امشب دقیقا یکماه از زندگی من در تهران میگذره تا اینجا رو دوست داشتم . جمعه رفتم برج میلاد . من تاحالا توی شب برج میلاد نرفته بودم . خیلی حالم خوب بود .. رفتم جایی که کاملا چمن بود و ویوی برج های تهران . داشت ایده میومد . حالم خوب بود . میخندیدم . و باز هم حالم خوب بود . خیلی وقت بود این حس رو تجربه نکرده بودم که جایی باشم و دلم نخواد از اونجا دل بکنم . شب های تهران حقیقت داره . هنوز خوابگاه من سمت انقلابه دارم سعی میکنم از اینجا خارج بشم . تصور نمیکردم که بخوام جایی اینقدر پایین باشم . نه اینکه بد باشه نه ولی حس میکنم به روحیات من نمیخوره . بگذریم . امشب تصمیم گرفتم یک قسمت جدید برات بنویسم چون حس کردم نیازه . حدود ساعت 7 شب از سمت مترو انقلاب به سمت خوابگاه برمیگشتم . هنزفری داشتم و صدای اطراف رو نمیشنیدم . دیدم یه نفر داره از کنارم رد میشه .و پا به پام میاد و جلو نمیزنه . حس کردم داره صدام میکنه . هنزفری رو برداشتم . شروع کرد به صحبت کردن . اول گفت توی کار دستگاه های تولید سفره یکبار مصرفه و بیا پیج بزن بفروش و پورسانت بگیر . بعد یواش یواش طوری حرف زد که فهمیدم میخواد باهام طرح رفاقت بریزه . مردی حدود 50 ساله . از همه چی حرف زد از عرفان از عرفا از قلب از عشق و همچنین عشق خودش به من رو ابراز کرد و در یکساعتی که سرپا برام حرف میزد مدام میگفت دوستت دارم . ازم شماره میخواست که خب شماره بهش ندادم . خیلی اصرار کرد که باز هم شماره ندادم
آیدی تلگراممو براش ارسال کردم و اون بهم پیام داد . بعد گفت میتونم ساپورت مالی و معنویت کنم . برات شارژ میفرستم . اینترنت میفرستم . حقیقتا ذوق نمیکنم با این حرفا . چون اگه میخواستم نرم بشم با این حرفا که توی قم به این روز نمیوفتادم . صحبت تموم نمیشد . هرکاری میکردم بازم حرفی داشت برای گفتن . نگذاشتم خوابگاه رو یاد بگیره و بردمش اون طرف انقلاب . همه چیز رو بهش دروغ گفتم و اون هم فکر میکنم همینطور بود در مورد من . شب عجیبی بود . تایم عجیبی بود . دستمو گرفت و رها نمیکرد . که یه دفه دیدم دستمو بوسید .
دیگه نمیخوام راجبش حرف بزنم
