چند خطی پراکنده به بهانه یِ ؟

بعد یکی دو ساعت تلاش برای خوابیدن تسلیم ذهنم شدم اعتراف میکنم تونست شکستم بده پشت هم فریاد سردرگم بودن میکشه فریاداش تا اعماق وجودم نفوذ کردن... باید ساکتش کنم بلند شدم از جام یاد دیروز میوفتم که تا 8 صبح بیدار بودم اما تجربه عجیبی و تازه ای نیست برای کسی که تجربه دو روز نخوابیدن رو هم داره 

- برق رو روشن کردم با صحنه عجیبی رو به رو شدم یک میز که جایی نداره ! تعجب کردم احساس اینو داشتم اینارو کنار هم چیدم که عکس بگیرم برای اشتراک گذاری با یه هشتگ مسخره که سرم شلوغه و من در حال مطالعم و بلا بلا بلا.

صحنه عجیب
صحنه عجیب

- اما حقیقت چیز دیگه ای بود که من حتی متوجه این بهم ریختگی هم نشدم یاد جمله ای در کتاب قدرت برنامه ریزی برایان تریسی میوفتم که میگفت " برای تغییر دنیای درون باید از دنیای بیرون شروع کنین " 

- میفهمم باید اتاق رو مرتب کنم اما من میخوام بنویسم تا بیشتر بفهمم، لپ تاپ رو روشن میکنم ترجیح میدم آهنگی پلی کنم اما نمیدونم چی میخوام میزارم روی شافل آل موزیک هر چه باد و باد :)

- صفحه ویرگول رو باز میکنم و شروع میکنم به نوشتن از چی از کجا رو نمیدونم فقط مینویسم کامل گرایی شروع میکنه داری بد مینویسی چرا اینطوری جمله رو شروع کردی بعد به یاد این میوفتم من نباید اینارو بنویسم اصلا ! به کامل گرایی توجهی نمیکنم و به این فکر میکنم چرا ننویسم دلایل پشت هم چیده میشن ولی دل چیز دیگه ای میگه.

- برگردیم به میز، کمتر از دو ماه دیگه کنکور کارشناسی دارم و هر روز بهم نزدیک تر میشه و من آمادگی لازم رو ندارم باید سریع تر پیش برم و چندین پروژه شروع نشده توی ذهنم دارم اذیتم میکنن

60 - 7 = 53 روز
60 - 7 = 53 روز
بله اینا هم کنکورن، تازه رسیدم به D :))
بله اینا هم کنکورن، تازه رسیدم به D :))

- فکر میکنم چی بنویسم به پنجره خیره میشم برای چند ثانیه هوا روشن شده ساعت رو نگاه میکنم 5:24 دقیقه شده تصمیم جدید !
امروز رو شاید بیدار بمونم تا بتونم شب زودتر بخوابم، بدون خواب درست تمام برنامه هام بهم میریزه و من یک ماه تمام در حال درست کردنشم و میبینم هر دفعه داره بدتر و بدتر میشه.

- فکرم آروم تر شده و خوشحالم که نشونه هایی دارم برای منظم کردن ذهنم و تمام این متن رو ده انگشتی نوشتم و تمرین تایپم رو هم انجام دادم.

چه جالب، نوشتن در کنار کتاب خوانی میتونه معجزه کنه !