتل دوبرابر باهاش حساب کرده و حسابی سوخته بیچاره. خب زبان فارسی چون هیچ بلد نبوده این جماعت هم که در فشار اقتصادی هستند میگویند یکی را تیغ بزنیم غافل ازینکه چوبش را بعدا میخورند.
در بین این صحبت های چوخ چوخی باز از مجتبی پرسیدم بنده ی خدا چه میگوید. مجتبی گفت که می گوید توی آذربایجان یارو مداح بوده دخترش رو داده به یک یارو یهودیه و بعد خودش رفته کاباره زده و تغییر مسیر داده. به قول معروف رد داده. راننده ترانزیت که نتش وصل شد و سرش رفت توی گوشی کمی با مجتبی حال و احوال پرسی کردم و پرسیدم چکاره است؟ گفت مدیر فروش کارخانه ی میهنم و 43 تا نیرو دارم و از صبح ساعت 7 کار میکنم تا 7 شب.
بعد ازینکه از کارش گفت رفت سمت دانشگاه و اینکه چه خوانده. میگفت میرفتم دانشگاه بینالود ، به دانشگاه بینالود هم آن زمان میگفته اند کاباره. او هم که فعال بوده در دانشگاه و می آید گروهی در شبکه های اجتماعی زده و بچه های دانشگاه را دعوت کرده بوده. بعد از مدتی کار بالا میگیرد و خانومی بهش زنگ میزند. من منتظر چیز دیگری بودم ولی خانومه حراست دانشگاه بوده و دعوتش میکند به جلسه ای برای سین جیم کردن. همین که گفت حراست دانشگاه خانوم بوده گفتم حقا که لقب کاباره برازنده ی آن دانشگاه است. شیر مادر و نان پدر حلالش. خلاصه هم رفته و کمی حاشا و کتمان کرده و گفته اگر اتفاقی افتاده من در جریان نیستم و ازینطور حرف ها. حالا حرف های دیگری هم زدیم که فکر میکنم ربطی به سفرنامه نداشته پس یادداشت نکردم. هااار هااار هااار
قطارم قطار زندگی بود. فکر کنم بار دوم است که میگویم. نمی دانم. اطلاعی ندارم. اتاق قطار خیلی خوب و جادار بود. خدمات عالی بود. سرویس های بهداشتی عالی. همه چیزش درجه یک بود. داشتیم حرف میزدیم با مجتبی نمیدانم چه شد که یکهو گفت خدایا شکرت که شدیم ترکت. خنده ام گرفت. خاطراتی در ذهنم تداعی شد که مادر و خیلی های دیگر می گفتند خدایا شکرت که نشدیم ترکت. البته من ترک ستیز نیستم. ترک ها آدم های خوب و صاف و صادقی هستند. یاد قبل از آمدنم هم افتادم که مادر میگفت بشین تو تشت برو رشت. در کوپه مان باز بود و همینطور که حرف میزدیم دیدم یک سوسک بقچه ای یا سوسک بالشمار همینطور آهسته و خسته از خطِ درِ اتاقمان رد شد. منم که شجاعترین آدم دنیا با خودم داشتم حساب میکردم میروم سرویس یکهو نیاید داخل.
نفر چهارم کوپه نیامده بود و ما میگفتیم حتما وسط راه اضافه میشود ولی خب از همان نبودش کمال استفاده را کردیم و راحت بودیم. من که معمولا به خاطر قد رشیدم بالا میروم، گفتم همین پایین میخوابم، خوش است. غذایمان آمد و خوردیم و خوابیدیم. من از همان اول توی راه آهن حس دست به آب داشتم. بیست بار سرویس رفته بودم ولی خبری نبود. زهی خیال باطل. گفتم حتما برای نماز که ایستاد، کامیاب میشوم. ساعتای سه صبح، نفر چهارم در ایستگاه شاهرود بهمان اضافه شد و من که نیمچه بیدار بودم دیدمش. آمد و رفت طبقه ی بالای من خوابید. دسشویی قطار خیلی باکلاس بود و ازین خشک کن بادی ها داشت. یعنی دکمه اش را میزدی و باد میوزاند تا دست هایت خشک شود. ساعت سه که قطار ایستاده بود آن دوست آذربایجانی سریع بیدار شده بود و آمده بود که ببیند برای نماز قطار ایستاده یا نه؟ من هم بیدار بودم و از خدمه قطار پرسیدم و گفت نه هنوز. یک ساعت دیگر می ایستیم.
نیروی خدماتی سالن ما خیلی خوشتیپ و خوش برخورد بود. همان اول کار بهش گفتم شما خیلی خوش تیپید. موهای قشنگی داشت و به یک ور خوابانده بود و بهش میخورد بازیگر فیلمی چیزی باشد. جانه قربان. تی بلا می سر. این دو تا کلمه ی رشتی هم از مجتبی پرسیدم و بهم گفته بود. تی بلا می سر را من شنیده بودم ولی تی بلا بسر میگفتم. اینجا اصلاح شد. منظورش قربانت بروم و این ها میشود. نفر چهارم رئیس کارخانه بود و شاهرود کار میکرد. میگفت می آیم از رشت به شاهرود و باز بر می گردم. یادم نیست رئیس چه کارخانه ای بود ولی کارش درست بود. شب خیلی خوب نخوابیدم. یعنی بعد از خواندن نماز گرفتم خوابیدم تا ساعت 9 این ها که بعدش از گشنگی بیدار شدم و ساعت 10 برایمان صبحانه آوردند.
بیدار بودیم دیگر و کمی صحبت های سیاسی کردیم در قطار و از مناظر بیرون لذت بردیم. از روی سد مَنجیل رد شدیم که بر روی سپید رود کشیده شده که اطرافش آسیاب های بادی ست. قبلا سد منجیل رفته بودم. آنجا بادهای سهمگینی میوزد و یادم است زمین بدی خوردم به خاطر آن بادها. پنجشنبه ساعت 13 به رشت رسیدیم.

فصل سوم: ورود به رشت
بیستوچهار اردیبهشت هزاروچهارصدوپنج

قبل از رسیدن به رشت هم آقای رئیس کارخانه هم آقا مجتبی شماره شان را داده بودند که اگر کاری داشتم بهشان زنگ بزنم. آقا محتبی گفته بود اگر میخواهم هم یک زنگی بهش بزنم اگر وقت داشت بریم بیرون یک دوری بزنیم. تعارف مشهدی زده بود البته ولی خب من چون آدم بی تعارفیم. گفتم تیری در تاریکی میزنم یک روز، ببینم چه میشود. خلاصه پیاده شدیم و رفتیم که اسنپ بگیریم و برویم پی کارمان. اما راه آهن خارج از شهر است و خیلی کسی قبول نمیکند. گفتم چاره ای جز گرفتن این تاکسی های راه آهن نیست. پس یکی از ماشین ها را گرفتم و راه افتادیم. راننده ی جوان و خوش مشربی بود. آقا فرزاد.
بهش گفتم نویسنده ام و آمده ام رشت سفرنامه بنویسم. گفتم رشت شهر تاریخی مهمی ست و آمده ام ببینم چه خبر است. گفتم تنها آمده ام و کلی حرف زدیم. او هم در راه نکاتی در مورد شهر می گفت. میگفت اینجا روستای کیسار وَرزَل است بعد کمی جلوتر رفتیم گفت حالا اینجا روستای ویشکا ورزل است. آسفالت خیابان ها خوب نبود ، جاده ش همی خیلی خوب نبود. راننده می گفت قیافه ت شبیه تهرانی هاست. کلی ازم تعریف کرد. گفت آدم درست حسابی هستی. باکلاسی. خلاصه دلم را برد. توی راه که به سمت هتل خان صبوری میرفتیم دیدم هر ده متر گاری های میوه گذاشته اند و میوه میفروشند. دلم آب افتاد گفتم کنار یکی ازین میوه فروش ها وایستا تا کمی میوه بخرم. او هم ایستاد و رفتم سه چهار تا زرد آلو و سه چهار تا توت فرنگی و دو سه تا گوجه سبز خریدم و آمدم با راننده با هم دیگر نوش جان کردیم. خیلی تشکر کرد و من را رساند به هتل و گفت اگر خواستی بیرون شهری چیزی بروی به من زنگ بزن و شماره اش را هم داد.
