در باب هدف زندگی

مشتری سعی می‌کند چانه بزند، مغازه‌دار اما تخفیف نمی‌دهد، می‌گوید نمی‌صرفد، می‌گوید همین الان مایه به مایه می‌فروشد.

مشتری‌ها سعی میکنند ارزان‌تر بخرند و پول بیشتری در جیب‌شان بماند. فروشنده‌ها می‌خواهند دخلشان تپل‌تر باشد، همه‌ی این تلاش‌ها برای این است ؛پول بیشتر.

جوان‌های زیادی دوست دارند بازیگر شوند. جوان‌هایی دوست دارند فوتبالیست شوند. جوان‌هایی اما فقط می‌خواهند معروف باشند. خیلی از آن‌هایی که ابراز علاقه می‌کنند به بازیگری، در دلشان فقط شهرت اهمیت دارد.

خیلی از اساتید دانشگاه ، در زندگی‌شان هیچ جهش علمی‌ای به وجود نمی‌آورند، با این حال خیلی‌ها می‌خواهند استاد دانشگاه شوند، خب شان اجتماعی‌ش خوب است.

بعضی می‌خواهند آن آدم گنده‌هه باشند. دل‌شان قدرت می‌خواهد و البته فکرشان می‌گوید که با قدرت همه چیز می‌آید. عموم آدم‌ها از این وضع ابراز انزجار می‌کنند؛ اما خب ما که می‌دانیم واقعیت چیست.

بعضی‌ها عقده‌ی این را دارند که دیگران تحویل‌شان بگیرند، این‌ها ممکن است دکتر شوند!

همه‌ی این‌ها اما برای چه؟

همه‌ی تلاش‌ها برای چه؟
همه‌ی تلاش‌ها برای چه؟


پول بیش‌تر قرار است چه لذتی به من بدهد؟ اصلا مگر نه اینکه بعد از هر لذتی، باید ملال را تحمل کرد؟ ملال ناشی از تکرار.

همه‌ی این‌ها قرار است به لذت ما منتهی بشود، لذتی که خود ، پیش از ملال است.

پس تکلیف انسان‌هایی که زندگی خالی از لذت داشتند چه؟ آیا زندگی‌شان بی‌هوده بوده؟ آیا بودنشان با نبودنشان هیچ فرقی نداشته؟ آیا آن‌هایی که از میوه‌ی درختی که خود کاشتند، نخوردند، بی‌هوده مردند؟

اصلا حالا که لذت توام با ملال است، پس چرا خودمان را نمی‌کشیم و خیال همه را راحت نمی‌کنیم؟ انگیزه ما برای این زندگی خالی از لذت چیست؟

اصلا چرا بعضی مواقع حاضریم رنج بکشیم؟ (که رنج البته فقط درد دارد و این یکی از ملال بی‌بهره است)

بگذارید هنوز یک خط نگذشته در جمله‌ی بالا تجدید نظر کنم، "ممکن است درد رنج را حس نکنیم"

شاید بگویید خب رنج نمی‌شود بدون درد باشد و اگر آن‌قدر بی‌آزار باشد که اصلا رنج نیست. بر حرفتان صحه می‌گذارم! قرار نیست رنج دردی نداشته باشد، فقط قرار است با مفهومی که باعث میشود این درد کم‌اثر شود آشنا شویم: "رضایت"

راستش ممکن است زندگی ما سراسر رنج باشد، هیچ‌کس ما را قدر آب دهن بز هم حساب نکند، آخرش هم دیگران سرمان را بالای دار ببینند، ولی راضی باشیم.(احتمالا دنبال راهی باشیم که اینطوری تمام نشود!) می‌گویید چرا باید آنقدر احمق باشیم که به این شرایط راضی باشیم؟

فرض کنید کسی هستید که خلاف نظر همه، متوجه شدید و یقین پیدا کردید زمین گرد است! گسترش حقیقت گردی زمین، تبدیل به هدف شما شده، اگر مردم در سالیان بعد به نظریه زمین گردالوی شما باور داشته باشند ، شما به هدف خود رسیدید، گرچه صد کفن پوسوندید و جسمتان خوراک باکتری‌ها شده، احتمالا از بهشت به مخالفین‌تون پوزخند می‌زنید، اما چرا حاضر شدید بمیرید؟ چرا حاضر شدید جان‌عزیزتان را از دست بدهید؟ چون در تمام مدت راضی بودید، خب این رضایت از چیست؟ از نزدیک شدن به هدف. شما در تمام لحظاتِ پس از هدف‌دار شدنتان، راضی بودید حتی از لحظه‌ی مرگ. گرچه رنجتان کم نبوده و آثار زخم از صورت‌تان پاک نخواهد شد. آیا این رضایت دچار ملال می‌شود؟ حداقل من بعید می‌دانم ولی اگر حقیقت چیز دیگری است، بیایید و من را هم آگاه کنید.

حالا می‌خواهم راجع به ارزش زندگی صحبت کنم، تفکری هست که ارزش زندگی را به لحظاتی که در آن لذت می‌بری می‌داند. یعنی اگر بخواهد یک عدد برای ارزش زندگی‌اش تولید کند، مثلا می‌گوید از 50 سال 10 سال لذت بردم. یا از 300هزار ساعت 30هزار ساعت را لذت بردم و این ارزش زندگی من است، با توجه با این حرف‌هایی که با هم زدیم ارزش زندگی طبق تفکر بالا، برابرست با ساعت‌های ملال بیش‌تر و این یعنی کلا کشک! اما ارزش زندگی در این جستار، مجموع لحظاتی است که راضی بوده‌ایم و فاکتور اساسی ارزش، اینجا رضایت است. رضایت در راستای هدف.

خیلی جالب نیست در یک متن راجع به چندمفهوم صحبت بشود و از این شاخه به آن شاخه بپریم اما چاره‌ای نیست.

حالا باید چه هدفی را انتخاب کنیم؟

جواب این متن به این سؤال این است که "نمی‌دانیم!"

اما این حقیر می‌داند که هرآدمی در این دنیا می‌تواند اثر ویژه‌ای بگذارد و توانایی‌های خاص خودش را دارد. اما برای چه باید این اثر را گذاشت؟ هدف واقعی ما از زندگی چیست؟ شما تا حالا برای چه چیزی زندگی می‌کردید؟