رابطه‌ی عاطفی ما با خونه‌هامون

عکس صرفا تزئینیه و با گوشی در روستای قمصر گرفتم
عکس صرفا تزئینیه و با گوشی در روستای قمصر گرفتم

این اولین بارم نیست. در اصل این دومین خونه‌ای بود که تاحالا توش زندگی کردم. خونه‌ی اولمون یک خونه‌ی سازمانی بود که تا هشت سالگیم اونجا بزرگ شدم. خونه‌ای ساده با حیاطی بزرگ و یه باغچه‌ی نسبتا پر گل و گیاه و درخت گل یاسی که هیچوقت از یادم نمیره. درخت گل یاسی که پدربزرگ خدابیارزم همیشه بهش رسیدگی می‌کرد. هنوز که هنوزه هرموقع بوی گل یاس به دماغم می‌خوره ناخودآگاه پرت میشم به همون حیاط، همون کوچه و همون دوران کودکی. خداحافظی با خونه‌ی اول برام خیلی ساده بود. سنم کم‌تر بود و بنابراین مثل آدم‌بزرگا هنوز درگیر خاطرات نبودم و وابستگی مسئله‌ی جدی‌ای به حساب‌نمیومد؛ مخصوصا برای خونه‌ای درب و داغون و مخصوصا برای منی که بسیاری از زمان‌های کودکیم رو توی خونه‌ی خالم گذرونده بودم. تصاویری که از اون دوران توی ذهنمه خیلی درهم و برهم و محوه؛ ملغمه‌ای از باغ اونور کوچمون و خونه‌ی همسایه‌ی کشاورزمون که اسمش آقای «چرب‌دست» بود و همچنین کوچه‌ای که انتهاش خاکی بود و برای من ِ پنج شش‌ساله حکم انتهای دنیا را داشت. جرئت می‌طلبید رفتن تا آخر اون کوچه، اما ارزششو داشت، چون دقیقا همون‌جایی که جاده‌ی خاکی شروع می‌شد جائی بود که سمت راستش راه داشت به یک محوطه‌ی باغ‌مانند و باز که برکه‌ی آب توش جاری بود و درخت توتی اونجا بود که از بهترین شادی‌های بچه‌های محل محسوب می‌شد. توت‌های سفید و درشت که شیرینیش هنوز زیر زبونمه.

هشت سالم که بود ساخت خونه‌ی جدید شروع شد. خونه‌ای که در کاشان، شهر کنار زادگاهم واقع شده بود. در همون آغاز ساخت خونه، برای این که من با محیط شهر جدید وفق بگیرم و تا زمانی که قراره ساکن بشیم، دوستایی برای خودم داشته باشم و شروع زندگی در شهر جدید ساده‌تر باشه، سال دوم دبستان رو در مدرسه‌ای جدید در کاشان شروع کردم، دبستان ملامحسن. صبح‌ها به همراه داییم مسیر نیم‌ساعته تا کاشان را طی می‌کردم و بعد از تعطیلی مدرسه، پیاده به کارگاه نجاری دائیم که تا دبستان فاصله‌ی کمی داشت می‌رفتم و بعد از اتمام کار دایی، باهم برمی‌گشتیم.
خونه‌ی جدید و مدرسه‌ی جدید و کارگاه دائیم در یک محله بود و بنابراین این سه مکان اصلی‌ترین خاطرات اون دوران من رو در خودش جای میده. بعد از تعطیلی مدرسه و مراجعه به کارگاه داییم، بعضی روزها به خونه‌ی جدید می‌رفتیم و به دایی در انجام کارهای چوبی خونه‌ی جدید (که دیگه داشت تکمیل می‌شد) کمک می‌کردم. منگنه‌های پارکت کف خونه رو با مغار بیرون می‌کشیدم و بعد دایی جای اونارو صیقل می‌کرد و رنگ میزد. این روند ادامه داشت و من، تولد و رشد خونه‌ی جدید رو از نزدیک شاهد بودم. خونه‌ای که داشت همپای کودکی من بزرگ می‌شد و مکانی رو آماده می‌کرد که تمام دوران نوجوانی و ابتدای جوانیم رو در اون بگذرونم.