یکی از اهدافم برای سفر به رشت رفتن به ماسال و ماسوله بود. توی لیست اهدافم همیشه مینوشتم رشت ماسال ماسوله. حال اگر این دو جا را نمیرفتم سفرم کامل نمیشد. رفتم توی پذیرش هتل و کلیدم را تحویل گرفتم و رفتیم توی حیاط یک خانه. اتاق 105 مال من بود. یک هتل کوچک خانگی بود. رفتیم داخل اتاق و رفتم نگاهی انداختم و دیدم حوله ندارد گفتم بهش برایم حوله بیاور که حمام میخواهم بروم. اتاق خوبی بود. تخت دو نفره برای یک نفر. ایراداتش را پیدا کردم. یکیش پتوی کلفتش بود که من میدانستم و میخواستم از مشهد برای خودم چادری چیزی بیاورم که مامان گفت حتما هتل چادرشبی چیزی دارد که نداشت.
مشکل بعدیش نبود جالباسی داخل حمامش بود که باید همان طور لخت و عور میامدی بیرون و لباس عوض میکردی. حالا اینش مشکلی نبود اگر آن پنجره که از توی حیاط به داخل اتاق دید داشت وجود نداشت. خلاصه اول کار رفتم و دوش گرفتم و با کلی استرس آمدم بیرون و با چشمی که به پنجره دوخته شده بود و صدای مردی در حیاط می آمد لباس هایم را پوشیدم. گوشی ام را برداشتم و بله ام را چک کردم. احمد پیام داده بود که رسیده ام یا نه؟ گفتم بله رسیدم. قراری برای عصر هماهنگ کردیم. در میدان شهرداری. اصل رشت میدان شهرداری ست. یعنی میدان شهرداری را از رشت حذف کنی گویی قلبی را از بدنی جدا کرده ای.
قرارمان شد که ساعت 18:30 بروم و زیر مجسمه میرزا کوچک خان بایستم. راه هتل سرراست بود. باید میرفتم آن طرف خیابان و میگفتم شهرداری. خیلی مسیر مستقیمی را باید میپیمودم تا به میدان برسم. پانزده هزار تومان هم بیشتر نمیشد. ناهار را پرس و جو کردم و رفتم به رستوران کته کباب پناه نزدیکی های هتل. هتل رستوران نداشت. رفتم آنجا و کباب کوبیده خوردم با نان و پیاز. بعد آمدم کمی چرت زدم و عصر که شد راه افتادم به سمت میدان شهرداری. شهر زنده ایست رشت. زندگی ازش میبارد.

نرسیده به میدان از تاکسی پیاده شدم و راه افتادم به سمت ساعت و پرس و جو برای پیدا کردن مجسمه ی میرزا کوچک خان. توی پیاده رو بوی عطر میوه می آمد. بساط های مختلف کنار خیابان پهن بود. رفتم توی میدان و مجسمه را پیدا کردم و رفتم زیرش ایستادم. بعد جایی برای نشستن پیدا کردم و رفتم آنجا نشستم تا احمد بیاید. دیدار عجیبی بود. تازه آشنا شده بودیم. ده روزی بیشتر نمیشد ولی از عجایب ویرگول همین است که رفاقت هایی باور نکردنی پدید می آورد. شاید به خاطر مرام متفاوت اهل قلم باشد. قیافه ی احمد را دیده بودم. جا دارد خاطر نشان کنم که احمد احمدی که میگویم منظورم همان گنجشک خودمان است.
با او تماس گرفتم و گفت نزدیکم و همانجا از روبرو آمد و هم را در آغوش گرفتیم و سلام احوالپرسی کردیم. گویی هزار سال است هم را میشناسیم. امان از جادوی کلمات. خیلی مرام گذاشته بود. قبلش رفته بود تهران و به خاطر من برگشته بود رشت. خلاصه با هم کمی قدم زدیم و بازار را بهم نشان داد و چه بازار جذابی دارد رشت. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد میفروختند. رفتیم یک جایی که از کشفیات گنجشک بود. رفتیم کافه سامی خان و نشستیم و چای سفارش داد و چیزی را بهم معرفی کرد که توی قطار هم بهم گفته بودن که رفتم میدان شهرداری حتما بخورم. رشته خشکار بود اسمش. چیز خوشمزه ای بود. محتویاتش چه بود؟ رشته بود که خمیر آن با آرد برنج درست میشود و خشکار که تشکیل شده از مغزیجات مختلف است و از شیرینی های معروف گیلان است. و اگر نخورده بودمش سفرم کامل نمیشد.

چایی را که زدیم گفتم که برویم به گلسار. این همکارم همه ش میگفت گلسار خیلی خوب است و بالا شهر رشت است و فلان و بیسار است. ما هم گفتیم حرف همکارم را شهید نکنیم با گنجشک جان راه افتادیم به سمت گلسار. کلی پیاده رفتیم و من پیاده روهای رشت را نگاه میکردم که چه تمیز و خوب و شیک است. کلی راه رفتیم و حرف زدیم. فهمیدم خیلی وقت است که در ویرگول هست ولی خب فعالیتی نداشته. من هم گاهی لایک هایش را پای نوشته هام دیده بودم ولی خیلی آشنا نبودم باهاش. پسر خونگرم متفکر و درجه یکی بود. البته چون دارم خاطره تعریف میکنم میگم بود. وگرنه منظورم هست است. از آن جمله های جواد خیابانی طور گفتم. روضه بلدای جمع فهمیدن.
اذان گفته بودند و کلی رفتیم و جایی پیدا کردیم و رفتم برای نماز . یکی دو تا پیرمرد توی مسجد بودند و جهت قبله را میگفتند که اشتباه میگفتند تا آخر یک جوان پیدا شد و آمد و جهت قبله را بهم نشان داد. راستی جهت قبله ی اتاقم هم خیلی عجیب بود. حالا عکسش را میگذارم برایتان. نمازم را خواندم و سبک شدم و رفتیم تا رستوران خوبی پیدا کنیم و غذا بخوریم. یارانه ام را هم گرفته بودم و پولدار بودم. رفتیم و رسیدیم به یک رستوران باکلاس به نام هیرکانی. از آن گران هایش بود ولی خب توی گلسار بود و بچه پولدارهای رشت می آمدند آنجا. ولی خب من هم پولدار بودم. وام دندانم را گرفته بودم و جیبم پر بود. من شام خوردم و گنجشگ قهوه خورد فکر کنم. حالا من میگویم گنجشک تا بچه های ویرگول بفهمند چه کسی را میگویم وگرنه عقاب بود. گنجشک از سر تواضعش است. عکس هایمان را گرفتیم و هر کسی اسنپی گرفت و به آشیانه ی خود رفت. روز خوبی بود خداروشکر با هم قرار گذاشتیم که فردا ساعت 11:30 میدان شهرداری هم را ببینیم و برویم بندر انزلی.
