ویرگول
ورودثبت نام
مهدی
مهدیدانشجو
مهدی
مهدی
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

گرد گردون

لب الکلام

دربرگفتن خداوند در آغوش خود، کاری است که بشر هماره آن را انجام می‌داده است. خود جای سؤال است که خداوند به بشر نزدیک می‌شده یا بشر به خداوند میل پیدا می‌کرده، امّا من برخلاف عطار –که خلق را در حال تقرب به بارگاه الهی می‌داند– معتقدم که خداوند نیز در حال نزدیک‌شدن به ما است. ما بدون تقریب به خداوند هیچ نیستیم و خدا نیز اگر خود را بیش از اندازه از ما دور کند و از کاسه‌ی سر ما دور شود، دیگر خدا نیست. خداوند باید مانند ذرات اتم –که به هم نزدیک می‌شوند ولی یکی نمی‌شوند– فاصله‌اش را با ما حفظ کند تا جهان هستی آن‌گونه که موجود است، وجود داشته باشد.

تعادل که در حکمت‌های گوناگون من‌جمله در اسلام موجود است (اگر بتوان چیزی به‌نام حکمت اصیل اسلامی را اثبات کرد)، نشان از این فاصله‌ی منطقی ما با خداوند است. با اینکه دلیل یکی نشدن ما و خداوند را توضیح ندادم –و خود را ملتزم به توضیح آن نمی‌پندارم– باید عرضه دارم که در این هاویه این بحث پیش‌فرض ما است. خدا در حقیقت همان «عظمت متعالیه بشر» است که سراسر وجود عالم را فراگرفته است؛ خداوند همان تنگدستی، قتل، خون‌ریزی، تجاوز و رذالت بشری است، در نتیجه می‌شود توضیح داد که دقیقاً چرا سر بزنگاه‌های تاریخی فلنگ را می‌بندد و خود را به «کوچه‌ی علی‌چپ» کذایی می‌زند؟! امّا ما باید چه کنیم؟ باید این روح (برعلیه عظمت) متعالی جدا شده و کمتر خون‌ریز را از پوچی در حذر داریم و خلاصه به دنبال لاشه‌های خدای تکه‌تکه‌شده‌ی خود بگردیم! این نمی‌تواند جوابی عقلانی در این هاویه باشد.

چه می‌کنیم؟

شاید آن‌چه می‌توانیم بکنیم این است که برای همیشه وجود این خدای مقرب را فراموش کرده و آن‌قدر خود را در افیون بی‌صاحب این دنیای بی‌ریشه رها کنیم تا گرفتار عزلت اعتیاد خویش شویم؟ نه این هم نمی‌تواند راهی منطقی برای رسیدن به رستگاری باشد. امّا چه کسی به ما وظیفه‌ی رسیدن به رستگاری را داده است؟ آیا جماع با یک زیبارو –چه تعبیر سوخته‌ای!– همان رستگاری بشر در آغوش جهان مادی نیست؟ نه من بیش از این را می‌خواهم، نه برای آن بلکه برای زندگی کردن در خود و با خود. شاید حتی خودم هم آن‌قدر مفاهیم را به هم پیچیده‌ام که نمی‌دانم چه می‌گویم و شما را نیز بدتر گیج ساخته‌ام.

اکنون می‌رسیم به جهانی مبهم‌تر از قبلی و آن، جهان فقیرِ معنا است؛ جهانی که هیچ‌کس از گل نازک‌تر به آن نمی‌گوید تا دل پروردگار و شیطان و پیامبر و رسولان خدای نکرده نشکند، تا یک وقت آقای کشیش و آخوند و فقیه از جای خود با عرقی سرد بیدار نگردد. امّا من می‌گویم، با صدایی بلندتر فریاد می‌کشم و جهان معنای شما را مسخره می‌نامم. به چه درد می‌خورد این رضایت شکست‌خورده‌ی رنگ‌پریده که هر روز صبح با لعاب جدید آن را به «خلق‌الله» قالب می‌کنید؟ به چه درد می‌خورد حورالعین بهشتی و جوی‌های شراب پاک و زندگی در میان اولیای «سوبر» خداوند قهارمنش؟ من کفر می‌گویم «و از گفته‌ی خود دلشادم»، جوابتان چیست؟

و امید است که خدایان به ما رحم کنند!
و امید است که خدایان به ما رحم کنند!

عادت ندارم متنی را ویرایش کنم و آن را سرلوحه‌ی کارهای بعدی قرار دهم. عادت‌نداشتن هم خودش نوعی عادت است دیگر، کاری نمی‌شودش کرد. امّا علی‌مرالعصور، انسان چیزهای تازه‌ای به ذهنش می‌رسد. برای من این چیزهای تازه همان فحش‌های کش‌داری است که می‌خواهم نثار اعتقادات خود و مسخرگی این جهان پوچ کنم. فلانی می‌گوید که پوچی ایرانی، پوچی‌ای کاملاً غیراگزیستنسیال و فقط از جور مذهبیون و باورمندان قرون‌وسطایی است؛ آخر چه بگویم از جهلش. سراسر این جهان زیبای به‌گندکشیده‌شده را بنگر! باورهای خود را به‌دور بریز و ببین آن دورها چه صدایی می‌آید؟ صدای خوشنامی کدام‌یک از ایده‌ها به‌گوش ما می‌رسد؟ هرچه صدا هست و هرآنچه شنیده می‌شود صدای ضجه‌موره‌های مردمان و زندگی‌های تلف‌شده بر باورهای رهایی‌بخش بشر است. غیر از این هم هست مگر؟ تو صدای دیگری می‌شنوی؟ صدای کودکان در غزه و صدای بزرگانی که به‌جای پیگیری صلح مدام، می‌خواهند که «هم‌الغالبون» باشند؛ صدای مردمی که در هزاران جای جهان در گرسنگی و فقر و خرافات و کوته‌ذهنی غارت می‌شوند؛ صدای حاکمانی که پرقدرت بر سر هیچ با یکدیگر می‌جنگند؛ کدامین این صداها تو را خشنود می‌سازد؟ «جنگ هفتادودو ملت همه را عذر بنه»؟! چگونه زمانی که جنگ هفتادودو ملت بالای سرم است و دارد پایش را روی گردنم می‌فشارد آن را عذر نهم؟

و پایان

چرا انسان می‌خواهد قبول کند که از نسل میمون است، زمانی که آن‌قدر در کثافت مانده که روی هر خوکی را سفید کرده است؟ توقع دارید دوباره شروع کنم با جنازه‌ی خدای نامشروع خودم بازی کنم یا مانند فیلم مذبوح «مارمولک» یا بازی‌های کالیگیولا در فیلمش با خواهر-معشوقه‌ی خودم پس از مرگ عشق‌بازی کنم؟ توقع دارید لگد دیگری به پیکر بی‌جان خدا بزنم؟ او را رها کنید. بگذارید در آرامشش بخوابد، بگذارید خونش لااقل چندی بند آید.

هرکس این متن را تا بدین‌جا خوانده شاهد است که در آن جسارتی نبود مگر برعلیه خودم و کفری نبود مگر مانند خنجری بر قلب ایمان خودم بر واقعیت آلوده‌ی پیرامونم. کسی را برای خواندنش نه دعا می‌کنم و نه سرزنش. ان‌شاءالله که از گوشت سگ حرام‌تر باشد برایتان!

خداوندجهانمذهبانسانگناه
۲
۰
مهدی
مهدی
دانشجو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید