
روزی روزگاری روانشناسی در سوئیس میزیست به نام «کارل گوستاو یونگ» که دستی بر آتش روانشناسی داشت و با نابغهی دیگهای از عالم روانشناسی و روانکاوی، یعنی زیگموند فروید اتریشی، تا مدتی ارتباط داشت و با هم تبادل نظر میکردن. تا اینکه اختلافاتی بین این دوتا پیش اومد و یونگ یار کشی کرد و دختر «جان دیویس راکفلر»، ملقب به سلطان فولاد آمریکا رو قانع کرد که بهش بودجه بده و ماجراهای دیگه. اما ما اینجا نه با فروید کار داریم، نه با جان راکفلر، نه دخترش، نه خود یونگ! پس با کی کار داریم و چرا اینا رو گفتیم؟

دوتا بچه قرتی(!) شاگرد آقای یونگ بودن به اسمهای «کاترین کوک بریگز» و دخترش «ایزابل بریگز مایرز» که مثل خوره افتادن به جون کتابای کارل گوستاو و قورتش دادن و جوییدنش و انقدر کتاباشو نظریههاشو خوندن که خود یونگ اومد تو خوابشون (دقیقا همون پیپ که بالا میبینید هم تو دستش بود و دقیقا همون عینک روی چشمش!) گفت: «مادر و دختر خوب خیمه زدین رو نظریات و تحقیقات ما! راه نداره بی خیال ما شین؟»
ولی اینا پر رو تو چشمای یونگ نگاه کردن و گفتن: نه داوش!! را نَع ره!! (لاتای بی تربیت!!)
خلاصه اینا نظریه تیپهای شخصیتی یونگ رو انقدر رنده کردن، که بالاخره تونستن با هدف پیدا کردن مناسبترین شغل برای زنان شاغل در صنایع نظامی، یه پرسشنامه طراحی کنن. تعداد سوالات بیشتر شد تا اینکه سال ۱۹۶۲ به عنوان «نشانگر تیپ مایرز - بریگز» یا خارجکیش: Myers - Briggs Type Indicator منتشر شد. اما نسخه اولیه این آزمون سال ۱۹۴۳ طراحی شد و در دسترس قرار گرفت.

اما ببینیم داخل این آزمون چه خبره. اگر تا حالا این آزمون رو ندادید و یا تایپتون یادتون رفته میتونید از این لینک آزمون رو انجام بدید و بعد به خوندن این پست ادامه بدید:
درونگراها یا Introverted اینا همونایی هستن که توی غارهای هیمالیا یا شهرهای زیرزمینی خلوت میتونید پیداشون کنید! درونگراها، بیشتر ترجیح میدن با دقت به حرفهای دیگران گوش کنن تا این که خودشون حرف بزنن، تعاملات اجتماعی مثل بیرون رفتن چند نفره یا مهمونیهای بیش از حد شلوغ خستهشون میکنه. در کل بودن در محیط داخل خونه و اتاق خودشون رو ترجیح میدن و بیرون رفتن رو خیلی دوست ندارن. چت کردن و پیامک رو به تماس تلفنی ترجیح میدن و اگر کار ضروری ندارید، بهتره بیخودی اینا رو بیرون نکشونید (وگرنه فحش میخورین از نوع اساسی)! معمولا هم توی دنیای کتابها، فیلمها و علایق شخصیشون غرق هستن و خیلی دوست ندارن کسی اینا رو از غار تنهاییشون بیرون بکشه. چون با تنهایی راحتن و مشکل خاصی با تنها بودن ندارن. بنابراین اگر دوست یا همکار درونگرا دارید، بهتره بعد از این که کارتون باهاشون تموم شد، بذارید با تنهاییشون خوش باشن تا تو ذهنشون بهتون فحش ندن!! کلا هم ترجیح میدن یه گوشه چیپس و ماست موسیرشونو بخورن و خیلی جلب توجه نکنن و تو چشم نباشن.
ویژگی اصلی درونگراها تمرکز، احتیاط کردن و کمی هم انزواست. البته این انزوا و گوشه گیری اگر بیش از حد باشه، میتونه باعث آسیبهای مختلف بشه. احتیاط بیش از حد و نگه داشتن احساسات درون خودشون به مدت طولانی هم میتونه آسیبهای زیادی چه روانی و چه جسمی به اینا برسونه. جلب اعتماد درونگراها سختتره و موقع صحبت باهاشون باید دقت کنید از چه کلمات و لحنی استفاده میکنید. کمتر پیش میاد بخوان ریسک کنن و کارهای هیجان انگیز و ریسکی رو صرفا برای لذتش انجام بدن.