از اون روزها ۱۶ سال ناقابل می‌گذره و الان که در حال نوشتن این کلماتم، کمتر از ۲۴ساعته که در خونه‌ای جدید (که خونه‌ی سومم حساب می‌شه) ساکن شدیم. خونه‌ای که آپارتمانیه و محوطه‌ای بزرگ و مشترک بین چندتا بلوک داره و تعداد همسایه‌هامون چند‌ده برابر خونه‌ی قبلیه!
اما این‌ها دلیل نمی‌شه تا هنوز خونه‌ی جدید رو بیشتر از خونه‌ای که ساختنش رو ذره‌ذره شاهد بودم، دوست‌داشته‌باشم. خونه‌ی قبلیمون رو کماکان داریم، اما قراره دایی بزرگترم، همونی که صاحب کارگاه نجاری بود، اونجا ساکن بشه. اول که این خبر رو شنیدم واقعا بهم ریختم! ترکیبی از حس حسادت، عصبانیت و غم داشت دیوونم می‌کرد! و جالبتر این که این اولین بار بود که همچین حسی رو، اون‌هم برای یک ساختمون(!) تجربه می‌کردم. یه جوری انگار منی که با داییم خونه رو ساخته بودیم، بعد از ۱۶ سال داشت از چنگم درش میاورد :) بیشتر که فکر کردم همه‌چیز یادم اومد. تمام اون ۱۶‌سال مثل فیلم از جلوی چشمام گذشت. تمام خاطرات ریز و درشت، گریه‌ها و خنده‌ها و تک‌تک ملاقات‌ها و ثانیه‌هایی که من ِ ۸ ساله رو تبدیل کرده بود به یه جوون ۲۴ ساله. و بعد فهمیدم که چرا ناراحتم، چرا حسادت می‌کنم و چرا عصبانیم.

از ته دل دوست‌داشتم تا یک‌سال آینده رو که قراره پیش‌خونواده بگذرونم در همون خونه‌ای باشم که هم‌بازی نوجونی من به حساب میومد، اما خب نشد. خانوادم تصمیم به تعویض خونه داشتن و من هم پافشاری نکردم. اما این اولین‌بار بود که با یک خونه، در این حد پیوند احساسی برقرار کرده‌بودم و تمام این حس برام آشکار نبود تا لحظه‌ای که در حال ترکش بودم!
به نظرم ما آدما تکامل پیدا نکردیم که در یک جا ساکن باشیم. انگار سکونت و وابستگی به مکان با ذات ما سازگار نیست. شاید به همین خاطره که دل کندن از خونه‌ها می‌تونه انقدر برامون سخت باشه و اسباب‌کشی می‌تونه دل‌آشوبی از حسی شیرین و تلخ باشه.

قسمت خوب این تجربه، رشد نگاه من به خونه‌ها بود! و درک اهمیتشون در زندگیامون. چون بیشتر که فکر کردم متوجه شدم چقدر خونه‌ها و ساختمونای مختلفی وجود داره که من وقتی بهشون فکر می‌کنم، موجی از احساسات و خاطره‌ها بهم سرازیر میشه. نهایتا هر خاطره‌ای جایی برای ساخته‌شدن می‌خواد. هر خونه‌ای پناهگاه کلی آدم و خاطره‌هاشونه، گاو‌صندوقی که ما توش زندگی می‌کنیم و ذره‌ذره لحظه‌هامون رو درش به امانت می‌ذاریم و گاهی اونو می‌سپاریم به آدمای جدید تا اونا هم جایی داشته باشن برای ساختن خاطرات جدیدشون :)


لینک نوشته در وبلاگ شخصی من: mahdavipanah.com/blog/homes-and-emotions