فضل چهارم: بندر انزلی
شب قبل به هتل باید میگفتی که صبحانه چه میخوری و ساعت چند برایت بیاورند. گزینه های صبحانه سوسیس تخم مرغ. املت یا نیمروی خالی بود. من سوسیس تخم مرغ سفارش دادم و گفتم هشت صبح برایم بیاورد. رفتم دم در اتاق و دیدم یک لشکر پشه و شاپرک به در چسبیدن. به عشق من اومدن. قربونشون برم. طی یک عملیات تروریستی همشون رو کشتم و در اتاق رو باز کردم. رفتم لباس هام رو عوض کردم و وضو گرفتم بعد دوش گرفتم و آمدم نمازم را خواندم. بعد چون خیلی خسته بودم آمدم بخوابم دیدم که یک شاپرک خودش را میزند به صفحه ی مربعی شکل بالای سرم که زیرش لامپ بود. چقدر پشه و شاپرک داشت آنجا. کلی دعا خواندم که اینها مرا مورد بوسه قرار ندهند. شانزده هزار قدم راه رفته بودم ، گرفتم خوابیدم.
صبح بلند شدم و صبحانه ام را خوردم. کمی توی کانالم چیزی نوشتم گذاشتم. کمی وقت کشی کردم تا ساعت 11 شد و راه افتادم به سمت میدان شهرداری. حوله و مایو هم برداشته بودم که اگر شرایط مهیا بود تنی به آب هم بزنم. تاکسی گرفتم. صحبت شد و گفتم نویسنده ام آمده ام رشت گردی و سفرنامه بنویسم. بنده ی خدا گفت منم نویسنده ام. هجده هزار بیت شعر گفته ام. ولی نمیگذارند شعرهایم چاپ شود. از همین جمله فهمیدم چقدر کارش درست است. بعد منبر رفت و شروع کرد به توصیه که بله تو باید فلان طور بنویسی فلان کار را بکنی. جز به کل. کل به جز. درونت را به بیرونت وصل کنی. گودرز را به شقایق برسلتی. تا معروف شوی و مردم جهان گودرزپیچ شوند. و تو هم .. اه چقدر خنگی. از تو نویسنده در نمیاد. خلاصه کلی جملات سنگین به لهجه ی زیبای رشتی گفت که خیلی ازشان چیزی نفهمیدم تا اینکه رسیدیم و حساب کردم و پیاده شدم. شب ها، مردم برای تجمعات می آمدند میدان شهرداری و موکب و اینطور چیزها داشت. ورودی میدان یک پرچم زده بودند و پلیس ها و بسیجی ها ایستاده بودند. من هم عکس گرفتم و یک بسیجی آمد طرفم. یکهو خیلی خشن گفت چیکار میکنی؟ از چی عکس گرفتی؟ گوشیتو نشون بده. گوشیمو نشون دادم و باز صدایش را بالا برد که ها گوشیتو الان توقیف میکنم و این حرف ها که رئیسش آمد و گفت گوشیت را بگذار جیبت و برو. فهمیدم ازین عشق قدرت ها بود پسره و خدا رو شکر که رئیسش که میشناختش مرا نجات داد.
رفتم زیر میرزاکوچک خان ایستادم. همان مجسمه اش منظورم است. این میرزا کوچک خان اسمش میرزا یونس بوده ولی چون پدرش میرزا بزرگ لقب داشته به او میگفته اند میرزا کوچک خان. عکس هایش را هم که میبینم همچین خوشتیپ و خوش چهره بوده. خلاصه ایستادم کمی تا احمد خان آمدند و گفتند برویم ماشین بگیریم که برویم بندر انزلی. رفتیم جای تاکسی های خطی ایستادیم و اسنپ نگرفتیم. یکی هم گفت نفری 120 بدهید میبرمتان. قبول کردیم و راه افتادیم. دریای رشت از بندر انزلی میگذرد. یعنی بخواهی بروی دریا باید بروی بندرانزلی که نیم ساعتی فاصله دارد تا رشت. وسط راه مسافر هم سوار کرد و رسیدیم به بندر انزلی. اول رفتیم کنار ساحل و کمی دریا نگاه کردیم. هوا طوفانی بود و نمیشد به داخل آب رفت. منم صندل هایم را نیاورده بودم برای همین حوصله ی دردسرهایش را نداشتم چند تا عکسی گرفتم و چند دانه صدف جمع کردم و گفتم برویم به آکواریومش. تعریف آکواریومش را از زینب سادات دختر خواهرم شنیده بودم. رفتیم داخل و قیمت کردیم؟ گفت نفری یکوسیصد. خب برای من منطقی بود چون از راه دور اومده بودم و میخواستم جهانگردی کنم ولی برای احمد نه. پس او ایستاد و من رفتم به گشت و گذار در آکواریوم. چقدر جذاب بود. یک عکس هم همان اولش ازم گرفتند که آخرش فوتوشاپ کنند و نشانم دهند و اگر خواستم بهم بدهند.







چه همه ماهی های خوشگل داشت. ماهی های بزرگ. ماهی هایی به شکل سنگ.سفره ماهی. ماهی های خاویاری. ماهی های در جستجوی نمویی. حالا عکس هایش را میگذارم برایتان. بعضی هاشان به دل آدم رعب و وحشت می انداختند و در آخر یک تونل داشت که از بالای سرت کوسه ها رد میشدند. خیلی شگفت انگیز بود و در لول جهانی بود و اگر خارج میخواستی بروی همچین جایی باید صد دلار میدادی. آخر کار رفتم و عکس ها را نشانم داد و دیدم خوب نشده ام گفت خب دوباره برو عکس بگیر. کل مسیر را برگشتم و عکس گرفتم و دوباره که جای آخر مجموعه میرفتم هر که را دیدم گفتم یک عکس با ماهی ها ازم بگیرد. خلاصه باز برگشتم جای آن خانوم های مهربان که عکس هایم را نشانم دادند که کارتونی طور بود بک گراندش. گفتم خاطره میشود و سفارش دادم و توی بله برایم فرستادند بعد رفتم یادگاری دو سه تا صنایع دستی خریدم و آمدم بیرون.


احمد رفته بود جای دریا و بهش زنگ زدم و آمد و رفتیم رستورانی که منظره ی دریا داشت نشستیم. احمد پیتزا سفارش داد من هم واویشکای مرغ سفارش دادم. واویشکا خوراکی روسی است که وارد فرهنگ رشتی شده. همان خوراک مرغ خودمان بود و واویشکای گوشت هم همان مایع ماکارونی بود. ولی خب من مرغش را گرفتم که خوشمزه بود. پیتزاش هم خوشمزه بود. ویوی رستوران هم ابدی بود. حواسم به بندر انزلی نبود برای همین آمدیم جای خیابان و احمد اسنپ گرفت. یک دختر سفر را قبول کرد. اولی که وارد ماشین شدیم با چیزهای جالب و عجیبی روبرو شدم. اول از همه اینکه جای داشبورد نوشته بود دختر بد. رانندگی دختر بد هم خطرناک بود و من شروع کردم به صلوات و آیت الکرسی خواندن. بعد نظرم به عکس پرتره سگی قهوه ای جلب شد که بالای سر دختر بد به این ماسماسک آینه اش وصل کرده بود. از احوالات سگش پرسیدم گفت اسمش مکس است.
گفتم حتما سخت است تامین غذایش که گفت نه ، همه چیز خوار است. هر چه خودمان بخوریم به او هم میدهیم بخورد. 9 سال پیش این را گوشه خیابان پیدا کردم. بقیه شان سیاه بودند ولی این نظر من را جلب کرد و آوردمش پیش خودم و بزرگش کردم. راستی یادم رفت بگویم بانو 206 سفید داشت. خلاصه همه جا میبرمش ولی پیش هیچ کس نمی ماند. با ما خوب است و با دیگران سگ است. دختر بد خیلی هوای مکس آقا را داشت. دلم لرزید و گفتم بگویم منو گنجشک را به سرپرستی قبول میکند یا نه؟ به یاد آن روز که خانوم حیدریان از گربه هایش میگفت و گفتم مرا به سرپرستی قبول نمیکنید؟ خودم خرج لباسم این ها را می دهم. خلاصه به این خانوم هم جهت جذاب تر شدن سفرنامه این را گفتم که گونه ی انسانی به سرپرستی قبول نمیکنید؟ و گفت که نه ، همین مکس خیلی دردسر دارد و منو از کار و زندگی انداخته. هر چه چانه زدم فایده نداشت.
