بعد از انجام بیش از صد مصاحبه با تحلیلگرهای داده در پنج سال گذشته، فهمیدم یک سؤال وجود دارد که خیلی بیشتر از هر تست فنی یا رزومهای توانایی واقعی یک فرد را نشان میدهد:
«فرض کنید تازه به شرکت ما پیوستهاید و سه ماه فرصت دارید روی هر مسئله یا پروژهای که میخواهید کار کنید. چه چیزی را انتخاب میکنید و چرا؟»
در نگاه اول ممکن است این سؤال، ساده به نظر برسد. اما تجربه به من نشان داده، این سؤال، به صورت دقیق و شفافی نشان میدهد که داوطلب چطور فکر میکند، چطور کار میکند و چقدر بلد است روی کسبوکار اثر بگذارد.

در مصاحبه با من اگر بتوانید به این پرسش به خوبی جواب دهید، به احتمال خیلی زیاد استخدامتان میکنم. این یک سوال با پاسخ باز است. درست چیزی که دوست دارم ببینم طرف مقابلم چطور با آن دست و پنجه نرم میکند. دنبال یک پاسخ مشخص و یک راهکار شفاف نیستم. دنبال این نیستم ببینم او چقدر از پروژهها و کارهای شرکت ما خبر دارد.
این سؤال را میپرسم تا ببینم داوطلب چطور مهارتها، کنجکاوی و ابتکارش را با زمینه کسبوکار ما همسو میکند و مهمتر از هر چیزی به من کمک میکند تا تصمیم درستی را در مورد او بگیرم. این پرسش ساده به من کمک میکند تا چند ابرمهارت تاثیرگذار را بسنجم:
توانمندیها: انتظار دارم مصاحبهشونده روی توانمندیهای خودش تمرکز کند. از تجربیات پیشین بهره ببرد و آن چیزی را که بیشتر از همه بلد است مبنای رویکردش برای حل مسئله قرار دهد.
ذهنیت یادگیری: در پاسخ به این سوال میفهمم، او چقدر انگیزه برای یادگیری روشهای جدید، مواجهه به مسائل تازه و در کل به چالش کشیدن خودش را داد.
آگاهی از تأثیر تجاری و حوزه فعالیت: آیا میتواند نشان دهد صنعت و چالشهای ما را آنقدر خوب میشناسد که پروژهای انتخاب کند که واقعاً برای کسبوکار ما اهمیت داشته باشد، نه فقط در حد مفاهیم کلی؟
ابتکار و رویکرد فعالانه: پاسخ هر کسی به این پرسش نشان میدهد آیا آن فرد یک خودآغازگر است که بهصورت فعال به دنبال حل مسائل و بهرهبرداری از فرصتهاست؟ ذهن او چقدر برای شناسایی تهدیدها و فرصتهای کسبوکار و رویکرد حل آنها با روشهای مبتنی بر داده آماده است.
چالشپذیری: در بخشهای مختلف پاسخش با او چالش میکنم، سوال میپرسم، از او میخواهم بیشتر توضیح دهد، وانمود میکنم چیزی را بلد نیستم یا با او مخالفم تا ببینم در شرایط چالش چطور به بحث سازنده ادامه میدهد. چقدر توانایی بازفکری در مورد نظراتش دارد و چطور از پس ندانستن برمیآید.
به جواب اولیه بسنده نمیکنم. با او بحث میکنم. نقش مدیر یا ذینفعان شرکت را برعهده میگیرم و سعی میکنم او را به چالش بکشم. پروژه پیشنهادیاش او را دست میگیرم و با سؤالهای «T شکل» داوطلب را به چالش میکشم:
از مفاهیم گسترده شروع میکنم و بعد روی بخشی از پاسخش برای حل مسئله عمیق میشوم. (رویکرد T شکل)
یادآوری میکنم که این یک فضای شبیهسازی شده است — هدفم سنجش طرز فکر است نه رسیدن به یک پاسخ کامل.
اگر از مسیرش خیلی منحرف بشود، کمی هدایتش میکنم و میبینم چطور تطبیق پیدا میکند.
در نهایت از او میخواهم پروژهای را که انتخاب کرده تا سطح کد پیش ببرد. این حرکت یک «تله» نیست — هدفم این است که توانایی فنی واقعیاش و نحوه برخوردش با بخشهای شلوغ و واقعی تحلیل را بفهمم. در مورد ساختار دادههای مورد نیازش، متادیتاها، ریسورسهای لازم برای پردازش و استک توسعه راهکارش سوال میکنم و از او میخواهم برخی موارد را با جزئیات بیشتری برایم توضیح دهد.