نکته کنکوری مهم: اینجوری نیست که درونگراها نتونن ارتباط اجتماعی برقرار کنن یا مشکل و پدرکشتگی باهاتون داشته باشن! بلکه اولا به هرکسی اعتماد نمیکنن و با هر کسی جوش نمیخورن، ثانیا خجالتی بودن و مشکل در روابط اجتماعی بحث کاملا جدایی از درونگرایی داره.
برونگراها یا Extraverted اینا درست برعکس غارنشینان درونگرا، ترجیح میدن توی جمع باشن، اگر برونگراییشون شدید باشه، حتی تنهایی میتونه اذیتشون کنه. ریسک پذیرتر و ابرازگر هستن، عاشق توجه و مهمونی و بزن و بکوب و اهل معاشرت هستن. همونطور که گفتیم، برعکس درونگراها، اینا اتفاقا از در جمع بودن و مورد توجه بودن انرژی میگیرن و اگر این نیاز به توجه تامین نشه، ممکنه دست به هر کاری بزنن و توجه جلب کنن. که در بعضی موارد میتونه آسیب زننده باشه.
شمّیها یا iNtuitive اینا در این حد خیالپردازان قهاری هستن که احتمالا ایدهی پرواز بشر برای اولین بار به ذهن یه XNXX رسیده! اینا «اگر اینجور بشه چی میشه؟» همینجور که راه میرن، از سر و کولشون میریزه! دنبال خیالپردازی، امتحان کردن ایدههای جدید و نوآورانه و خلاقانه هستن. حتما یه دوست شمّی داشته باشین که اگر دفعه بعدی پنچر کردین و آچار چرخ همراهتون نبود، در کمال تعجب با شاخه درخت واستون آچار درست کنه و کارتون راه بیفته! بیشتر غرق احتمالات و آینده هستن تا چیزهای دیگه. در عرض چند دقیقه میتونن تئوریها و ایدههای عجیب غریب و پیچیدهای از جیبشون در بیارن که حسیها (XSXX ها) هاج و واج بمونن! البته احتمالا چندین پروژه و ایده دارن که ولش کردن و وسطاش رفتن سراغ امتحان کرده ایدهی جدید و خلاقانهی بعدی!
حسیها یا Sensing اینا بیشتر در لحظه «حال» به سر میبرن و اگر هم به گذشته یا آینده فکر کنن، باز هم از این دیدگاه که «روی الآن من چه تاثیری داره» نگاه میکنن. و بیشتر اتفاقاتی که الآن جلوی روشون هست رو میبینن و راه حلهای عملی، کاربردی و ثابت شده رو ترجیح میدن. همین، باعث میشه یه مشاهدهگر، متمرکز، واقعگرا و عملگرا باشه. یکی از چالشهای پیش روی این عمگراهای پرکار و سختکوش، میتونه این باشه که بیشتر از نوک دماغشون پیش نرن و بعدها کاری که انجام دادن، نسبت به کل اون کار وصلهی ناجور باشه. یه کم پیچیده شد، سادهش کنم:
فرض کنید از یه XNXX و یه XSXX بخوان یه تابلو از درخت بکشن، یه XNXX اول یه طرح کلی رو در نظر میگیره و از تنه و شکل کلی شاخههای درخت شروع میکنه به کشیدن و ممکنه خیلی به جزئیات شاخهها و برگها دقت نکنه. اما XSXX ممکنه شاخهها و برگهای یه درخت افرا رو با دقت و جزئیات کامل بکشه و سر بلند کنه و ببینه ای دل غافل! درخته اصلا بید مجنون بوده!
نتیجه میگیریم در حالت کلی، XNXX ها مدیران ارشد بهتری هستن و مناسب برای برنامه ریزی کلی و دراز مدت، اما XSXX ها، مدیران میانی و اجرایی بهتری از آب در میان و میتونن برنامههای کلی و درازمدت رو خرد کنن و راههای عملی برای تحقق اهداف کلی رو پیدا کنن و افراد رو برای اون هدفهای کوچکتر سازماندهی کنن. (البته این وحی منزل نیست و به هیچ عنوان به این معنی نیست که N ها نمیتونن جزئی نگر باشن و یا S ها نمیتونن برنامه دراز مدت بچینن.)

