از علیبنابیطالب ـ امامِ اولِ شیعیان و چهارمینِ خلفای راشد ـ نقل است که گفت: «زکاةُ العلم، نشرُه».
من در این نوشته کاری به صحتوسقمِ این گفته ندارم؛ که خود شاید محلِ سؤال باشد. امّا چیزی که نظر مرا جلب میکند این است که انسانها در ادوارِ گذشته، که فاقدِ هرگونه تکنولوژیِ ارتباطیِ سریع برای یادگیری بودند، نیز میتوانستند این مطلب را درک کنند که گامِ بعد از آموختن، آموزش است. یعنی علم تا زمانی که آموزش داده نشود و نزدِ تو باقی بماند، بههیچدردی نمیخورد؛ همانطور که در جاهای دیگر گفتهاند: «عالم بلاعمل، کالشجرة بلاثمر».
امّا عدهای هنوز در قرنِ بیستویکم نمیدانند که علم زمانی علم میشود که هم نزدِ تو باشد و هم نزدِ دیگری، تا بتوانید با یکدیگر کاری کنید. اگر علمی صرفاً نزدِ تو باشد، نهتنها درستبودنِ آن زیرِ سؤال است ـ چرا که ممکن است ناشی از توهّماتت باشد ـ بلکه نمیتواند تأثیری، هرچند کوچک، در جهانِ اطرافت بگذارد.
جملهای کلیشهای نزدِ ما وجود دارد که به این مضمون اشاره دارد: «هرکس حقیقت را نزدِ خود ندارد، از حرفهای دیگران میترسد». امّا این گزاره، از منظرِ من، صحیح نیست. کسی از شنیدنِ افکارِ دیگران و شایعشدنِ این افکار میترسد که حتّی افکارِ خودش را هم نمیفهمد. او میترسد که روزی به سراغش بیایند و از او بخواهند افکارش را به زبانِ آدمیزاد توضیح دهد و او نیز در این توضیح، الکن بماند.
البته شاید دلیلِ دیگرِ این ترس، حماقت و راحتطلبی باشد؛ ولی قطعاً تنها دلیلِ آن نیست، چرا که انسانِ راحتطلبِ احمق ـ که از منظرِ من این الفاظ هیچ بارِ معناییِ منفیای ندارند ـ حوصله و شجاعتِ این را ندارد که افکارش را بر دیگری تحمیل کند. لیکن انسانی که در اتاقِ پژواکِ خود گیر کرده، بیش از آنکه احمق باشد، خود را به حماقت زده است. باری، نمیتوان برای همهٔ این افراد یک ویژگیِ واحد در نظر گرفت؛ امّا چیزی که میتوان گفت این است که دستکم هر دوی این ویژگیها در آنها موجود است.

[در این لحظه، خود را مانندِ فیلسوفانِ مشّائی میپندارم که گام برمیداشتند یا، بهقول احمد محمود، «شلنگ میانداختند» و فکر میکردند. البته این شباهتِ ظاهری شاید مرا به خردِ آنان نرساند، ولی قطعاً مرا به حماقتشان نزدیک خواهد کرد.]
در نقدِ آن جملات و نقلها نیز میتوان گفت که در آنها علمِ انحصاری هنوز معنا میداد؛ ولی یکی از پرسشهای مطرحِ جوامعِ مدرن همواره این بوده است که آیا علمی که قابلِ انتقال به دیگری نباشد و صرفاً درکِ سوبژکتیوِ ما از جهان را شامل شود، علم است یا نه؟
برای پاسخ به این پرسش شاید صدها کتاب نوشته شده باشد، ولی آنچه ما میدانیم این است که تنها علمِ نافعِ امروز ـ که بشر را حتی در حوزههای اخلاقی نیز جلوتر برده ـ علمی است که پای در تجربههای سخت میکند. این نیز خود محلِ پرسش است که آیا وضعیتِ فعلیِ بشر را پیشرفتی نسبت به گذشته میبینیم یا ضلالت و گمراهی...