
این روزها، برای فرار از بمباران اخبار و اضطراب،
به خواندن کنکور ارشد رو آوردم.
نه از روی علاقهی عجیب، نه با انگیزههای قهرمانانه. بیشتر شبیه یک پناهگاهه؛ جایی که حداقل میدونی اگر وقت بذاری، خروجی مشخصی داره و ذهنت از هیاهو جدا میشه.
خیلی وقتها میشینم پشت میز، منابع بازن، همهچیز آمادهست
اما هیچ اتفاقی نمیافته.
بعد از مدتی فهمیدم اسم این وضعیت «تنبلی» نیست.
مشکل اصلی، شروع کردنه.
مغز با کارهایی که حجمشون زیاده، پایانشون معلوم نیست و پاداش فوری ندارن، ذاتاً مشکل داره. این مقاومت طبیعیه، نه ضعف شخصیت مقاومت طبیعیه، نه ضعف شخصیت .
وقتی به خودم میگم:
«باید بشینم این مبحث رو بخونم»
مغز عملاً قفل میکنه.
اما وقتی شروع رو اینطوری تعریف میکنم:
فقط ۵ تا تست
فقط ۱۰ دقیقه
فقط یک زیرمبحث خیلی کوچیک
شروع، ممکن میشه.
یه قانون ساده برای خودم گذاشتم:
فقط ۱۰ دقیقه.
نه بیشتر. بعدش کاملاً اختیار دارم ول کنم.
نکته جالب اینه که بیشتر وقتها اصلاً ول نمیکنم،
چون سختترین بخش، همون چند دقیقهی اوله.
تنبلی معمولاً قبل از شروعه، نه وسط کار.
برای ارشد، شروع با تست خیلی منطقیتره.
حتی وقتی چیزی بلد نیستم:
تست میزنم
غلط میزنم
جواب تشریحی رو میخونم
تست مغز رو فعال میکنه و سؤال میسازه.
بعدش خوندن معنا پیدا میکنه. خوندنِ بدون سؤال، اغلب فقط ورق زدنه.
اراده قابل اعتماد نیست.
اگه:
گوشی دم دست باشه
تبهای اضافه باز باشن
زمان مشخص نباشه
تمرکز فقط یه شعار قشنگه.
ولی وقتی محیط درست طراحی میشه، مغز چارهای جز کار کردن نداره.
بعضی روزها واقعاً حال یادگیری عمیق نیست.
اشکالی نداره.
اون روزها:
مرور
دیدن پاسخ تشریحی
تست سبک
کافیه.
مهمترین چیز اینه که رشته قطع نشه.
قطع شدن، برگشتن رو سخت میکنه.
قرار نیست هر روز عالی باشم.
قرار نیست هر روز حجم بالا بخونم.
کافیه هر روز یه جوری شروع کنم، حتی خیلی کم.
الان هدفم این نیست که بینقص پیش برم.
هدف اینه که نخونده نمونم.
همین.
عرضم تمام
ضعف شخصیت.