تفکریها یا Thinking اینا وقتی پای تصمیم گیری در میون باشه، منطق و مغزشون رو ترجیح میدن. این به این معنی نیست که احساس ندارن و یا بی رحم هستن، بلکه فقط ترجیح میدن برای تصمیم گیری طبق منطق و مغزشون پیش برن. چون خودشون موقع تصمیم گیری، بر اساس حقایق و منطق تصمیم میگیرن، ممکنه احساسیها رو تصمیم گیرندههای ضعیفی بدونن. نظرات و تصمیماتشون ممکنه بی رحمانه به نظر برسه، اما اینطور نیست. اتفاقا تفکریها ممکنه درگیر احساسات عمیق هم بشن، اما در حالت کلی احساسات گیجشون میکنه و ممکنه احساسات خودشون و بقیه رو نادیده بگیرن. وقتی که به تفکر انتقادی و یا قضاوت بی طرفانه نیاز دارید، بهتره یه XXTX دور و برتون باشه.
احساسیها یا Feeling اینا برعکس تفکریها، موقع تصمیم گیری قلب و احساسشون میزنه منطق و مغزشونو ناک اوت میکنه و از رینگ میندازه بیرون! و این احساسات میتونن شکلها و درجات مختلفی داشته باشن. حتی اگر خودشون متوجهش نباشن. اصولا گرم، دلسوز و با ملاحظه هستن و تمایل به محافظت از اطرافیانشون دارن، حالا میخواد عضو خانواده باشه یا دوست دوستشون که کلا دوبار دیدنش! ممکنه انقدر نگران بقیه بشن که خودشونو فراموش کنن! و اگر اونایی که بهشون کمک کردن، به هر نحوی شکست بخورن، ممکنه افسرده بشن. بازهم مثل مورد تفکریها، به این معنی نیست که اینا منطق ندارن و یا مغز! بلکه فقط مسئله اینه که نمیتونن مثل تفکریها به این راحتی احساسشون رو بذارن کنار و نادیده بگیرن.
قضاوتگر یا Judging اینا وجود ساختار، سلسله مراتب، چهارچوب، اصول و قوانین رو به هر چیزی ترجیح میدن و برنامه ریز هستن. قضاوتگرها ترجیح میدن جلوتر از زمان، برنامه ریزی کنن و چندین برنامه جایگزین داشته باشن تا اینکه با اتفاقات و مسائل پیش بینی نشده، در لحظه دست و پنجه نرم کنن. اگر کسی رو دیدید که لیستی از کارهایی داره که باید اون روز انجام بده، در قضاوتگر بودنش شک نکنید! اتفاقات پیش بینی ناپذیر میتونه حسابی یه XXXJ رو کلافه کنه، اگرچه از پس ادارهی چنین موقعیتی بر بیاد و براش برنامهای بچینه، معنیش این نیست که خوشش اومده! گاهی ممکنه بیش از حد به اصول و قوانین چنگ بزنه و یه کله خشک حسابی باشه. چه در مورد خودش و چه در مورد دیگران.
به عبارت دیگه، اگر قرار باشه آقا/خانم XXXJ کارهای A B C رو انجام بده، اول با خودش میگه: خب برنامه اینه اول کار B، بعد C و بعد A رو انجام بدم. و اگر موردی پیش بیاد که نتونه طبق این برنامه پیش بره، ابتدا به آرامی و بعد از چند قدم با حفظ خونسردی با سرعت محل را ترک نمایید!!
مشاهده گر یا Perceiving هرچی قضاوتگرها رشتهی اصول و قوانین میبافن، مشاهده گرها با تراکتور از روی چهارچوبها رد میشن و پنبهشون میکنن! به جای تلاش و زور زدن برای کنترل شرایط، با شرایط کنار میان و خودشون رو هماهنگ میکنن و شعارشون «هر چه پیش آید خوش آید» هست. این انعطاف، قابلیت مقابله و حل مسائل و مشکلات پیش بینی نشده رو به اونا میده. اگر بیش از حد ساختار شکن و بی قاعده باشن، ممکنه عدم توانایی در تصمیم گیری و سرزنش نصیبشون بشه. ممکنه حواس پرت باشن و چیزی که این هفته براشون مهمه، هفته دیگه به کبدشونم نباشه! دائم در حال ایجاد طوفان ذهنی هستن و براشون راحتتره اگه از چیزی راضی نیستن، ولش کنن و یه جایگزین پیدا کنن. این که ذهن بازی دارن، میتونه ابزار قدرتمندی برای پیدا کردن چندین راه حل مختلف برای یه موضوع باشه.