با احمد خان رفتیم به باغ محتشم و با عمرات کلاه فرنگی عکس گرفتیم و بعد گفت برویم سر قبر هوشنگ ابتهاج که همانجا بود ولی خنگ بازیم گل کرد و گفتم نه. از آنجا راه افتادیم که برویم باز به میدان شهرداری برسیم و توی راه دیدم نمازم را بخوانم که اگر نخوانم قضا میشود. از جلوی مساجد رد میشدیم و بسته بودند تا اینکه گفتم خدایا خودت راهی جلوی پایم بگذار. رسیدیم به مسجدی به نام چهل تن ، از مسجدهای معروف رشت است. دیدم صدای آدم می آید از داخل. شروع کردم به در زدن. انقدر در زدم تا اینکه یک پسر جوان در را باز کرد. چند تا جوان و مربیشان توی مسجد بودند و داشتند تمرین تئاتر میکردند. تئاترش مربوط به همین جنگ رمضان و این ها بود. نماز خواندم و نفس راحتی کشیدم و آمدم بیرون. از معجزه های این سفر بود خداروشکر.

با احمد راه افتادیم به سمت میدان شهرداری و قبل از میدان گفت برویم یک شیرینی دیگر رشتی را بخوریم. اسمش کاکا بود. این شیرینی از کدو حلوایی، آرد، تخم مرغ، شیر، شکر، گلاب، نمک، بکینگ پودر، پودر دارچین و مغز هل تهیه می شود و به صورت سرخ شده سرو می شود. رفتیم و مغازه ای پیدا کردیم و نشستیم و چای برایمان آورد و کاکا خوردیم که خیلی خوشمزه بود و اگر این شیرینی را نخورده بودم سفرنامه ام کامل نمیشد. بعد از آن بلند شدیم و رفتیم میدان شهرداری ، احمد از آن طرف رفت و من ازین طرف تا تاکسی بگیرم و برگردم هتل. شارژ موبایلم یک درصد بود و اسنپ هم کسی قبول نمیکرد. به تاکسی های خطی هم که میگفتم فلان هتل میخواهم بروم نمیشناختند. خلاصه وارد یک مغازه لباس فروشی شدم و گفتم امکان داره گوشیم رو بزنید به شارژ. مسافرم و ازینطور حرف ها. گفت باشه ولی پولش را باید بدهی. گفتم اوکی. خنده ی لوسی کرد و گفت شوخی کردم. جوانی خوشتیپ بود و اوستا کاری داشت که تپل بود و سبیل های رشتی داشت. خلاصه سین جیمم کردند و گفتم تنها آمده ام رشت و اینطور و آنطور. گفت کدام دیوانه ای تنها می آید رشت؟ اضلا سفر تنهایی حال نمیدهد که. من که فقط با اقوام و زن و بچه میرم سفر. خلاصه کلی نصیحتم کرد و آخر گفتم نویسنده ام ، میخواهم سفرنامه بنویسم. گفت ها .. اوکی. نویسنده ها ... اوکی .. اشکال ندارد. اگر نویسنده ای .. موردی ندارد. مانده بودم موهایم را بکنم یا بمیرم از خنده. خلاصه ده درصد گوشی ام شارژ شد و آمدم بیرون. اسنپ کسی قبول نمیکرد. رشت اسنپش خوب نیست. ترافیک های بی موردش زیاد است. جمعیتی هم ندارد آخر.
خلاصه اسنپم را کسی قبول نمیکرد تا اینکه یک پیرزن و پیرمرد سوار بر پراید سفید جلوی پایم ترمز زدند و گفتند کجا میروی؟ من هم گفتم هتل خان صبوری. نمیشناختند. روی نقشه نشانشان دادم. اسم کوچه ها را نمیشناختند تا چشمشان افتاد به نانوایی ایرانیان. آن نانوایی از هرچه هتل بود معروف تر بود. کاش یاد گرفته بودم که میخواهم آدرس بدهم از اول بگویم نانوایی ایرانیان. خلاصه سوار شدم و گفتم از مشهدم و حاج خانوم التماس دعای فراوان گفتند و من هم حسابی تشکر کردم. و با حوله و مایویی استفاده نشده به هتل برگشتم و گفتم فردا برایم املت بیاورید ساعت 8:30 . رفتم دم در اتاق و باز هم همان آش بود و همان کاسه. یک کشتار دسته جمعی انجام دادم و بیست سی تا حشره را کشتم. بعد رفتم توی اتاق و آنجا هم با پیراهنم هر چه شاپرک و پشه بود کشتم. دستم به ریختن خون پشه ها و حشرات گرم شده بود.
سیر بودم پس شام نمیخواستم. زنگ زدم به آقا مجتبی که ببینم تیری در تاریکی قبول میکند فردا برویم جایی یا نه. زنگ زدم و گفت نه ، حالم خوب نیست برنامه ام مشخص نیست. گفتم خب داداش چرا تعارف میکنی. من هم همینطوری تیری در تاریکی زدم وگرنه که توقعی نیست. خلاصه این مورد کنسل شد و زنگ زدم به آقا فرزاد راننده ی راه آهن و گفتم فردا ساعت نه و نیم بیاید دنبالم. اوکی داد. از اولش هم برنامه ام همین بود. آخر می خواستم بروم ماسال ماسوله و فومن. بهتر که جواب رد داد. احمد هم که میخواست برگردد تهران و آخر کاری کلی قرار شد برایش دعا کنم و گفتم کلی برایت دعا میکنم که پروژه ی خوب پیدا کنی ، پول خوب دست و پا کنی، پارتنر خوب پیدا کنی و کلی چیزهای دیگر که آخرش ختم بشود که با هم برویم استانبول و کلی سفر برویم. واقعا من رو که خیلی شرمنده ی مرام و معرفتش کرد. دمش گرم.
فصل پنجم: ماسال، ماسوله ، فومن
شنبه بیستوشش اردیبهشت هزاروچهارصدوپنج
صبح شنبه املت سفارش داده بودم. آوردند و خوردم و کمی در فضای مجازی دور زدم تا اینکه ساعت نزدیک نه و نیم شد و آقا فرزاد زنگ زد که آمده است و منتظرم است. خوراکی هایی که از مشهد آورده بودم را برداشتم و رفتم سوار ماشینش که سمند زرد بود شدم. بهش گفتم ماسال میخواهم بروم و فومن و ماسوله گفت هماهنگ است. گازش را گرفت و راه افتادیم به سمت ماسال. من هم که توی سفرها سردی ام میکند و همه ش فکر میکنم دست به آب دارم هی بهش گفتم هر جا سرویس داشت بایستد من هم میرفتم و خبری نبود و میرفتیم تا سرویس بهداشتی بعدی. یکی دو ساعت توی جاده رفتیم و من هم از همه چیز میگفتم تا رسیدیم به ماسال. توی کلیپ های اینستاگرام دیده بودم که اسب های وحشی می دوند و میخواستم ببینم.





ولی شنبه را توی هواشناسی زده بود بارانی. البته برای رشت زده بود ولی خب رشت باران بیاید ماسال که قطعا بارانی ست. به شهر طاهرگورآب رسیدیم بعد رسیدیم به ماسال و از آنجا به اولسابلانکاه رفتیم. حالا فرق ماسال و اولسابلانکاه را نفهمیدم آخر ولی خیلی بهشت بود و به شدت ابری. ما هم با آقا فرزاد رفتیم توی دل ابرها. باران می آمد. مه شدید بود. خیلی فضا رویایی بود. رفتیم بالای کوه و آقا فرزاد هی می گفت میخواهی عکس بگیری عکس بگیر. توی جاده هم که می رفتیم تکه به تکه گاوها ایستاده بودند و گاهی میامدند وسط جاده. مثل این فیلم خارجی ها بود. البته شمال شبیه اروپاست. درین شکی نیست. اسم های اینجا هم خارجی بود. اولسابلانکاه خداییش خارجی نیست؟ یک روستای دیگر داشت اسمش لیپا بود. روسی میخورد اسم ها. اکثریت مردمش اهل تالش بودند.
توی همین مسیر یک جا سرویس داشت و من رفتم و موفقیت آمیز بود. آمدم بیرون و دیدم که آقا فرزاد قهوه سفارش داده و من هم که جوگیر شده بودم و توی قطار از مجتبی اسم قهوه ی پنجاه پنجاه روبوستا را شنیده بودم ، سفارش دادم که کاش نمیدادم چه بسا که از دشمن های درجه ی یک قهوه ام و حالم را خراب میکند. خلاصه قهوه را آورد و مزه ی زهر مار میداد. پس هم شکلات خودم را خوردم هم شکلات آقا فرزاد رو و هم دو تا شربت که همراه قهوه ها میداد. حساب کردم و نشستیم رفتیم بالای کوه و مه زیاد بود و خیلی نشد عکس بگیرم و هیچ اسب وحشی ای هم در کار نبود. ویو جذابی بود اما. قبل ازینکه بیاییم بالا هم رفته بودم چند دانه توت فرنگی محلی فوق العاده خریده بودم و خورده بودیم با هم. عجب توت فرنگی ای بود، مزه ی بهشت میداد. حالا این ها را چرا برای شما می گویم. بعدا خواهید فهمید. پس تا اینجا شد قهوه و توت فرنگی. کارمان با ماسال که تمام شد راه افتادیم به سمت فومن. توی فومن میخواستم کلوچه ی داغ بخورم و چندتایی هم بخرم و سوغاتی بیاورم. رسیدیم به فومن و آقا فرزاد توضیح داد که همه ی مغازه ها تَفَضلی هستن و آنهای دیگر هم درست کردن کلوچه را از همین خانواده ی تفضلی یاد گرفته اند. خیلی مغازه ها صف بود و رفتیم جایی که صف نبود ولی تفضلی بود ، یک کلوچه داغ گرفتم و خوردم و ده تا هم خریدم و گذاشتم توی جعبه تا نیم ساعت بعدش که سرد شد آقا فرزاد بچیندش توی جعبه و آماده شود برای اینکه به مشهد بیاورمش. این آقا فرزاد بنده ی خدا حسابی زحمت کشید. و من هم برای اینکه آن لحظات کوفتم نشود و ذهنم درگیر نشود در مورد اینکه چقدر میشود باهاش یک کلام هم حرف نزدم.
از آنجا راه افتادیم به سمت ماسوله. عکس هایش را دیده بودم، جای خیلی قشنگی بود. ازین روستاهای پلکانی. شبیهش را در خراسان داشتیم. روستای کنگ. ولی خب ماسوله جای خودش را داشت. توی مسیر که میرفتیم باران می آمد و ابرها آسمان را گرفته بودند ولی آدم هایی کنار جاده ایستاده بودند و تابلوی های اجاره ی ویلایشان دستشان بود. خب واقعا دلم سوخت. زیر باران آن همه وقت آدم بایستد. خیلی کار سختی ست. رسیدیم به ماسوله. خیلی نمیشد روستا را کامل دید. با ابر و مه محاصره شده بود. یک لوکیشن پیدا کردم و گفتم اینجا نگهدار تا عکسی بگیرم. عکس را گرفتم ولی بعد دیدم این همه اینجاها را آمده ام عقلم نکشیده که دوربین را بدهم که آقا فرزاد عکسی هم از من بگیرد در آن مناظر زیبا. خسته شده بودم دیگر. گفتم که برگردیم.
برگشتیم و در وسط راه گفتم بریم جایی ناهار بخوریم. رفتیم و در جایی به نام رستوران بهزاد ایستادیم و میرزا قاسمی با نون سفارش دادم. و آقا بهزاد میرزا قاسمی با برنج خورد. حساب که کردم به صاحب رستوران ، آقا بهزاد که کت و شلوار و جلیغه داشت و سبیل هایی از بناگوش در رفته گفتم که پس من یک شکلات برداشت و از آن شکلات هایی که روی میز گذاشته بود یکی برداشتم. بعد جوک آن بنده خدا را برایش تعریف کردم که رفته توی میوه فروشی و گفته آووکادو دارید؟ و مغازه دار گفته نه و این بنده خدا یک موز برداشته و گفته پس من یک موز برداشتم. خندیدند و راه افتادیم به سمت رشت. رشت شهر پر ترافیکی ست. نمیدانم مدیریت شهری اش مشکل دارد یا چه؟ به نزدیکی های رشت که رسیدیم باران می آمد و بارانش هم حسابی بود. پس ترافیکش هم دوچندان بود. خلاصه حسابی در ترافیک ماندیم و میخواستم خودم را بکشم. از جای تالاب عینک هم رد شدیم که آقا فرزاد گفت میخواهی عکس بگیری عکس بگیر که پیاده شدم و عکس گرفتم. در مورد خیلی چیزها صحبت کردیم، مثلا میگفت ترک ها آمده اند و در جنوب شهر مستقر شده اند و خانه خریده اند. خیلی اصفهانی ها آمده اند در رشت خانه و ویلا خریده اند. در مورد خیلی چیزها صحبت کردیم و آخرهای مسیر بودیم که گفتم خب چقدر شد؟ گفت 4.5 ، تاکسی زرد بود دیگر و ده ساعتی در اختیار بود و تا قله ی قاف هم رفته بود بنده خدا. ولی خب هر چه خورده بودیم در مسیر و این حرف ها را من حساب کرده بودم. گفتم 4 چطور است؟ گفت قابل ندارد. 4300. گفتم 4 و گردنم را کج کردم. گفت قابل ندارد. 4200. گفتم 4 و چانه زدم و بنده خدا کوتاه آمد ولی میگفت تازه از بقیه 505 میگیرم به شما خیلی تخفیف دادم.
اما خب 4.5 خیلی محسوب نمیشد. 4 تومن بیشتر خیلی محسوب میشد. خسته و مونده رسیدم هتل و رفتم داخل و گفتم صبحانه نیمروی خالی ساعت 8 میخورم. امروز که املت را ساعت 8.5آورده بود، خودم را فحش کش کرده بودم که چرا انقدر دیر گفته ام صبحانه را بیاورد. و کلی از خوراکی هایی که از مشهد آورده بودم را خورده بود. ساعت 9.5 رفته بودیم و ساعت 7.5 هتل بودم. ده ساعت. خیلی بود. رفتم دوش گرفتم. وضو گرفتم و نماز خواندم و آمدم بخوابم دیدم خوابم نمیبرد. سنگینم شده بود. زنگ زدم آقای شفیعی، پرستار خانوادگیمان. گفتم حالم خوب نیست. پرسید چه خورده ام؟ گفت صبح توت فرنگی. ظهر میرزا قاسمی. باران شدید می آمد بیرون. آقا فرزاد میگفت چند سالی هست که اینطور باران نیامده در رشت. خب از برکات حضور من بود. خلاصه گفت سنگینی ات کرده و نوشابه بخور. که از توی یخچال هتل نوشابه درآوردم و نصف بطری را خوردم. آقای شفیعی گفته بود برو عرق نعنا بخر یا فلان قرص را که در آن شرایط امکان پذیر نبود.
نوشابه خوردم و 124000 پیامبر و چهارده معصوم و تمام شهیدان را قسم دادم که جان سالم از آن مهلکه به در ببرم. خب تنهای تنها بودم. اگر مریض شده بودم ، گاوم زاییده بود. خدا را شکر بهتر شدم و کمی نماز مستحبی خواندم تا با خدا بیشتر درد دل کنم و خدا هوایم را داشته باشد ، آخر سفری به فنا نروم. فردا یعنی بیست و هفت اردیبهشت ساعت 7.5 شب بلیط قطار داشتم. ساعت دوازده باید اتاقم را تحویل میدادم. این وسط چند ساعتی باید در رشت میگشتم. برای خودم چند جایی را تعیین کرده بودم تا فردا بروم و ببینم. گرفتم خوابیدم و خدا را شکر خوابم برد
فصل ششم: روز آخر
یکشنبه، بیستوهفت اردیبهشت هزاروچهارصدوپنج
صبح بلند شدم و ساعت هشت نیمرویم را خوردم. خدا پدر و مادر حضرت مرغ و تخم هایش را بیامرزد که صبحانه ایست بین المللی و کار راه انداز. خلاصه صبحانه را خوردم و هی فکر کردم کجا بروم. میخواستم بروم خانه ی میرزا کوچک خان، بعد بروم مزار هوشنگ ابتهاج که اگر یادتان باشد اشتباه کردم و نرفتم. بعد بروم رستوران خونه ی آقا بزرگ و بعد هم بروم کافه موزه ی رشت و کافه سایه. باید زودتر راه میفتادم اما اشتباه کردم و نماز خواندم و بعد وسایلم را جمع کردم و رفتم جای نانوایی ایرانیان تا اسنپ بگیرم. اسنپ را گرفتم ولی کسی قبول نکرد. تاکسی برای شهرداری ایستاد و سوار شدم. یکم که رفته بود و با راننده بسته بودم که مرا خانه ی میرزا کوچک ببرد و بعد فلان جا و فلان جا ببرد صدای قبول کردن اسنپ آمد. دیگر بسته بودم با بنده ی خدا ، اسنپ را که پولش نصف میشد کنسل کردم و با حاج آقا راهی خانه ی میرزا کوچک خان شدیم.
حالا این بنده خدا از نرم افزارهای مسیریاب استفاده نمیکرد و درست هم آدرس ها را بلد نبود. خلاصه هی اینطرف آنطرف زد و من هم با نشان راهنمایی اش کردم و هی اشتباه رفت تا اینکه هم رسیدم به دم در خانه میرزا کوچک خان. تعطیل کرده بود و گفت برو و. ساعت 4 بیا. لعنت. روزی آن بنده خدا بود که با او بیایم وگرنه با اسنپ می آمدم به موقع میرسیدم. اشکال ندارد. بعدش رفتیم باغ محتشم و یک عکس با قبر هوشنگ ابتهاج خان گرفتم و بعد هم رفتیم توی بازار و آنجا پیاده ام کرد تا بروم به رستوران خونه ی آقا بزرگ. به خونه ی آقا بزرگ رسیدم و جای قشنگی بود. عکس گرفتم حسابی و خانومی آمد ازم سفارش بگیرد. ازش در مورد غذاها کمی پرسیدم و آخر به شامی کباب ترش رسیدم. یا همان شامی گیلانی خودمان. یک چیز دسر طور هم دارند که با غذا میخورند. اسمش کال کباب است که از بادمجان ورقه شده ی سرخ شده با گردو و این ها درست شده.



غذاها را آوردند و مطلوب من بود. غذای نونی بود و من غذاهای نونی را بیشتر میپسندم. دوغ هم گرفته بودم که ترش بود و یکم بیشتر نخوردم. نگران بودم همه ش که سردیم بکند. خلاصه غذا را خوردم و اسنپ گرفتم برای اینکه بروم به کافه موزه ی رشت. اسنپ آمد و سوار شدم. با راننده که کمی صحبت کردم. سریع گفت بچه مشهدی؟ گفتم بله. از کجا فهمیدین؟ آخر بقیه نمیفهمیدن. گفت من یک رگه م مشهدیه و تا پنج سالگی توی مشهد بودم و اقوام پدری همه مشهدند و ازینطور حرف ها. میگفت ده سالی هست مشهد نیامده ام. میگفتم چرا؟ گفت آخر اقوام مشهدی دو گروهند. یک گروه خشک مقدسند و گروه دیگر بزن و برقص. گفتم خب کدوم هایشان را دوس دارید؟ گفت بزن برقص هایشان را. ولی خب وقت نمیشود بیایم. هزینه ها سنگین است. راست میگفت. من ، یک نفر آدم رفتم و برگشتم، پول یک دندان عصب کشی و پست و روکشش را هزینه کردم.
دندان مهم تر است یا سفر؟ هردوانه. هر دویش مهم است. برای همین من هم دندانم را دارم درست میکنم و هم سفرم را رفتم تا انرژی بگیرم و کم نیاورم. رسیدم به کافه موزه ی رشت. سر در قشنگی داشت. رفتم داخل و دیدم چقدر چیزهای باستانی دارد. چقدر خوشگل است. از صاحب های کافه که بانوانی بودند اجازه گرفتم که میشود چرخی در کافه تان بزنم؟ مسافرم و اینجا را بهم معرفی کرده اند. الان هم ناهار خورده ام و نمیتوانم چیزی سفارش بدهم. گفتند اشکال ندارد و برو دورت را بزن. منو را هم نگاه کردم. قیمت ها زیاد بود و چیزی که به چشمم بیاید نداشت. عکس هایم را گرفتم و اسنپ گرفتم تا بروم به کافه سایه. راننده پیرمردی بود که موها و ریش های بلند داشت و بهش میخورد هنرمند باشد. بهش بند کردم که شما چه هنری دارید؟ اهل موسیقی هستید یا چه؟ گفت اهل هنر زندگی کردن و زنده ماندنم. من هم از خودم گفتم و گفتم نویسنده ام و آمده ام رشت سفرنامه بنویسم و ازین حرف ها. پرسیدم حدس میزنید از کجا آمده باشم؟ تمام شهرهای ایران را گفت ، آخرها دیگر راهنمایی های بزرگ میکردمش. مثلا میگفتم شهر امام رضا میگفت ، بغداد؟ یعنی خیلی جواب های شوتی میداد تا اینکه گفتم مشهد و گفت اصلا حدس نمیزدم. خلاصه من را رساند به نزدیکی های کافه سایه که وسط پارک بود.
رفتم به سمتش و یک قسمتش را داشتند تعمیر میکردند. کلش را دور زدم تا ورودی اش را پیدا کردم. رفتم داخل و گفتم داستانم را و گفتم میخواهم عکس بگیرم. گفت بگیر و جاهای مختلف کافه را نشان داد و گفت کجا میخواهید بشینید؟ گفتم بیرون و جایی نشستم. پرسید چه میخورید؟ گفتم شیرینی میرینی چی دارید؟ توضیح داد در مورد شیرینی هایش و یکیش که به نظرم باحال بود را سفارش دادم. آخر شیرینی برای هضم غذا خوب است. گفتم که یک کتاب هم برایم بیاورد تا وقته بخوانم و بعد از پنج دقیقه کتابی از شاملو برایم آورد. چند تا شعرش را خواندم و دیدم جالب است. گذاشتمش توی لیست کتاب هایی که باید بخوانم. به کافه-چی گفتم دستت درد نکند ، من فقط یک کتاب از شاملو هدیه گرفتم که شعرهایش چرت و پرت بود و خوشم نمیامد زیاد از شاملو. گفت این کتاب خوبی ست.
