
در طول زندگی بحران های مختلف در بازه های مختلف سنی به سراغ آدم می آید.. لحظاتی که با تمام وجودت به خودت، مسیر کاری، باورها و عقایدت و.. شک میکنی..
مسئله شک کردن نیست، مسئله این است که اگر درست باشد تا مدت ها حال خوبی نداری و نمیدانی گندی که زدی را چگونه پاک کنی و اوضاع را بهتر کنی..
بحران اخیر من سی سالگی است..
با این تفاوت که نه چهره ام 27 سال را نشان میدهد و نه زندگیای که تجربه کردم..
روزهای نبود اینترنت را به خواندن دفترچه ها و سررسید های سالهای گذشتهام اختصاص دادهام.. نوشتن تنها چیزی است که از نوجوانی به یادگار دارم..سعی کردم با ذهنی بازتر و روشن تر نگاه کنم و فهمیدم که هنوز در سن 21 سالگی و سال 98 جا ماندهام.. در آبان 98..
گرانی بنزین.. شلیک به هواپیمای اوکراین .. در کشته شدن جان های بیگناه..
با خود میگویم اشکال ندارد، یک بحران بود و تو با 156 جلسه تراپی توانستی دوباره زندگی را از سر بگیری.. (کاملا جدی) (سه سال مداوم، هرهفته یک جلسه تلفنی یا آنلاین)..
ولی باز میبینم که مسئله این نیست...
بعد از آن سال ها هنوز نتوانستم درست به زندگی، کار، رابطه عاطفی و دوستهایم برگردم.. هنوز نتوانستم یک جا ساکن بمانم و شهر محل زندگیم را انتخاب کنم.. هنوز نتوانستم ثبات درآمدی داشته باشم..
چندین بار پیش آمده که به یک شغلی، درخواست فرستادم و درجلسه مصاحبه حضور پیدا کردم اما سوال «پس طی این سالها چه کردی؟» روانم را به گریه انداخت و با دست های مشت شده در زیر میز و اشکهایی که به زور کنترل میکردم، توانستم بگویم که «تمایلی به کارکردن نداشتم»..
طی این سالها فقط زنده ماندم.. همین.
در ایران بودن باعث شد ۶ سال از زندگیم منجمد شود..
هرباری که سعی کردم اوضاع را درست کنم و زندگی را دوباره از سر بگیرم، یک ماجرای جدید شروع میشود و دوباره ماه ها طول میکشد تا به خودم بیایم... ( آیا ما نفرین شدهایم؟)
گناه ما چه بود که تصمیم گرفتیم نرویم، بمانیم و بسازیم؟
این روزها بیش از پیش سردرگمم و به خودم اجازه تصمیم هیجانی را نمیدهم.. اما میدانم که نباید میماندم تا یه انجماد دیگر را در زندگیم انقدر از نزدیک و با تمام وجود حس نکنم.. (یا حداقل کمتر حس کنم)