برنامهریزی: اول از او میخواهم برای حل مسئله برنامهریزی کند. قرار است چه فازهایی در پیش بگیرد، با چه ذینفعانی در ارتباط خواهد بود. چطور زمانبندی میکند و ارزیابیاش از میزان انجام هر مرحله چقدر است.
سؤالات کسبوکاری: در گام بعدی روی سوالات کسبوکاری تمرکز میکنم. چرا فکر میکنی این مسئله به درد کسبوکار ما می خورد؟ چرا فکر میکنی رویکرد دادهمحور بهترین رویکرد برای حل این مسئله است؟ این مسئله یا پروژه چه تیمهایی را در شرکت ما درگیر میکند؟
رویکرد تحلیلی: سپس روی برنامه تحلیلیاش با او بحث و حتی جدل میکنم. چه دادههایی را قرار است ببینی؟ آنها رو چطور تمیز میکنی؟ چه سنجههایی را تعریف میکنی؟ از چه مدلی برای کاری که میخواهی انجام دهی استفاده میکنی؟ چرا این مدل آری و چرا آن مدل نه؟ اگر ازت بخواهم دقت پاسخ را برایم مشخص کنی چطور عمل میکنی؟
اجرای فنی: در نهایت به نحوه پیادهسازی فنی میپردازیم. یکی از پیشنهادهایش را انتخاب میکنم. مثلا وقتی گفت برای این کار از یک مدل پیشبینی استفاده میکنم، از او میخواهم در مورد این مدل بیشتر حرف بزند. چالشهای فنیاش را بگوید. حتی سوالاتی در سطح برنامهنویسی و کد از او میپرسم.
این توالی فقط مهارت را نشان نمیدهد، بلکه دیدگاه، ابتکار و واقعبینی فرد را هم آشکار میکند.
به داوطلبانی که فقط ایدههای عمومی و «کتابی» میآورند — مثل سگمنتیشن صرفاً به خاطر سگمنتیشن — بدون اینکه آن را به خروجی واقعی کسبوکار وصل کنند دقت میکنم. این نشانه این است که شاید هنوز آماده انتقال دانش دانشگاهی به اثرگذاری عملی نباشند.
کسانی که صرفا روی مسائل روتین یک کسبوکار تمرکز میکنند، امتیاز پایینی میگیرند. انتظار دارم فرد مصاحبهشونده از این فرصت استفاده کند و مهارتش در بکارگیری روشهای دادهمحور در شناسایی و حل مسائل ناشناخته کسبوکار را نشانم بدهد.
کسانی که مدل کسبوکار ما را در طرح مسئله در نظر نگیرد، هم امتیاز پایین میگیرند. از نظر من بدیهی است که وقتی با شرکتی وارد مرحله مصاحبه شدهاید، قبل از مصاحبه در مورد آن مطالعه کرده باشید و مدل کسبوکار آن، بازار آن و رقبایش را به خوبی بشناسید.
با چارچوببندی مصاحبه حول یک سؤال باز اما ساختاریافته، میتوانم ببینم فرد چطور فکر میکند، طراحی میکند و اجرا میکند — نه اینکه فقط چطور به سؤالات تستی پاسخ میدهد. این نشان میدهد آیا او عملگراست، متفکر است یا ترکیبی از هر دو.
این روش عادلانه هم هست: داوطلبان یک شبیهسازی واقعی و حمایتی از نحوه کار ما دریافت میکنند، و من هم یک پنجره واقعی رو به مهارتها و توانمندیهایش باز میکنم و به او فرصت کافی برای نمایش مناظر زیبای آینده همکاریمان میدهم.
سؤال طلایی درباره حل یک معما در لحظه نیست. درباره این است که بفهمیم یک تحلیلگر داده وقتی آزادی عمل دارد، چگونه مسئله انتخاب میکند، راهحل طراحی میکند و اثر میگذارد. در طول زمان این سؤال به قابل اعتمادترین ابزار من برای پیشبینی موفقیت در تیم تبدیل شده است.
به عنوان یک مصاحبه شونده شما تجربهای از سوالات خوب یا بد در مصاحبه داشتید؟
به عنوان یک مصاحبهکننده سوال یا سوالاتی طلایی برای خودتان دارید؟
اگر در مصاحبه با سوال طلایی من مواجه شدید چه پاسخ میدهید؟