با توجه به این که چهار حرف داریم که هر کدوم دوتا حالت دارن: ۱۶ = ۲*۲*۲*۲ تیپ شخصیتی داریم:
ISTJ, ISTP, ISFJ, ISFP, INTJ, INTP, INFJ, INFP
ESTJ, ESTP, ESFJ, ESFP, ENTJ, ENTP, ENFJ, ENFP
هیچکدوم، بدتر یا بهتر نیستن، هر تیپ، نقاط ضعف و قوت خودش رو داره، و ویژگیهای خودش رو. شما با شناخت تیپ خودتون و دیگران میتونید همدیگه رو بهتر درک کنید و البته تیپ شخصیتی، نقش مهمی در مسیر کاری شما میتونه داشته باشه. مثلا تیپ XNFP بهتره وارد مشاغل مدیریتی و نظامی نشه! چون این شغلها نیاز به تصمیم گیری، تفکر، و عملگرایی دارن که با توجه به توضیحات مفصل بالا، دقیقا ویژگیهای خلاف نیازهای این شغل رو دارن. و یا تیپ XSTJ باز هم بهتره که وارد مشاغل هنری و شبه هنری نشه! باز هم به دلیل این که هنر، به طور مستقیم با احساس، خلاقیت، تجربیات ناشناخته و مخصوصا ساختارشکنی و به اصطلاح «خارج از چهارچوب فکر کردن» یا خارجکیش Thinking out of the box سر و کار داره که این تیپ دشمن درجه یک همهی ایناست! باز هم میگم اینا وحی منزل نیست و مثال نقض داره! مثلا جناب Sting هنرمند راک، با این که در وادی هنر هست، اما تیپ ISTJ داره.
به صورت کلی بخوایم نگاه کنیم، بهتره برونگراها شغلهایی که با مردم سر و کار داشته باشن، و درونگراها در شغلهای خلوتتر مشغول به کار بشن.
شمّیها هنرمندان و دانشمندان بهتری میشن و حسیها اپراتورها و نیروهای اجرایی بهتری از آب در میان.
تفکریها در مشاغلی که با منطق سر و کار دارن مثل مهندسی، مدیریت و اینجور چیزا میتونن بهتر عمل کنن و احساسیها در مشاغلی که باز تا حدودی به مقوله هنر و ارتباط با مردم برمیگرده، مثل معلمی یا فروشندگی و یا بازیگری، استندآپ کمدی و ... .
و در آخر، قضاوتگرها در مشاغل سازمانی و یا حداقل ساختارگرا، عملکرد بهتری دارن و مشاهدهگرها در مشاغلی که دستشون رو برای تفکر خلاق و بداهه پردازی، باز میذاره.
نکته اول: همهی افراد یک تیپ، به دلیل تجربیات، جوامع، موقعیتهای خانوادگی و اجتماعی، نوع تربیت و تعداد زیادی عوامل بی شمار دیگه، به هیچ عنوان عین همدیگه نیستن و به عنوان مثال یه ESTP ایرانی میتونه با یه ESTP آنگولایی زمین تا آسمون فرق داشته باشه، و یا یه INTJ مشهدی با یه INTJ اصفهانی هم همینطور.
نکته دوم: به صورت کلی، وقتی تایپتون رو فهمیدید و متوجه شدید معروفهای خفن زیادی هم تایپ شما هستن، تایپتون رو تو سر بقیه نزنید! تو بقیه تایپا هم آدم معروف تا دلتون بخواد هست! اما سعی کنید نقاط ضعف تایپ خودتون رو پیدا کنید و هر چهار ویژگی که بالا گفته شد رو، به تعادل برسونید و از اونور بوم نیفتید.
نکته سوم: از تیپ شخصیتیتون برای توجیه اخلاقهای غیر قابل تحملتون به هیچ عنوان استفاده نکنید و کلیشه مزخرف «من همینم که هستم» رو بذارید کنار! به جاش خودتون رو بهتر کنید و سعی کنید دیگران رو درک کنید و به زور تغییرشون ندید.
نکته چهارم: بعد از کشف تیپ بقیه، از مسخره کردن و زدن تیپشون تو سرشون به شدت خودداری کنید! اینو بدونید هیچ تایپی از بقیه ۱۵ تا بدتر یا بهتر نیست و اگر فکر میکنید تایپتون از بقیه بهتره یا تایپ بقیه از شما بهتره، بدونید که جهان و آدماش، با وجود این تفاوت و تنوع هستن که قشنگن و به کمک این ابزار، سعی کنید خودتون و بقیه رو بیشتر درک کنید، و اگر بقیه از تفاوتشون ناراحتن، کمک کنید به جای جنگیدن با این تفاوت، قبولش کنن، ازش در عین تلاش برای بهتر شدن لذت ببرن، و همچنین از تفاوت خودتون و خودشون برای پیشرفت و زندگی بهتر، استفاده کنید.
برای دیدن تایپهای افراد معروف هم میتونید به این سایت مراجعه کنید.
این بود انشای من :)