ویرگول
ورودثبت نام
مهدی نویسنده
مهدی نویسندهیک عدد گروهبان دوم وظیفه نزاجا تا اطلاع ثانوی! اینجا از همه چی می‌نویسم، هنر و سینما تا فیزیک کوانتوم!! سایت رزومه من: https://nvs-iot.ir
مهدی نویسنده
مهدی نویسنده
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ روز پیش

من اهل این زمانه نیستم

لطفا من را به دهه‌های گذشته برگردانید. زمانی که همبرگرها و فلافل‌ها طعم بچگی‌هایم را می‌دادند. زمانی که وقتی هر چیز جدیدی می‌خریدیم مدت‌ها استفاده می‌کردیم و حتی وقتی خراب می‌شد، به جای دور انداختن، تعمیرش می‌کردیم. زمانی به دور از دوستی‌ها، عشق‌ها و حتی خندیدن‌های مصنوعی صفر و یکی امروزی.

مرا برگردانید به دوره‌ای که احساسات به چند شکلک مسخره دیجیتالی خلاصه نمی‌شد. عشق‌ها به جای پیام‌های بی جان متنی در صفحه‌های دیجیتال، در گرفتن دست معشوق و راه رفتن کنار او معنی پیدا می‌کرد. دوستی‌ها با بیرون رفتن، قدم زدن و صحبت‌های واقعی جان داشتند. کی زندگی اینقدر پیچیده شد که برای قرار عاشقانه یا صحبت ساده با یک دوست باید از هفت خوان رستم گذشت تا بعد از دیدن یکدیگر باز هم سرمان در صفحه‌های شیشه‌ای دیجیتال باشد و بیشتر حرف‌هایمان به همان دنیای مجازی ختم شود؟


مرا برگردانید به زمانی که برای داشتن اطلاعات مفید و تحقیقات به دانشنامه‌ها، کتاب‌ها و مقالات رجوع می‌کردیم. شاید دسترسی به آن‌ها زمان بر بود اما حداقل عمیق بود. مرا برگردانید به دورانی که فهم مسائل انقدر فست فودی و دم دستی نبود و هر کسی با یک میکروفن و یک آرایش و یا کراوات شیک، نمی‌توانست ادعای دانایی کند. اگر کسی به هر عنوانی در رسانه جمعی فعالیت می‌کرد، پشت حرف‌ها و سخنانش سال‌ها تجربه و «زیستن به معنای واقعی» نهفته بود.

مرا برگردانید به زمانی که بازی‌هایمان با اسباب بازی و دوچرخه و طناب ورزشی و اسباب بازی‌های دیگر بود نه گوشی و تبلت و امتیاز گرفتن‌های بی معنی. زمانی که می‌خواستیم مسئله‌ای را حل کنیم به قلم و خودکار احتیاج داشتیم نه ماشین حساب و هوش مصنوعی.

زمانی که «تفکر» و «اخلاق» ارزشمند بود. زمانی که به این راحتی انسان‌ها یکدیگر را به خاطر وجود انسانی دیگر که به خیالشان «برتر» بود «کنسل» نمی‌کردند. اصلا مرا برگردانید به زمانی که به جای تاکسی اینترنتی، به آژانس زنگ می‌زدیم تا به فلان نقطه شهر برویم.

چه شد که طعم تمام ساندویچ‌های شهر، مثل هم شد؟ چه شد که زیبایی حقیقی جایش را به «شبیه فلان مدل بودن» داد؟ چه شد که به جای پوشیدن لباس‌های با اصالت پیرو مدهای بیهوده شدیم؟ هیچکس دیگر خودش نیست. روابط «انسانی»، به جای انسان، بر اساس منفعت شکل گرفته‌اند. من جهان این شکلی را، نمی‌خواهم.

من را به چند دهه قبل ببرید. می‌خواهم با شخص مورد علاقه‌ام به نوار کاست در جاده قدیم قزوین رشت برویم، نان محلی «آقابابا» را با پنیر سنتی و گردو بخوریم و به بازار محلی رشت برویم. شاید تنها جایی که هنوز مثل قدیم‌ها باشد آنجاست.
می‌خواهم به زمانی در اصفهان بروم که هنوز زاینده رود آب داشت و نمی‌خواهم یادم بیاید که اکنون خشک شده و وقتی چند سال پیش در بستر خشکش قدم می‌زدم اشک در چشمانم جمع شده بود.

می‌خواهم به زمانی برگردم که دریاچه ارومیه خشک نشده بود، موزه هنرهای معاصر تهران باز بود، سینما فیلم‌های خوب و ارزشمند داشت و هنر هم مثل خیلی چیزهای دیگر کپی و فست فودی نبود.

مرا برگردانید به زمانی که آنقدر سی دی کارتون‌ها و انیمیشن‌ها را می‌دیدیم تا خش بیفتد. و یا در جای حساس کارتون، پیغام «لطفا دیسک دوم را درون دستگاه بگذارید.» نمایش داده می‌شد و یک عمر می‌گذشت تا دیسک دوم را بگذاریم و ادامه برنامه را ببینیم.
خواهش می‌کنم مرا به دهه هفتاد و هشتاد برگردانید! من این جهان «پُست مدرن» و در اصل «پَست مدرن» بی محتوا را نمی‌خواهم آقاجان!

پست مدرنتاکسی اینترنتیدنیای مجازیدهه هفتاد
۴
۰
مهدی نویسنده
مهدی نویسنده
یک عدد گروهبان دوم وظیفه نزاجا تا اطلاع ثانوی! اینجا از همه چی می‌نویسم، هنر و سینما تا فیزیک کوانتوم!! سایت رزومه من: https://nvs-iot.ir
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید