صدای زنگ گوشیم ساعت ۴ بامداد؛ یعنی کی میتونه باشه؟!
لنگون لنگون در حالی که زیر لب غرغر میکردم به سمت گوشیم رفتم دوستم بود همون موقع دنیا روی سرم خراب شد اما هنوز در ژرفای قلبم امید داشتم که اشتباه میکنم اما نه درست فکر میکردم و کشتیهایم یکی پس از دیگری در ناامیدی و اندوه غرق شد.
چشمانم خسته ولی ذهنم شلوغ از کلی سوال بیجواب؛ دیگه تحمل چهار دیواری اتاقم رو نداشتم باید میزدم بیرون اما جایی برای رفتن نداشتم.
چند تکه لباس پوشیدم بدون نگاه به آینه زدم بیرون؛ بیهدف شروع به قدم زدن کردم گاهی ماشینی با سرعت از کنارم رد میشد و مرا برای لحظهای از قفس ذهنم رها میکرد.
نیاز به کمک داشتم نیاز به دلداری و امید داشتم اما خب ترجیح دادم در خودم باشم و سر دلم رو به هیچ کس نگم لااقل در اون ساعت.
در ذهنم با خدا میجنگیدم و آنچه در این ۲۶ سال بر سرم گذشته را بهش یاد آوری میکردم ازش جواب یا نشانهای برای ادامه میخواستم فکر میکردم کائنات دست به دست دادند تا شکست من را تماشا کنند قدمهایم مرا به پارکی که تا به حال نرفته بودم رساند چند زن و مرد میانسال با شور و هیجان در حال ورزش بودند انگار کیفشون کوک بود آهی کشیدم و در گوشهای زانوی غم بغل کردم در ذهنم با خودم کلنجار میرفتم و به دنبال روزنهای نور بودم تا به سویش بدوم اما جز ابهام و تاریکی چیزی نبود.

افسردگی ناگهان به جانم افتاد دقیقا یک سال و ۷ روز بعد از آنکه برای اولین بار با افسردگی مواجه شدم ۸ ماه طول کشید تا بر افسردگی و تمایلم برای خودکشی غلبه کنم اما حالا برگشتم به نقطه سر خط؛
بدون انگیزه، بدون عشق و بدون هیچ پولی، ای کاش پشتیبان داشتم ای کاش کسی بود که مرا دوست میداشت در ذهنم به خودم خندیدم تو را هرگز کسی دوست نداشته نه دیروز نه امروز و نه در فردا کسی به انتظار تو ننشسته؛
خندهای تلخ بر روی لبهایم نشسته بغضی از بیدردی و بیکسی گلویم را در آغوش کشیده غروری برایم نمانده که جلوی اشکهایم رو بگیرم
باز هم همان حس تلخ همیشگی، تمام وجودم از ترس و اضطراب پر شده؛ تلاطم احساساتی که تمام زندگیم ازشان فرار کردم اما همیشه مرا پیدا کردند خسته و درمانده در انتظار معجزه؛
هنوز هم منتظرم تا یکبار هم که شده یکی برای کمک بیایید اما 😊😊😊
نگم لااقل در اون ساعت