گوشی را دادم به کافه چی تا مبدا را در اسنپ برایم انتخاب کند و تاکسی ای بگیرم برای راه آهن. ماشینی گرفتم و زهرا سادات نامی اسنپم را قبول کرد. ماشین رسید و رفتم و خودم را به ماشین رساندم و پریدم بالا. سلام و احوالپرسی کردم و گفتم دختر عمو دارم از شهرتان میروم دیگر. سنش حدود پنجاه سال اینها بود. ولی خب من نمیدانم چرا دوست دارم هر سیدی که میبینم به این دختر عمو پسرعمو بودنمان اشاره ای بکنم. کمی درد دل کردم باهاش و گفتم نویسنده ام و ازینطور حرف ها. گفت که اهل شهر دیگری ست ولی یک سالی هست آمده رشت زندگی کند. آخر کاری نامه هایی که برای سانتافه سادات و سید چنگیز نوشته بودم را برایش خواندم و کلی خندید و کیف کرد. به راه آهن رسیدیم. سه ساعت مانده بود به حرکت قطار. ولی خب جای دیگری نداشتم بروم. رفتم و روی صندلی ای نشستم. بعد از چند دقیقه یک خانواده با پوست های تیره سمتم آمدند و شروع کردند به عربی صحبت کردن که بلیطت را نشان بده. بلیطم را نشان دادم. هی دنبال این بودند که ببینند چقدر خریده ام بلیط را و چقدر سر خودشان کلاه رفته. بچه هایش انگلیسی میفهمیدند ولی زن و شوهر نه. خیلی نگران بودند که نکند بلیطشان هم الکی باشد و خیلی سرشان کلاه رفته باشد.
نمی دانم این چه کاریست که مردم میکنند. آخر دزدی هم حدی دارد. مسافر بیچاره به کشور ما آمده نباید که پشت دستش را داغ کند که دیگر نیاید. خلاصه محاسبه کردیم و دیدیم دو برابر پول داده اند. البته همینش را هم شک دارم. شاید داشتند اشتباه میکردند ولی خب بعید هم نبود. یاد روایتی از حمله ی چنگیز خان افتادم. روایتی که میگفت که سفیرانی به ایران برای دوستی فرستاده همراه با هدایایی و عده ای از مسئولین ایرانی هدایا را دزدیده اند و سر سفیران را هم بریده اند. چنگیز میشنود و دوباره سفیرانی میفرستد همراه با هدایایی تا مجرمین را بهش تحویل بدهند ولی باز همان آش و همان کاسه و این میشود بهانه ای برای حمله ی چنگیز خان. البته نمیگویم این روایت درست است ولی با این چیزهایی که دیدم با خودم میگویم بعید نیست.
همین وقتی که داشتم با این عرب ها صحبت میکردم سریع یک پدر و دختر آمدند و گفتند شما انگلیسی میفهمید؟ گفتم من فارسم ولی انگلیسی میفهمم و اینها عرب هستند. کار عراقی ها که راه افتاد بنده ی خدا آمد و گفت دختر و پسرش را فرستاده انگلیسی یاد بگیرند که بدردشان بخورد و گفته که دخترش بیاید که اگر کمکی لازم بود کمک کند. کمی بازی کردم تا پذیرش قطار باز شود و بروم بنشینم سر جایم. کوپه ی یک بودم. یعنی برای نماز میخواست بایستد کلی باید پیاده راه میامدم. ولی خب وقتی زود بلیط میگیری همین است دیگر.




فصل هفتم: قطار رشت-مشهد
بیستوهفت اردیبهشت هزاروچهارصدوپنج

گیت باز شد و رفتم به کوپه ام رسیدم و وارد شدم. من نفر اول بودم و بعدش دو تا مرد سن و سال دار. یعنی حدود شصت هفتاد ساله وارد کوپه شدند. یکی از مردها هی میگفت شماره ی صندلی شما چند است؟ گفت بنشینید حاج آقا یکی کاریش میکنیم دیگر. قطار فدک بود و بالای صندلی ها شماره ی صندلی را نزده بود. میگفت آخر من آنطرف بنشینم باد میخورد بهم سرما میخورم. گفتم خب من اونجا بنشینم سرما بخورم خوبه؟ خلاصه کل کل ریزی با هم کردیم و نفر چهارم که جوانی خوش تیپ بود سوار شد و با طرف روبروییش سلام و احوالپرسی کرد و رفیق از آب در آمدند. این آقا که من باهاش کل کل کردم با مرد صندلی کناری من رفیق بود. مرد کناری من با آن جوان خوشتیپ همکار بودند. هر دو وکیل بودند. مرد روبرویی من هم مهندس عمران بود. دو تا مهندس عمران و دو تا وکیل در یک کوپه افتاده بودیم.
خب وکیل ها که با هم رفیق در آمدند و وکیل پیر شروع کرد از خاطره ی قطاره آمدنش به رشت تعریف کردن که صبحانه برایش کیک و چای آورده اند و اعتراض کرده که این چه صبحانه ایست؟ ما پولش را داده ایم. یک صبحانه درست حسابی بیاورید. آن مسئول واگن هم گفته که همینی که هست. این بنده خدا هم که آقا محمود بود فکر کنم میگوید پنج دقیقه بهت وقت میدهم که بروی و یک صبحانه ی درست برایم بیاوری. او هم میگوید باشد و میرود و دیر میکند و این محمود آقا هم میرود توی رستوران قطار و میگوید پنج دقیقه ات تمام شد، دو دقیقه دیگر بهت وقت میدهم اگر نیاوردی بهت نشان میدهم. یارو هم میگوید مثلا میخوای چیکار کنی؟ این هم میگوید طبق این قوانین شما تخلف کرده اید. از شما شکایت میکنم. بعد این تخلف مجازاتش این هاست و خلاصه طرف حسابی میترسد و برایش کلی صبحانه می آورد. میگفت آدم باید پای حقش بایستد و راحت کوتاه نیاید. گفتم پس اگر صبحانه ی خوب نیاوردند ما پشتمان به شما گرم است.
این را گفت و آن وکیل دیگر یاد خاطره ای افتاد و شروع کرد. گفت که رفته بودم سوپر میوه و فروشنده ازین گردن کلفت ، گولاخ ها بوده. میوه خریده ام و گفته کارتت را بده. وکیل هم کارتش را داده ولی رمزش را گفته بده خودم بزنم. مربوط به آن زمان ها بوده که کلاه برداری میکردند با این کارت خوان ها. یارو عصبانی میشود و میگوید بده کارتت رو دیگه. این آقای وکیل هم میگه کارت رو میدم ولی رمز رو خودم باید وارد کنم. طرف هم میگه بگیر آقا برو از جای دیگه میوه بخر. وکیل هم وامیسته جلوش و میگه که من دوس دارم از شما میوه بخرم و شما حق نداری بهم میوه نفروشی خلاصه قلدر بازی درمیاره و فروشنده هم دنبالش راه میفته و تهدیدش میکنه ، وکیل هم دوربین رو بهش نشون میده و میگه هر کاری بکنی اینجا ضبط میشه و این همه هم شاهد وجود دارن اینجا. خلاصه درگیری لفظی بوجود میاد و وکیل میره و بعدش به یکی از همکاراش میگه و شکایتی تنظیم میکنه و همان موقع که دو هفته مانده بوده به عید نوروز میروند و در مغازه اش را میبندند. این مغازه دار بیچاره هم راه میفتد دنبال باز کردن مغازه اش ولی میگن که باید رضایت شاکی رو جلب کنی. خلاصه وکیل و مغازه دار با هم روبرو میشن و دوباره مغازه دار توهین میکنه و وکیل میگه تو ادب نداری هنوز من رضایت نمیدم. من ده روز وقت گذاشتم برای شکایت از تو باید جریمه اش را بدی. خلاصه یارو را هم میتیغد تا درس عبرتی شود برای مرد گردن کلفت. حال این وکیل ها به هم افتاده بودند و هی از پرونده هایشان میگفتند و من یادداشت میکردم برای سفرنامه. بعد ازین یکی از وکیل ها گفت که دادستان بجنورد را زنش با ماشین زیر گرفته. بعد از پرونده های طلاق گفتند. یعنی نشستن پای حرف وکیل ها چقدر جان میدهد برای منه نویسنده. بعد ازین رفتند سراغ پرونده های طلاق یکی از مرد وکیلی گفت که هم خوشتیپ بوده هم پولدار و هم کاردست و در سن پایین یعنی پانزده سالگی ازدواج کرده بوده و زنش هم دوازده سالش بوده. ولی بعد مرد پیشرفت میکند و روزی یکی از همکارهایش در قم میگوید خواهری دارم دکترا دارد و روشن فکر است و خواستی بیا این را به عنوان زن دومت بگیر. کور از خدا چی میخواد؟ خب معلوم است، دو چشم بینا. این هم میرود و میگیردش و زندگی مخفیانه ای هم با زن دوم داشته و خانه ای هم در کوهسنگی برایش گرفته بوده. زن اول میفهمد و دنبالش میکند و خانه اش را پیدا میکند و میرود سر وقتش. طرف که با زن دوم قرار داشته در تله می افتد و زنگ در که میخورد در را باز میکند و زن اولی با بچه هایش می آیند بالا و زن میزند همه چیز را میشکند. کلی عکس های دو نفری مرد و زن دوم هم توی خانه بوده خلاصه مرد از ترس جانش در میرود و زن از خشم خانه را به آتش میکشد. مرد هم که وکیل بوده می رود و شکایت میکند و پلیس تلفن های زن را که اعتراف میکرده پیش دوست و آشنا به جرمش شنود میکند و زن مقصر شناخته میشود. ولی پدر زن طرف که قاضی دادگاه خانواده بوده به رفیق هایش سپرده بوده که حکم ندهند. خلاصه کلی داستان بالا پایین پیدا میکند و وکیل میگوید به قاضی ها که حالا اینجا نتوانم حکم بگیرم پرونده را می بریم جای دیگر. قاضی ها هم میگفته اند که مارا با رفیقمان دشمن نکن. برو جای دیگر پیگیری کن. میگفت زن اشتباه کرده که خانه را آتش زده ، اگر آتش نزده بود حق با زن بود و میتوانست کل خانه را بگیرد ولی چون آتش زده دو دونگ بیشتر نتوانسته بگیرد و طلاق گرفته اند.
قطار برای نماز ایستاد و پیاده شده ایم. پایم را بیرون گذاشتم دیدم سگی خوشگل و گوگولی به سمت چند خانوم چادری رفت، بدبخت ها جیغ کشیدند بعد آمد سمت من. من هم که شجاع ترین مرد دنیا. رفتم پشت کسی قایم شدم نیاید مرا گازی چیزی بگیرد. خلاصه به بدبختی با کلی سلام و صلوات خودم را به نمازخانه رساندم و نمازی بر رگ زدیم و در برگشت به قطار باز سگ دوید سمتم که خفتم کند. تا اینکه یکی آمد و گفت سلام من را شناختی؟ من همانم که در قطار مشهد رشت توی کوپه تان بودم. شاهرود سوار شدم. گفتم همین سگ را از من دور کنید لطفا. او که در معاشرت با سگ و گربه مشکلی نداشت سگ را از من دور کرد و مکالمه ی کوتاهی با هم داشتیم و دوباره سوار قطار شدم.
سوار قطار که شدیم بحث عوض شد و یکم مرا سین جیم کردند و گفتم هجده سالم است و آمده ام رشت سفرنامه بنویسم و اینطور حرف ها. خلاصه قفلی زدند روی من که چرا زن نمیگیری؟ گفتم با این داستان های که شما گفتین بیشتر دور شدم از ازدواج. پرونده جدید چی دارین تعریف کنین. گیر دادند به من. ول کن نبودند دیگر. آن یکی که مهندس بود از خوبی های ازدواج میگفت. باز آقا محمود از خوبی های ازدواج میگفت باز آن وکیل دیگر. بعد باز یک پرونده طلاق دیگر میگفتند. به مهندس گفتم شما چند تا بچه دارید؟ گفت دو تا پسر دارم. گفتم خب ازدواج کرده اند؟ گفت یکیشان 35 ساله است و ازدواج نکرده. آن یکی 27 ساله است و او هم میگوید حلوا بخورم ازدواج کنم. داشتند ناکامی خودشان را سر من پیاده میکردند. کل اگر طبیب بودی پسر خود داماد مینمودی.
خیلی صمیمی شدند دیگر و بحث سیاسی شد این وسط در مورد اجرای احکام بحث شد و وکیل جوان گفت که اگر 16 مدرک در پرونده وجود نداشته باشد حکم اجرا نمیشود، یک چیزی تو این مایه ها. گفتم پس آدم اول باید وکیل شود بعد مجرم. خوب واردید. هااار هااار خندیدند. بعد توی حرف ها نمیدانم چه گفتم که وکیل جوان گفت به شیخ ها میخوری. بعد هی تیکه مینداخت که خب تو که شیخی اینطور و آنطور. در همین حال وهوا بود و کیف میکرد ازینکه بهم تیکه می اندازد بهش گفتم آقای وکیل شما که انقدر پرونده داشتید تا حالا پرونده ای هم داشتید که یک شیخ با ماشین یک وکیل را زیر کند. هااار هااار هااار. همه زدند زیر خنده وکیل جوان یکم دست و پایش را جمع کرد. آن آقا محمود هم که پایش را انداخته بود روی پای دیگرش و همه ش پایش میخورد به پای من. کظم غیضی بود که من کردم. ولی خب صفحه ی نوت گوشیم هم باز بود و هی چیزی یادداشت میکردم و وکیل جوان میگفت که آخ آخ داره برای سفرنامه ش نوت برمیداره. خیلی خندیدیم. شام پاستا دادند و صبحانه هم نیمرو. قطار خوبی بود. آخر کار هم برایشان نامه ام به سانتافه سادات و نامه ام به سید چنگیز را خواندم و مرده بودند از خنده و گفتند خب از اول ازین ها میخواندی کمتر بهت گیر بدهیم بهش گفتم خب لازم داشتم حرفاتون رو. خلاصه سفر جالبی بود. خوش گذشت.
برگشت به خونه رو هم با مترو برگشتم و توی متروی وکیل آباد شانه ام داشت سوراخ میشد به پسری که سرباز بود گفتم امکانش هست من بشینم. مسافرم. و پسر بلند شد و من نشستم. خداروشکر. سفر پرباری بود. سفر بعدی میخوام برم یزد. یزدی نداریم؟
با تشکر از احمد عزیز که اگر نبود شاید این سفر رو نمیرفتم. و انقدر که الان میبینم خوش گذشته ، خوش نمیگذشت. مرسی که خوندید. خدا یار و یاورتون باشه. راستی یادم رفت از خدا و امام رضا و اهل بیت هم تشکر کنم که قطعا همه چیز رو خودشون برام جور کردن. دمتون گرم
سید مهدار بنی هاشمی
سی اردیبهشت هزاروچهارصدوپنچ